تبليغاتX
تـــــلا وت ا شـک تـــــلا وت ا شـک

تـــــلا وت ا شـک

شعر ها ویاد داشت های ادبی

بزرگ داشت روز مادر

قدسیت مادر جان عشق است
و
محبت فر زند به مادر
دنیای عشق
عاشقانه زیستن زیباست
امروز مصادف به 13/5/2012میلادی برابر به24 تور 1991هجری شمسی
در سراسر جهان تجلیل این روز باشکوه به خاطر مادر است.

با سکوت شب درون کلبهء
مادری با قا مت لر زان تپید
یادمی آورد ازفرزندخویش
کو چسان آنرا بدنیا آفرید

لحظهء از خواب خوش بیدارشد
با مبایل چشم هایش یار شد
دید ساعت وقت ازنیم شب است
پنجه اش را نمرهء تکرار شد

زان طرف آواز خواب الوده ای
خشمگین فر زند وی گفتا جواب
وای مادر چون مزاحم میـشوی؟
لحظهء بگذاردم وز بهر خواب.

گفت مادر بانوای دل نـشیـن
خواب بودم چندسالی پیش ازین
درد جان فر سا مرا بیدار کرد
زاد روزت شد مبارک این چنین
حضـرت ظریفی شهرتامپره کشور فنلاند

+ نوشته شده در  2012/5/14ساعت 5:56 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بــخــش 25قضیهء قتل در کا نادا

.. نوار ریکاردهای پنهانی پلیس ...
گفتگوی شفیع و طوبا: درون موتر پونتیاک
از 8:21 تا 8:34 شام/ بیستم جولای 2009
(بخش بیست و پنجم)

طوبا: میفامم. خوب میفامم. زینب خو بیخی گوی در گو شده بود، مگر کاشکی همو دوی دیگیش [سحر و گیتی] رقم ازو نمیشدن شفیع: نی نی نی طوبا! اونا مردار کده بودن. دیگه هیچ راه نمانده بود. خوب فکر ته ده سرت بگی. هر راه و چاره ره ده پیش رویت پرتو. از هر طرف که به ای قضیه سیل میکنی، سیل کو. مرداری مرداریس. اونا کلان رسوایی کده بودن. کدام طلبگار پشت شان آمده بود؟ همی وخت، همی سن و سال، سن و سال شوهر گرفتن بود؟ باز هم سیل کو. اگه طلبگار میامد و مه رد میکدم، خو حق داشت میگفت که شوله شد، پوله شد. از برای خدا! خوب سیل کو و ببین که چی کدن. زینبه خو بیخی یکسو بان، تو ای سحره بگو. نه وخت عاروسیش بود و نه طلبگار داشت. سحر خو بیخی نمیتانست بگویه که شما طبلگار مره جواب منفی دادین.
طوبا: هوم ... راس میگی

شفیع: طوبا! اونا خیانت کدن، خیانت دو طرفه: هم به خود خیانت کدن و هم به ما. پیشتر هم برت گفتم عینن زن بازاری لب سرک واری. موتره برش ایستاد کو، هرجای که بخایی کتیت میره و روی خوده سیاه میکنه. طوبا! به لیاظ خدا! لعنت به ای زندگی که ما و تو داریم. لعنت به ای سالایی که به نام زندگی تیرش میکنیم.
مه که میگم حوصله کو، میگی سخت اس. اینالی خودت بگو، کدامش سخت اس: ای رقمش سخت اس یا او رقمش که دختر ما ده آغوش بایفریند خود لم میداد؟ بگو نی. از همی خاطر، هر دفه که عکسای شانه میبینم، خدا برم طاقت میته و به خود میگیم: "خوب کدی! اگه صد دفه دیگام زنده شون، صد دفه دیگام همی کاره میکنم." آتش ده دلم در گرفته. زخم ناسور دارم. دخترا ایطو یک خیانت کلان و ایطو یک ظلم بیدریغ سر ما کدن که حد و اندازه نداره. یانی بگویم که هیچ خیانت، هیچ ستم و هیچ ظلم ازی کده زیات نمیشد. به همو ذات خدای یکتا و یگانه که بیخی خراب گپ بود.

طوبا! ما و تو اینا ره ده قف دست خود کلان کدیم، ده پشت خود بالا کدیم. دوبی رساندیم، چار گوشه دنیا بردیم، همش به زور پیسه. خوده ده هزار جانکنی، ده هزار مشقت انداختیم از خاطر همینا. گو و شاش شانه پاک کدیم، کالای شانه ششتیم، مکتب بردیم، خانه آوردیم، ده سر همیقه مصروفیتای خود، روزای جمعه ده سیل و ساتیری و چکر بردیم شان. خانه همی، پول همی، موترها همی، همه چیز همی، چی کمبود داشتن؟ آخرش هم همی رقم؟ تر والله کم پول سر شان مصرف کدیم؟ هر چه خاستن، دادیم. ها، یگانه چیزه که اجازه نداده بودیم، چی بود؟ لنده بازی. اینی "گناه" خوده قبول داریم که لنده بازی ره اجازه نداده بودیم.

تو میگی هنوز هم میگفت که پدر ده هر کار ما مداخله میکد. وای از برای خدا! ده کدام کارش مداخله کدم؟ طوبا! مه شاید ده زندگی تو مداخله کده باشم، مگر ده کارای ازو مداخله نکدم. طوبا! مه و تو زندگی خوده خوردیم، حالی سون مرگ چالان استیم. از مه و تو چندان عمری هم نمانده، مگر اینا خو امروز یا سبا شوی میگرفتن، بچا هم میرفتن زن میگرفتن. اگه مه مداخله کدنی میبودم، ده زندگی اونو پدرلعنت دیگیش مداخله میکدم. مه چی کار داشتم کتی ازینا؟

او زن! اگه مه کدام جنک و دعوا و بگو مگو هم داشتم، کتی تو داشتم، اینا ره خو خداوراستی ده همو حد و حدود آزادی شان یکی دو نگفته بودم. یک نمونه برم یاد کو،میفامی یک نمونه برم یاد کو، یک نمونه ده رخم بکش و بگو اینی گپه خراب گفتی، یا اینی کاره خراب کدی. بگو. یا قبول و قناعت میکنم یا قبول و قناعت میتمت. مه صبح میرفتم پشت کار و بار روزگار. شام پس میامدم. دیگه، خو همیشه تو کتی شان ده خانه میبودی. تو هم کدام گپ خلاف بر شان نزدی یا کدام اقدام به ضد شان نکدی. مگر تو و مه یک چیزه ممانعت میکدیم: نشست و برخاست و گرم گرفتن همرای بچای جوان. مه طاقت و تحمل ای کاره نداشتم.

اگه از معلمای شان یا مکتبای شان تلفون میامد، خو مالومدار اونه میرفتیم و میدیدیم که موضوع چه بود. اگه ما به خاستهای دخترای خود جواب مثبت ندادیم که لیس لیس برن و ده راه "لنده بازی" پول مصرف کنن، ای خو خیانت نشد. ای خو گناه نشد. مه خو از کدام خاستگار پنجاه هزار دالر نخاستیم که گفته باشم، اینقه سرمایه به مه بته، دست دختر مه بگی یا دختر مره ببر. اگه مه از گشنگی بمرم، باز هم ای کاره نمیکنم

خلص بگویم دخترای ما اول ده حق خود هم جنایت کدن هم خیانت. از همو اول اول خیانت کدن تا به همی آخر آخر. به مهربانی خیانت کدن، به دین اسلام خیانت کدن، به مذهب خیانت کدن، به رسم خیانت کدن، به رواج خیانت کدن، به عنعنات خیانت کدن، به همی هرچیز خیانت کدن. بیا که همینجه بس کنیم دیگه. مه پایین میشم، دستای مه میشویم و پس میایم....ادامه دارد

+ نوشته شده در  2012/5/13ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بخش های بیست سوم وبیست چارم

ثبت صدا شا مل دوسیه

شفیع: پولیسا کالای اولادا ره به ما نداد. گفت پسان میاریم. همرای کالا، زیورات شان هم هنوز پیش پولیس مانده. اونا ره به ما خات دادن؟
حامد: نمیفامم.
شفیع: طوبا! کتی چوچا گپ میزنی؟
طوبا: بته گوشی ره. سلام! بچیم. بیدار استین؟ نان خوردین؟ اگه گشنه استین آش بخورین. ما کتی پولیسا هستیم. همطو خاستم احوال تانه بگیرم که گشنه نباشین. نی! سر ما هیچ گپ نشده، والله هیچ گپ نیس. بکسا ره به ما پس دادن. نی! هیچ گپ نیس. پنج ده دقه دیگه اینجه هستیم. به ذات خدا اگه هیچ گپ باشه. حامد همینجه کتی پولیسا شیشته. فقط پنج دقه دیگه. پدر تان هم اس. صرف چن دقه گک دیگه مانده. کار ما زود خلاص میشه، پس خانه میاییم. همه ما یکجای هستیم. آ. همینجه اس. همینجه اس اینه گوشی ره میتم. از ما و تو بامان خدا. شفیع! گوشی ره بگی، مگر هوش کو نگویی که ما از محل واقعه دیدن میکنیم.
شفیع: هلو! هه. نی. نان خوردین؟
طوبا: هان. گفتن که نان خوردن. نیله بر شان "نودل سوپ" آورده بود.
شفیع: خو. خوب اس. خوب اس. بامان خدا
طوبا: اوه! دریا اینجا چقه چقر اس
شفیع: چقری دریا ره چی میکنی؟ متوجه کانکریت شدی. قسمت زیر موتر ده خراش کانکریت آمده بود. به خیالم پولیسا همونجه ره چک میکنن. موتر لیکسس ما ره هم چک میکنن. تورنتو؟ نی. دروغ میگن. تورنتور نمیبرن. حامد بچیم! به پولیسا گفتی که مه کار دارم، میرم؟
حامد: آ. گفتم از خاطر بزنس دوبی میرم.
شفیع: از خاطر موتر نیسان سیاه هم پرسان کدی؟
حامد: هان. گفتن که هر دو موتر تانه پس نمیتیم.
شفیع: یانی که هر دو موتره قید میکنن.
حامد: و گفتن که اونو اتاق سفید کلان کمره داره. پولیسا گفتن میخاییم ببینیم که عکاسی کده یا نی. گفتن یک کمره ده پالوی دریا هم بود.
شفیع: مطلق دروغ! دروغ میگن. اگه اونجه کمره میبود، ده ظرف یک دقه همه چیزه بیرون میکشیدن. کمره باید ده بیرون جابجا شوه، نه ده درون. از پشت دیوال خو عکس گرفته نمیشه.
طوبا: اگه کمره ده اونجه میبود، بسیار پیشتر از امروز چک میکدن. ایطو مفت ایلا نمیکدن. دروغ میگن. ده حقیقت میخاین از دان خود ما گپ بکشن.
شفیع: نی. اونجه کمره نیس. یک مردک دیگه هم مره گفت که اونجه کمره نیس. اگه میبود اونو دو نفر دیگه هم میگفتن که اس. یکیش گفت: نمیفامم که موتر از کدام سو آمده. اول گفت شاید دروازه کانال واز بوده باشه. پسان گفت حکومت دروازه ره واز میکنه. همطو نگفت؟
حامد: خدا میدانه. مچم؟
شفیع: یگان دفه به مادرت میگن که موتر پسکایی (ریورس) آمده. اول چی قسم؟ پسان چی قسم؟ مالومدار که دروغ میگن. حالی پشت قسمتای تکرخورده موتر لیکسس میگردن. تکر لیکسس و نیسان جور نمیاین.
طوبا: دروغ میگن. کمره ده اونجه نبود. مه خوب چار طرفه سیل کدم. کمره نبود. بیست روز از مرگ شان تیر میشه. اگه خدانخاسته، خدانخاسته کمره میبود، "هر سه ما" میامدیم. همطو نیس؟
شفیع: مام میگم. اگه کمره میبود، آلی وخت چک کده بودن. به قرآن خدا اگه یک لحظه ما ره میماندن. به تو گفتن که قسمتهای تکر خوردگی موترای لیکسس و نیسان سیاه ره با یکدیگه سر میتن؟
حامد: نمیفامم. هیچ نمیفامم.
طوبا: دریا بسیار چقر بود. یک تخته چوب کلان هم بود. خدا عقل شانه گرفت. اونجه چی کار داشتن؟
شفیع: خدا میفامه و کارهایش. برق نبود. تاریکی بود. تپ تاریکی. یادت اس طوبا؟ یک ذره روشنی که بگویی به چشم دیده نمیشد. چراغ اونو اتاق دورترک هم گل بود. پولیسا ده باره موتر لیکسس زیاد گپ میزدن. گشته و برگشته میگفتن "اینکریز، اینکریز ". حامد! "اینکریز" چی مانا؟

24
حامد: "اینکریز" یانی که بالا رفتن
شفیع: پولیسا شور میخوردن میگفتن: "اینکریز، اینکریز ". چندین دفه گفتن: "اینکریز، اینکریز ". اونو پولیس سیاه چرده همی گفته میرفت که "اینکریز، اینکریز ". باز میگفت: "لکسـس، لکسـس". شنیدی؟ یک گپ دیگه. اگه اینا عکس بگیرن، مه و تو ده عکس میاییم. چون سابق هم مه و تو ده عکس آمده بودیم. نی؟ همو دفه پیش که آبشار نیاگارا رفته بودیم. سه دفه. به یک حساب عین چار دفه میشه.
حامد: اگه کمره داشته باشن، حتمن عکسا ره یکه یکه چک میکنن. بر شان مشکل خات شد. مگر گفتن که چک میکنن.

شفیع: اخبار امروزه تعقیب کدی؟ چی میگفتن. چی ره میپالن؟

حامد: هان. چند روز پیش ده انترنت نوشته کده بودن که میخاین فلمای ویدیویی کمره های روی سرک و یگان جایای دیگه ره چک کنن.
طوبا: چی فکر میکنی؟ همو اتاق خورترک کمره داشت؟ اگه میداشت حالی وخت تمام عکسا ره سیل نمیکدن؟
شفیع: کمره باید ده یک جای مشخص و مالومدار باشه. اگه ده جای مخفی باشه، عکس گرفته نمیشه. مثلن یک انگشت ته ده پیش لینز کمره بگیری، دیگه عکاسی نمیشه. ای گپ هیچ مانا نداره.
طوبا: مگم متوجه باشی که اگه کمره ده پشت شیشه باشه، عکس میگیره. مگر اتاقک خورد شیشه داشت. مه به چشم خود دیدم.
شفیع: مام دیدم که شیشه داشت. مگر کمره ده پشت شیشه نصب نمیشه. و اگه بوده هم باشه، از اینجه که ما بودیم، کی میتانستیم بفامیم؟
حامد: یک گپ دیگه! همی موتر ما پیش پولیس بود. دروازه هایش هم واز. پولیسا میتانن ایطو یک آله ره ده موتر نصب کنن که هر چی بگوییم، مستقیم ثبت شوه.
شفیع: چرا دروازه موتره واز ماند بودی؟
حامد: خود شان به مه گفتن دروازا ره واز بان. قلف نکو.
شفیع: دیگیشه نمیفامم. هر رقم کمره میبود، ده جریان بیست روز گذشته چک میشد. اگه ثبوت به دست شان میرسید، به ذات خدا اگه یا مره میماندن یا تره یا مادر ته. وخت چاره هر سه ماره میکد. اینا صرف سر موضوع تکر موتر فکر میکنن. موترای ما ره که قید میکدن، از خاطریس که میخاین روحیه ما ره ضعیف بسازن. طوبا فامیدی؟ راستی، پولیسا چرا ایقه از کالا عکس میگیرن؟ میفامی پول عکس و عکاسی شان زیادتر از قیمت کالای ما میشه.
طوبا: راس میگی.
شفیع: حامد بچیم! همو بلند منزلای امریکا ره که همرای طیاره زدن، چه قسم عکاسی کده بودن؟ برجای تجارتی امریکا ره میگم. همونا از بالا عکس گرفته شده بودن یا از پایین؟
حامد: از پایین
طوبا: همیالی مره چرت برده بود

شفیع: چرت چی؟
طوبا: هی هی! خوب سیل کو. بای فریندای شان خوش خوشان چکر میزنن، سیل و ساتیری خوده میکنن، مگر دخترا؟ دخترا ده زیر یک خروار خاک، زیر زمین رفتن.

شفیع: تف لعنت خدا سر بایفریندای شان. بلا ده پس بایفریندای شان. ای فایشای چتل و نجس. هی ده همو قبرای شان شیطان گو کنه. هی لعنت خدا بر سر شان. از چوکات پریده بودن. چی نبود که نکدن.. فرار از خانه ... از برای خدا. مردار کده بودن. دیگه چاره نبود. هیچ راه نمانده بود. ده حق ما خیانت کدن، به دین و مذهب خیانت کدن، به رسم و رواج و عنعنات خیانت کدن، عینن مثل زنای فایشه سر بازار که لب سرک ایستاده میشن و کتی هر کس ده هر جای میرن روی خوده سیاه میکنن. از برای خدا! لعنت به ای زندگی بیغیرتی ما. هر لحظه سیل کنی که دخترت بغل ازی بایفریند خوده گرم میکنه، آغوش ازو بایفریند خوده گرم میکنه. به همی خاطر، هر دفه که یادم میایه، دلم جوش میزنه و به خود میگم: "خوب کدی! بهترین کار کدی!" اگه صد دفه دیگه هم زنده شون، صد دفه دیگه هم همی کاره میکنم . کارد پیشم باشه، پرچه پرچه، قطعه قطعه و توته توته شان میکنم. ادا مه دارد........


+ نوشته شده در  2012/5/6ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

گذری در گذر گاه نقدینه یک غزل


سلام شما را که دوستدار محبت بوده  و بر من منت میگذارید  با خوانش صفحه ام!

غزلی از شاعر گرانقدر(هادی میران)

نقدی جامع وادبی از (استاد دوگتور صبورالله سیا سنگ)

مختصر سرودی استقبال گونه از من(حضرت ظریفی)

تــعـهــــد

زمستان میوزد بگذار تا در محضرت باشم
هوا آشفته است و برگ سبز باورت باشم
تعهد میکنم تا دوردست آرزوهایت
برای پرگشودن بیمه ی بال و پرت باشم
ترا از کوچه های جاهلی تا جاده های ماه
به پرواز آورم گلهای گیج چادرت باشم
نوشته سرنوشتت را "نبرد شیشه و آهن"
ببین آماده ام تا مرز جان همسنگرت باشم
ببین آماده ام تا در حجاز عاشقی حتا
تو رب النوع من، من سالها پیغمبرت باشم
شهامت کن که در آیینه ی بالشت رویایت
سری سرگرم پروازت غرور بسترت باشم

مانند گهنگاران اعتراف میکنم که اگر از تکنیک، میکانیزم، ویکتورها، فاکتورها و محورهای عمودی و افقی و مایل شعر سخن نمیگویم، از ندانستن است، نه از پناه بردن به آن ترفند ناخوشایند: "پرداختن به همچو مقوله ها خارج از حوصله این بحث است، زیرا در مقاله حاضر نمیگنجد!" چیزی باشد تا نگنجد؛ نباشد، چگونه گنجد؟
نمیدانم آن سه محور – اگر غزل چنین میله هایی داشته باشد – در کدام بخشهای "تعهد" فرورفته یا ایستاده اند؛ ولی میدانم، اگر مانند برخی از اتم شگافانی که هنگام نقد با دانشواژه های الجبر و هندسه به جان شعر می افتند و فارمول بارانش میکنند، پاراگرافهایی از "تهی سرشار" بنویسم چه خواهد شد: در آغاز برخی از خوانندگان پاکنهاد به ناآگاهی خویش نفرین خواهند فرستاد و به آگاهی من آفرین؛ و در پایان، همان پایانی که هر "مشت [پوشیده هزار دیناری] باز میشود"، نفرین و آفرین جاهاشان را به یکدیگر خواهند داد.
"تعهد" به سادگی، به همین سادگی که اکنون شما و من اینجا دیدار میکنیم، با خواننده پیوند مییابد: بهاران و سبزه زاران سپری شده اند، سرمای زندگی بیداد میکند، هوا ستمگر (و به گفته مهدی اخوان ثالث: "ناجوانمردانه سرد") است. میخواهم در یک چنین اقلیم کرخت کننده با تو باشم. بگذار باورت را گرما و یارا بخشم. پیمان میبندم ازینجا تا سرزمین دوردست آرزوها، مددگار، تکانه و نیروی بالهایت باشم تا بتوانی با آرامش روان دلیرانه و دلبرانه پرواز کنی. پیمان میبندم ترا از زمینه تاریکیها تا بلندای روشنیها همراهی کنم و آرایه های ناشناخته یا نشناختنی گذرنامه و شناسنامه ات نیز باشم. پیمان میبندم در آوردگاه آشفتگیهای سرنوشت تو (که سرنوشت من نیز هست) و مخاطره هایش به خط شکست نگاشته شده اند، در نقش چریک فداکار و پاسدارت باشم. پیمان میبندم در قلمرو دلدادگی یگانه، جاودانه و برترین نیایشگرت باشم.
در برابر اینهمه که گفتم، باری "شهامت کن" (– بگو: آری –) تا باورم شود که پذیرفته ای از ازلیت رسیده تا کنون (پندار پرواز) تا ابدیت رونده هرگزی (دیرترین خواب پس از زندگی) با هست و بودم میتوانم پذیرنده تو باشم
به این میگویند "نامه عاشقانه را شاعرانه تر نوشتن" ... اگر برداشت من درست باشد
---------------------
عرض سلام حضور استاددکتور صبورالله سیا سنگ!
پیوسته در نوشتار شما رقض هجا ها چون همیشه در موسیقار واین نقدینه نسبت به مهران عزیز کیمیا بتهء نا یاب درتجارب ادبی بر اینم کشاندکه:
رفیق خوب همچون کیمیا بودست در عالم
بدست هر که افتد کیمیا گر مبتوان گفتش
وخو شا آنانی که شمارا دارند استاد قدر مند واز شما بخوانش میگیرند.
غزل ازمیران عزیز خواندم و به نوشتهء شما سیر کردم و.....:
هوای سبز غزل آسمان دیدارم
به مو چ طبع تو قع بخود گر فتارم
به رقص واژه صبورم زحکم سنگ سیاه
حجربه کعبه کشم تا سری فرود آرم
حدیث شعر زپر واز طبع میران است
هوای هادی هد هد به تخت تکرارم
قسم به عشق شدم غرق تابه حجم غزل
فدای طبع سلیمم زخویش بیزارم
سخن چو ساز کنم بهرحر متت استاد!
نوای احسنت و واژه های تکرارم
شما که خوب ترین پاسدار این هنرید
به پاس حر مت تان سر فرود می آرم
حضرت ظریفی1/5/2012



+ نوشته شده در  2012/5/1ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

ادامهء قتل در کا نا دا بخش 22

... نوار ریکاردهای پنهانی پلیس ...
گفتگوی شفیع و طوبا: درون موتر پونتیاک
از 7:30 تا 7:51 شام/ روز بیستم جولای 2009
(بخش بیست و دوم)

شفیع: هر چه بود، ما فامیل آزاد بودیم. قیدگیر نبودیم. ما فامیل سختگیر نبودیم. اینه سیل کو! آزاد گفته میشیم. اما ای رقم رفتار اولاداره قبول نداریم. اونا میتانن مکتب برن، پارک برن و ...

طوبا: خی مه چطو کنم؟ دخترا میگفتن پدر ده کارای ما مداخله میکنه.
شفیع: وای از برای خدا! چرا ایطو میگی؟ چه رنگی مداخله کدم؟ چیزی که تو میگی مره دیوانه میکنه. از برای خدا! ده کدام کار شان غرض گرفتم؟ کدام گپم که به اونا گفتم، غلط بود؟ مه چی گفتم؟ برو همی تو قاضی! روی خدا ره ببین. بگی انصاف ده دست تو. بگو همی دختر از خورترکی بیسر نبود؟ هر دوی ما همیطو نمیگفتیم؟ نصحیت میکدیم، کتی فلان بچه تا و بالا نرو، کتی فلان خوارخونده ایسو و اوسو ایلا ایلا نگرد. اگه میخایی کتی خوارخوندایت مجلس کنی، اوناره بیار ده خانه خود. ای خو گپ بد نیس. چی غرض گرفتیم؟ از برای خدا! میگفتم یک چادرک ده سر خود بگیرن. هر دوی ما همی ره میگفتیم. نمیگفتیم؟

طوبا: خی مه چطو کنم؟ از خاستگار خود گپ میزد.
شفیع: ما میفامیدیم که ای بچه خاستگارش اس؟ باور کو اگه بچه کاکا لطیف خاستگارش شوه، به همو قرآن خدا مه یک کلمه گپ برخلافش نمیزنم. قطعن چیزی نمیگم. دختره نامزاد میکدم و برش میگفتم: "برو! اینالی رنگ ته گم کو!" مه و تو کوشش خوده کدیم که یک آدم خوب و خاندانی پیدا شوه تا دختره برش بتیم. حالی ما خو دختر خوده بر خود نکاح نمیکنیم. ای مناسب گپ نیس. ده باریش حتا بحث کدن غلط اس.

طوبا: خو اگه ایطو میبود و او "امید"ه به حساب شوی گرفتن فکر میکد، مه او ره مطمین میساختم.

شفیع: طوبا! طوبا! از برای خدا! پیش از گپ "امید"، کاکا لطیف میگفت زینب میتانست یک آدم خوب پیدا کنه. یک بچه افغانه پیدا کنه. اینه! اگه دختر ما میگفت مره ده فلان خیشای ما بتین، خدا مره ده قار و غضب خود گرفتار میکد، ده آتش دوزخ میسوختاند، اگه میگفتیم نی. ده مورد همی بچه پاکستانی، یک روز پیش مه نامد که گفته باشه خاستگار اس. یکی و یکبار کتی همو بچه گریخت. چرا همی گپا ره میزنی؟ عذر میکدیم که همو بچه پاکستانی بیایه خاستگاری، اما او نامد. قبول داری یا نی؟ صحیح یا نی؟ بچه پاکستانی پای پیش نکد. پاکستانی نامد، اما دختر ما چی کد؟ آخر کتی همو بچه گریخت. آخر به چقه مشکلات آمد. صحیح یا نی؟ خاستگاری همطو میباشه؟ مردم همطو طلبگاری میرن؟ خودت ای گپا ره خوبتر میفامی. اگه او نمیفامه، تو خو میفامی. شوی کدن همطو میباشه؟ آدم به خاطر شوی کدن، کتی بیگانه فرار میکنه؟ ایطو خو نشده بود که خاستگاری آمده باشه، ما جواب منفی داده باشیم و باد ازو گریخته باشن. میفامی؟ حتا اگه پدر و مادر، خاستگار دختر خوده جواب منفی هم بتن، بازم دختر همرای بچه مردم بیگانه فرار نمیکنه.

طوبا! آ به خدا! راس خو میگی.
شفیع: اصل گپ همینجه اس. زینب ای کاره که کد – توبه توبه – ده هیچ کتاب هندو و مسلمان جور نمیایه. خلص شه بریت بگویم. ده هیچ کتاب جور نمیایه. همو هر کتاب دین و مذهبه که میگفتی، ای گپ جور آمدنی نبود. همی تو غیری میگی که ده کار ما غرض میگرفتی. تو بگو ده کدام کار شان غرض گرفتم؟ مه ده کدام کار شان غرض میگرفتم؟ به غیر از همی بچه پاکستانی که آمد و کتیش رفت کد. رفیق پیدا کد. او ره ده خانه آورد. آخر کتیش گریخت.

طوبا: مه هیچ غرض ندارم.
شفیع: مه چی غرض دارم؟ زیاد خو تو میگفتی نی.

طوبا: مه میگفتم که همی کارا ره نکنن. مردم بد میگن. مردم گپای خراب خراب...
شفیع: خلاص! ای خو مداخله نشد. ای خو گپ خراب نیس.

طوبا: هان. خو همو کاره کدن. همو کار خرابه کدن. فکر کو.
شفیع: هی خیر ببینی. همو کار ناراوره کدن. تر دان خدا! به همی رقم زناشویی میشه؟ کتی گریختگی زناشویی میشه؟ اونه! او هم یک روز باد ایلایش کد.

طوبا: میگه ماره" نجس پدر لعنت" میگی
شفیع: نجس پدر لعنت؟ حالی نجس پدر لعنت گفتم، به همو زناکارش گفتم. دیگه وخت مه میگفتم؟ کی میگفتم؟ غیر همی کار گریختن. دیگه مه کدام شه نجس گفتم. بگو. تو بگو.

طوبا: پیش ازی که بکنه ...
شفیع: پیش ازیکه بکنه، حالی حقیقت باشه، که باشه وی؟ حالی حقیقت باشه که گپ تو صحیح. حق و ناق؟ حالی همی حقیقت باشه، نباشه؟ مه "نجس پدر لعنت" گفتم، به اونو که گریخت، گفتم. دیگای شه، کدام شه نجس پدر لعنت گفتم؟ کار خراب کدن. اگه پدر لعنت گفتم، خو خوده داو زدم. غیر همو گشت دیگه که گیتی ره زدم. از خاطری که شو ناوخت آمده بود. چی وخت دیگه مه اونا ره زدم؟ تو مردما ره ندیدی که چی رقم رفتار میکنن. بگو که اینی ره خراب کدی. گفتن؟ گفتنه اوسو بان. بگی، به مه قناعت بته. بگو اینی کاره تو خراب کدی که بگویم هان خراب کدم. مره قناعت بته. بلا ده پس شان. گو ده گور شان. تو مره قناعت بته. بگو ده قسمت شان اینی ره خراب کدی. از روزی که به دنیا آمدن، به گفته خودت موتر بود، خانه بود، قدر بود، عزت بود. اما ای کار مرداره که اینا کدن. چی نکدیم؟ کدام کاره مه و تو کدیم که به شر اینا کده باشیم؟

+ نوشته شده در  2012/4/29ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

جواب نقد نجلا اشکبار در باره مرگ سه دختر و یک زن افغان در کانادا

کوپی از وبلاک نرکس هاشمی کریم:

من مطلب را تحت عنوان "صدای خانواده افغان متهم به قتل ناموسی در دادگاه کانادا و قضاوت نا عادلانه آنها " بعد از سه ماه تحقیق و فاصله سه صد و پنجاه کیلومتری را طی کرده و بعد از متقبل شدن زحمات زیاد که خود شاهد عینی در جریان محکمه بودم نوشته ام و دو نویسنده محترم فارسی زبان ما که نمیدانم زاده کدام کشور استند ،آقای حضرت ظریفی و خانم نجلا اشکبار صرف با یک کلک کردن بر انترنت معلومات نادرست و یک جانبه را از روی رسانه های خارجی دریافت کرده نوشته و قضاوت نموده اند میپردازم .

 قابل ذکر میدانم که من با این فامیل هیچگونه قرابت و آشنایی نداشته و صرف موضوع قتل چهار زن مرا وا داشت تا اینهمه زحمات را متقبل شده و به جستجو بپردازم و هرآنچه را که نوشته ام نه از روی احساسات و نه از روی ترحم بوده بلکه حقایقی است به چشم دیده و با دست نوشته ام و بعد از تعقیب کردن تمام کلپها که منحیث شواهد از آنها استفاده گردیده ومطالعه تمام متن قضیه به ترجمه دری ، همچنان دید و باز دیدی که باخانم این فامیل "طوبا" و سه طفل نوجوان این فامیل داشته ام و بعد از تعقیب کردن تمام رسانه های چاپی و تصویری که در کانادا به نشر میرسد و یکطرف قضیه تحت پوشش رسانه ای قرار داشت ،دریافته ام که این یک حادثه بوده و با تغافل و اشتباهی  که از سوی پسر بزرگ فامیل حامد در آنزمان هژده سال داشته است صورت گرفته و درهمان موقع به پولیس اطلاع نداده است، اکنون یک زن بیگناه دیگر که در عین حال یک مادر است در گوشه های زندان در دیار بیگانه که زبان را نمیداند و از قانون این ملک بیخبر است ؛ دور از سه طفل نوجوان و بی سرپرستش بسر میبرد و هر حرفش با اشک آغاز و با اشک خاتمه میبابد و زن مسلمانی است که دستش را بالای قران گذاشته و قسم خورده  که اولادها و انباقش را به قتل نرسانده است .  

اینست جوابم در مقابل نقدی که خانم نجلا اشکبار نوشته و آقای حضرت ظریفی در ویب سایتش از آن استفاده کرده است :

نجلا : در قدم اول بیوگرافی نرگس هاشمی غیرمسئولانه بودن قضاوت هایش را نشان می دهد. او می نویسد: "در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشوده ام. دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به اتمام رسانیده ام. همواره کوشیده ام تا حقایق را برملا سازم و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس دهم. خود را مدافع حقوق زنان در افغانستان میدانم. از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام."

نرگس :خواهر عزیز نجلا جان اشکبار کاپی کردن از سایتهای خارجی و از دور شنیدن تا از نزدیک دیدن خیلی ها متفاوت است  و متاسفانه در مورد این قضیه میخواهم بنویسم که از مرگ سه دختر جوان افغان و یک  زن بیگانه در کانادا نه تنها من بلکه تمامی از افغانهای که اینجا سکونت داریم خیلی ها متاسف استیم و اینکه من چشم دیدم را برخلاف رسانه های کانادایی به تحریر در آورده ام  بیانگر این نیست که من برخلاف بیوگرافی ام عمل کرده ام ودفاع از حقوق زن را نقض نموده ام ،خواهر عزیز در اینجا نه مساله از حقوق زن بلکه بیان حقیقت است که من با دو چشم دیده و این فامیل را در زندان ملاقات کرده و سه تن از اطفال معصوم شان را از نزدیک دیده و با آنها صحبت نموده و از طرز برخورد والدین شان با ایشان پرسیده و تمام مسایل را از شروع تا انتها بررسی کرده و تمام کلپهای را که پولیس کانادا به عنوان سند گرفته بصورت دقیق شنیده و بعدا به نوشته در آورده ام ، در اینجا نه تنها سه دختر جوان و یک  زن به قتل رسیده بلکه همین اکنون طوبا زنی که در زندان قرار دارد خود یک زن است و او نه تنها سه دختر جوانش را از دست داده و از سه طفل معصوم نوجوانش جدا شده و به خاطر اینکه پسرش حامد مرتکب خطا گردیده و به پولیس اطلاع نداده اکنون مانند پسرش باید بیست و پنج سال را در زندان بسر ببرد .آیا این قضاوت غیرعادلانه محکمه کانادا نیست ؟

 باید در پهلوی دفاع از حقوق زن  به دفاع از حقوق طفل دخترهم پرداخت؛ همین اکنون دختر نوجوان این فامیل که هم زمان سه خواهر و مادر اندر مهربانش را از دست داده در عین زمان از مادرش طوبا و از پدر و برادرش  جدا شده و از ترس اینکه اجتماع نگویدش والدینت قاتل بودند در هیچ یک از اجتماعات اشتراک نکرده و شب و روز اشک میریزد و اگر شما این دختر مقبول و رنج دیده را از نزدیک ببینید و به گفتارش دقیق گوش بدهید بر قضاوت در رسانه های خارجی خط بطلان کشیده و تنها کلمه دفاع از حقوق زن را فکر نکرده بلکه برخلاف چنین چیزی که انتشار یافته و به آن شاخ و برگ داده شده میپردازید : این دخترکه نمیخواهم اسمش فاش گردد ؛ میگوید : من زمانیکه در رسا نه ها در مورد فامیلم میخوانم و آن را با واقعیت زنده گی ما مقایسه میکنم در مورد شناخت والدینم به شک میافتم که آیا این والدین من استند و یا کسانی دیگری و با خود میگویم نه نه این والدینم  نیستند والدینم برما خیلی مهربان بودند و مهربانتر از همه والدین ... اینهمه دروغ است و در این قضیه مبالغه بیش از حد صورت گرفته و  هیچ باورم نمیاید که این معرفی از والدینم باشد .  

خواهر عزیز تولد شدن در فامیل روشنفکر بیانگر این نیست که من هرآنچه را به چشم دیده ام پنهان کنم و مانند دیگر رسانه هایی که از روی رسانه های خارجی مساله را  کاپی کرده و به آن چیزی افزوده بپردازم ،در اینجا که من زنده گی دارم متاسفانه به صورت غیر عادلانه و بر خلاف مسلک ژورنالیزم خودم شاهد استم که ژورنالستان رسانه ها در جریان محاکمه این فامیل همه روزه از تعداد زیادی افغانهای مقیم شهر مونتریال مصاحبه ها جمع آوری میکردند و زمانیکه گزارش شان را به نشر میرسانند متاسفانه نظریات افغانهای را که این فامیل را میشناختند ومیگفتند این فامیل آنچنانی که در رسانه ها معرفی شده چنین نیستند و به اصطلاح فامیلی قیدگیر نبوده و به تمامی دختران خود حق تحصیل را داده و تمامی شرایط را برای شان مهیا ساخته بودند و اینکه در جهت تربیه اولادهای شان میکوشیدند و از آنها وارسی میکردند این هم وظیفه هر مادر و پدر مسلمان است تا  اولادهای شان را رهنمایی کنند و مانند اینها نظریات را که جنبه مثبت داشت آن نظریات را رسانه ها به نشر نمیرسانند که این خود برایم خیلی رنج آور بود و ناتوانی ما افغانها را نشان میداد که هیچ چیز از دست ما ساخته نبود.

نجلا :اگر یک زن تحصیلکرده موضوع قتل علنی سه دختر جوان و یک خانم را این قسم خونسردانه به نفع قاتلین شان بررسی کند، من بیزارم از چنین روشنفکری و بیزارم از چنین لیسانس و بیزارم از چنین تحصیل

نرگس :نویسنده عزیز متاسف استم از اینکه خودت از رسانه های خارجی تنها کاپی کرده و شنیده  و مانند من در محکمه حضور نداشتی تا خشونت بر علیه انسان را انعکاس میدادی و خشونت علیه زنان را تنها شعار گونه قبول نمیکردی  ....

نرگس هاشمی! تو حقایق را برملا ننموده، بلکه آن را زیر پا کرده ای. تو خشونت علیه زنان را انعکاس نداده ای، بلکه آن را تقدیس نموده ای. تو با استبداد نجنگیده ای، به جانبداری از ظلم مرد سالاری در مقابل ارواح چهار همجنس مقتول خود جنگیده ای. تو می خواهی سه قاتلی که دستهای شان تا آرنج به خون سه دختر و یک زن رنگین است از زندان آزاد شوند تا با سه عدد گل گردن در دروازه خروجی زندان از آنها پذیرایی کنی.

نرگس :خواهر نجلا باز هم تکرار احسن میدانم بگویم از دنیا بیخبر قضاوت کرده ایی و زیر تاثیر رسانه های غیر متوازن قرار گرفته ایی و برای اینکه در مورد من و برای انعکاس خشونت علیه زنان توسط من آگاهی بدست بیاوری به ویب سایتم مراجعه کن و بصورت نمونه یک داستان حقیقی را از زنان افغان که به رشته تحریر در آورده ام مطالعه نمایی همه چیز برایت اشکار میگردد.

اگر برای یک لحظه موضوع قاتل بودن حامد را یک طرف بگذاریم ، او باید بیست وپنج سال حبس شود صرف به این جرم که چرا در وقت غرق شدن چهار عضو فامیل خود که نظر به اعترافات خودش در پیش چشمش بوقوع پیوست، خاموشانه از صحنه فرار کرد و رفت به مونتریال که چند صد کلیومتر از محل واقعه می باشد، بدون آنکه پلیس محل را اطلاع بدهد. اگر بگویم والدین خود را چرا خبر نکرد ، خودش یک جعل بزرگ است. زیرا همان پدر و مادر به او ظیفه داده بودند که پلان شوم جنایی فامیل را در تاریکی شب طبق دستور قبلی در عمل تطبیق نماید. بعداً خود را از صحنه خارج سازد در آخر کار بگوید: من والدین ام را خبر نکردم زیرا خواب بودند و اگر خواب شان خراب میشد شاید بر سر من قهر میشدند.

بگذریم ازاین که والدین پس از قتل چهار عضو فامیل شب چه خواب خوش و راحت می کنند، صبح ناشتا را در همان هوتل میخورند و هیچ ازهمدیگر نمی پرسند که چهار نفر دیگر ما کجا استند. صبر میکنند و بعد از آنکه طعام چاشت را هم می خورند با خیال آرام می روند به دفتر پولیس و می گویند: نیم فامیل ما از دیشب به اینطرف مفقود شده اند!

آیا این بخش نوشته نرگس هاشمی واقعاً مضحک نیست: "اگرچه این خانواده در جریان تحقیق چندین بار گفته اند که ما قاتل نیستیم و اولادهای خود را به قتل نرسانده ایم، اما شخصی که به زبان فارسی از آنان تحقیق میکند و یک فرد ایرانی الاصل است ؛از محمد شفیع چندین بارمیپرسید که آیا تو افغان استی؟ که دروغ میگویی. نه تو بی غیرت استی، افغان نیستی. و از همین قبیل سخنان رکیک را در مقابل محمد شفیع استعمال میکند."

نرگس : خانم اشکبار خودت تمام کلپ شفیع را نشنیدی  تا قضاوت کنی و نمیدانم از کدام کشور استی  تا اصلیت  افغان بودن را درک نمایی و بدانی که در جریان تحقیق چطور افغان بودن او را زیر تمسخر میگیرد و برایش میگوید که شما نه تنها دروغگو بلکه  تروریست هم استید .....

کسانی که اخبار و گزارشهای جنایی مخصوصاً قتل ها را می خوانند میدانند که اگر یک قاتل بالفعل با دست خونالود در کنار جسد مقتول گرفتار شود، اولین جمله که بر زبانش جاری می شود این است: "من قاتل نیستم و من این شخص را به قتل نرسانده ام." به این ترتیب ادعای نرگس هاشمی با موقعیت روانی شفیع و طوبا کاملاً صدق می کند که آنها میگویند: "ما قاتل نیستیم و اولادهای خود را به قتل نرسانده ایم". دیگر اینکه تمام جزئیات جریان تحقیق توسط کمره فلمبرداری ثبت ویدیوئی گردیده است که در آنها اینچنین صحنه های توهین آمیز و تهدید به شکنجه قطعاً دیده نمی شود. البته، اطلاق صفاتی از قبیل دروغگو، آدمکش و بی غیرت در مقابل شفیع نه تنها توهین نیست بلکه بیان یک حقیقت مسلم است.

نرگس :نویسنده محترم باز هم تکرار احسن میدانم تا بنویسم که خودت تمام جریان تحقیق را نشنیده  و تنها همان چیزیهای را که از روی رسانه های خارجی خوانده و یا شنیده اید قضاوت مینمایید ، در این مساله متاسفانه برخلاف آزادی بیان تمام جریان تحقیق بصورت مکمل به نشر نرسیده و  سانسور صورت گرفته است و صرف نظر از در نظر گرفتن شعارحقوق زن باید حقوق انسان را  در نظر گرفت وهتک حرمت را بر هیچ فردی نباید پذیرفت ، در پهلوی آن باید بدانیم که همه افغانها نه دروغگو استند و نه تروریست و نه قاتل بلکه این اجنبیان اند که بر افغانها جنگ را تحمیل میکنند و گلیم خود را در بام ایشان میاندازند .

من و خوانندگان محترم کاملاً متیقن هستیم که در عقب آرزوی نرگس هاشمی چه حسرتی نهفته است وقتی که میگوید " در این محاکمه به شمول وکلای مدافع، سارنوال قضیه و هیات قضاییه دوازده تن از هیات منصفه ژوری نیز اشتراک داشتند اما هیچ یک از اینها از اصل آسیائی یا مسلمان نبودند که ارزش های اسلامی و افغانی را درک میکردند."

نرگس :نویسنده عزیز نجلا اشکبار اگر خودت در چنین موقعیتی قرار بگیری چی خواهی کرد که زبانت را کسی نداند و بالای ارزشهای فرهنگی ات انگشت انتقاد گذاشته شود و کسی نباشد تا احساست را بداند  در اینجا این تصدیق میکند که میگویند صد گنهکار رها شدن بهتر است از یک بیگناه در زندان ...این تصدیق میکند بر کشتن فردی ایرانی که در میتروی مونتریال توسط پولیس به قتل رسید و صدای ایرانی ها را کسی نشنید اگر از این حادثه با خبر باشی اینهم در یک ترازو قرار دارد .  

اگر خدا نخواسته قاضیهای این محکمه افراد مورد تائید نرگس هاشمی می بودند، همانطور که همه روزه در محاکم افغانستان و اکثر کشورهای آسیایی صورت می گیرند، بیگناه اعلام شدن قاتل ها و محکوم نشان دادن مقتولین حتمی می بود. آیا در افغانستان همه روزه چنین نیست: مقتول در زیر خاک فراموش میشود، قاتل یک رتبه بالاتر ترفیع میکند. آیا همچو فیصله ها از زبان همان قاضی های بیگانه با مفاهیم انصاف و عدالت صادر نمی شود؟ مشت نمونه خروار همین حالا قاتل نادیا انجمن در زندان است یا در مقام عالی وزارت معارف؟ قاتل بی بی زرسانگه در کجاست؟ قاتل صفیه عمه جان، قاتل شیما رضایی، قاتل سجیه خانم و صدها قاتل دیگر در پشت میله ها محبوس اند یا در هوای آزاد داخل و خارج کشور زندگی "آبرومندانه" خود را پیش می برند؟ آیا سیاف قاتل آزاد نیست؟ آیا ملا عمر قاتل آزاد نیست؟ آیا صدها قاتل خواهران و مادران ما همین حالا آزادانه در کرسی های اقتدار تکیه نزده اند؟

نرگس :نجلا جان اشکبار نباید همه مسایل را همسان دانست ،این درست است که در  افغانستان متاسفانه چنین چیزی که نوشته اید جریان دارد و من در باره قتل هر یک از این زنان مظلوم افغانستان به وقت و زمانش در مجله مرسل و همچنان در ویب سایتم و در دیگر رسانه ها بصورت مکمل به دفاع از این زنان مظلوم نوشته ام و برای آگاهی یافتن بیشتر لطفاً به این عنوانین در ویب سایتم رجوع بفرمایید !هشت مارچ روز مبارزه با بیعدالتی ها ، شرایط افغانستان و محدودیت بر زنان ، قتل ژورنالستان قتل آزادی بیان ،زنان افغان در معرض خطر و ....

نجلای عزیز ! همین اکنون پس از نوشتن مسایلی که بیانگر دفاع از حقوق زن بوده  مجبور به ترک وطنم گردیده  و در دیار هجرت و بیگانه بسر میبرم،ا ما این مسایل را از مساله خانواده شفیع مجزا میدانم زیرا مانند شما از دور نشنیده بلکه به  سر و چشم دیده  و تمام جریان تحقیق را بدون سانسور تعقیب کرده ام .

نرگس هاشمی باید عینک کور کننده خود را بشکند و نگاه بیطرفانه به دوسیه اعترافات شفیع و طوبا و حامد بیندازد تا ببیند که واقعاً پولیس مدارک و شواهد دارد یا نه. هزاران هزار لینک آن به زبانهای فرانسوی، انگلیسی و فارسی در سایتهای انترنت وجود دارند. از طرف دیگر قتلهای فامیلی یا قتلهای ناموسی در تمام دنیا "جرایم جنایی" نامیده می شوند برخلاف توقع شما هیچگاه نمی توانند جنبه سیاسی به خود بگیرند.

نرگس :باز هم نجلا جان اشکبار بدون اینکه معلومات دقیق از این موضوع داشته باشد به تقلید از رسانهای کانادایی که تنها یکطرف موضوع راآنهم تمام شواهدی که سارنوال قضیه جمع آوری کرده بود به نشر رسیده فکر میکند که قضیه بصورت مکمل به نشر سپرده شده قضاوت میکند و متاسفانه لینکهای اولی هر گزارش را به زبانهای انگلیسی و فرانسوی نخوانده است که به عبارت یک فامیل افغان و مسلمان و .....شروع شده است ... زیرا در هر دنیا قتل صورت میگیرد و در هیچ جایی من ندیده ام که نوشته ویا گفته شده باشد یک خانواده کاتولیک کانادایی و یا امریکایی و یا ....... که این خود به موضوع شکل سیاسی دادن است و مساله نژادی و مذهبی را در نظر گرفتن آیا به نظر خودت چنین نیست؟ به نظرم مضحک و جالب مینماید ُشما در جریان محکمه حضور نداشتید تا میدیدید که قاضی به هیات منصفه گفت شما ضرورت ندارید تا بیگناهی این فامیل را به اثبات برسانید تنها شما بگویید که چی باید کرد ...و شما در این جریان حضور نداشتید تا میدیدید به چگونه گی قتل پرداخته نشد و تمام مسایل بالای این میچرخید که این فامیل چطور اولادهای شان را کنترول میکردند و برای آنان تفهیم میکردند تا لباس برهنه نپوشند و با پسرهای خارجی ارتباط نا مشروع نداشته باشند و از این گفته میشد که چرا شفیع دو زن دارد آیا در اسلام دو زن داشتن گناه است ؟؟؟؟ آیا شما جواب داده میتوانید در این کشوری که همه چیز تحت کنترول قرار دارد چطور اینها توانستند چهار تن را بیهوش کرده ، در موتر انتقال داده و در آب غرق کنند ؟آیا در این جریان هیچ کس آنان را ندید تا شاهدی میداد ....در حالیکه همه چیز از روی حدس و گمان بوده و هیچ یک به اثبات نرسانند که چطور این قتل صورت گرفته ...و در همه جا مساله ای "یا" در میان بود میگفتند یا قبلا به قتل رسانده شده و یا توسط موتر دیگر در آب تیله شده است ...آیا در قضاوت "یا "وجود دارد ؟؟؟و جالبتر اینکه کالبد شکافی هم به اثبات نرسانده که اینها زهر داده شده و یا اثری از خراشیده گی در وجود شان موجود باشد ،آیا برای تان این خود قابل سوال نیست......؟   

نجلا :این ادعا هم قطعاً حقیقت ندارد که کسی به حرفهای طوبا و شفیع و حامد گوش نمیداد. یک ملت چند ملیونی سه سال مکمل شب و روز به حرفهای دروغ سه قاتل گوش دادند و خسته شدند. از همان جهت در دوسیه هر سه قاتل به خط درشت نوشتند: دروغ گفتن برای این فامیل مثل نفس کشیدن عادت شده است.

نرگس : باز هم یکبار دیگر خانم اشکبار تنها اتکا به انترنت کرده و ندیده و نشنیده است که در جریان تحقیق سانسور نشده زن ایرانی الاصل به طوبا میگوید اگر حرف نزنی و چیزی نگویی پسرت حامد در زیر آبشار سرد جانش را از دست خواهد داد و طوبا از روی عطوفت مادری همانگونه ای که من خودم این زن را در زندان ملاقات کردم گفت :"زمانیکه نام حامد را شنیدم مجبور شدم یک قصه نا درست برایش بگویم تا اگر اینها بالایم رحم نمایند و بر زخمهایم که سه دختر جوان و مقبولم را در یک حادثه از دست داده ام نمک نپاشند ....".اینجا سوالم از خانم اشکبار اینست که اگر خودش به جای طوبا قرار میداشت و در ملک بیگانه هم میبود که زبانش را کسی نمیدانست و حرفش را کسی نمیفهمید چی میکرد ؟؟؟

نرگس می نویسد "شاهدها که آنها هم از اقارب نزدیک این فامیل استند و از روی حسادت و دشمنی که با این فامیل داشتند و میخواستند این فامیل را در دام بیاندازند و خود از پول و دارایی ایشان سواستفاده کنند."

این دیگر افتضاح محض است. شفیع همین حالا هم مالک بلا منازع پول و دارایی خود است و بزنس اش را از داخل زندان سر و صورت می دهد. لذا این ادعایش سخت واهی و میان تهی است. از سوی دیگر، تو پیشتر میگفتی که "ایکاش در این قضیه چند نفر مسلمان و آسیایی هم در مورد شفیع نظر میدادند". آیا اقارب و خویشاندوان شفیع آسیایی و مسلمان نیستند

نرگس : باز هم نویسنده محترم اشکبار زیر تاثیر رسانه های یکطرفه قرار گرفته و از اصل موضوع نا آگاه است که از قبل یکی از این شاهدان خواستگار دختری که  در آب غرق شده زینب میباشد و زمانی که زینب و فامیلش این وصلت را نمیپزیرند  در مقابل این فامیل عقده گرفته و شاهدی نا حق میدهند و آنهم میگویند که یکروز شفیع به من زنگ زد و گفت که این دخترم را میکشم، اگر این شاهد واقعا مدافع حقوق زن میبود قبل از اینکه این حادثه صورت میگرفت باید به پولیس اطلاع میداد تا پولیس کانادا این دختر را نجات میداد و سه دختر معصوم و یک زن بیگناه هم به قتل نمیرسید ..و فرد دیگری که او نیز شاهدی داده ،چند روز قبل از شفیع پول خواسته و اما جواب منفی بدست آورده و برخلاف شوهر همشیره اش موقع را مناسب دانسته و شاهدی ناحق داده است و باز هم تکرار احسن میدانم تا بنویسم که متاسفانه به انترنت اتکا شده و زیر تاثیررسانه های خارجی قرار گرفته اید و نمیدانید فردی دیگری هم شاهدی داد که شفیع به زینب زمانیکه از دبی برگشت رویش را بوسیده و برایش ضمن اینکه صد دالر داد تا برایش لباس بخرد گفت اگر تو میدانی که مرد پاکستانی ترا خوشبخت میسازد و مرد مورد قبولت است من کدام مخالفتی ندارم . آیا این را کسی به نشر رساند ؟ تا شما ها را بیشتر آگاهی میساخت ،در جریان محکمه پسر خورد فامیل دست بر قران گذاشته و قسم خورد که او در کمپوتر برادرش حامد موضوع غرق شدن در آب را در انترنت سرج کرده است نه برادرش و این سوالی بود که در نزدش موجود بود چرا این مساله را رسانه ها به نشر نرسانده است تا اذهان عامه را مشغول میساخت و از این قیبل بسیار موضوعاتی بود که به نشر نرسید ،اگر دختر شان زینب دختر خوب نبود که مرد پاکستانی را میخواست آیا دختر دوم شان سحر چی مشکل داشت هیچ به گفته اقارب نزدیک شان سحر دختر دلخواهی پدر بود و همینگونه گیتی سیزده ساله چی گناه داشت تا والدینش او را به قتل میرساند آیا به نظر شما یک مادر و یک پدر بخاطر یک دختر شان میتواند دو دختر دیگر شان را هم به قتل برساند ؟؟؟؟ این را کسی بیشتر میداند که مادر و پدر باشد .....از این هم شما خبر ندارید همان روزی که وکلای مدافعه این خانواده شواهدی را به نفع این خانواده شاهدی میدانند و پیشکش میکردند و هیات منصفه که همه افراد عام  و به اصطلاح از روی سرک جمع شده بودند و در مسایل قضاوت آگاهی مسلکی نداشتند و یکی موچی و دیگری مستری و همینگونه  افراد  بودند ،وتقریباً در مقابل این خانواده نظریات شان تغییر کرده بود بصورت غیر مترقبه از طرف سرویس امنیتی اعلان گردید که در محکمه بمب گذاشته شده و محکمه در نیمه روز به پایان رسید و به وکلای مدافعه موقع داده نشد تا بیشتر به کار شان ادامه میدانند و آیا این سوال در نظر شما خطور نکرد که بعد چرا هیچ رسانه ای به این موضوع نپرداخت تا مساله بمب روشن میشد تا از جانب چی کسی گذاشته شده و آیا درست بوده و یا خیر ...این خود موضوع را میرساند که اینهمه ساخته کاری سارنوال قضیه بود و بصورت غیر مستقیم به هیات منصفه فهمانده شد که افغانها تروریست استند و آنها باید فیصله سارنوال را تصدیق نمایند و همچنان شما ها آگاهی ندارید و به چشم ندیده اید که در زمان اعلان فیصله سه تن از هیات منصفه گریه میکردند آیا این سوال در نظر شما خطور نمیکند که علت گریه آنها چی بوده است به یقین این بوده است که بالای شان تحمیل گردید تا ادعای سارنوال را تصدیق کنند ...و شما ها در محکمه ندیده اید که یکروز قبل از فیصله سارنوال به همدستانش تبریکی میدادند و خشنود بودند آیا آنها از فیصله هیات منصفه قبلا آگاه بودند و یا چطور ..... ما افغانها متاسفانه بر شعار حقوق زن تا بر اصل قضیه وابسته گردیده ایم تنها حقوق زن را در شعار قبول کرده ایم و نمیدانیم که بالای ما افغانها چی سناریو های که ساخته نمیشود و چی تاپه های که گذاشته نمیشود و همه جهانیان ما را مشغول دفاع از حقوق زن ساخته و حقوق انسانیت ما را زیر پا میکنند و آنان فکر ما را به این مشغول ساخته اند که حقوق زن در برهنه کردن او است و حقوق زن اینست که ارزشهای فرهنگی ما را فراموش کرده و با شعار حقوق زن همه چیز ما را از ما بگیرند و ملت ما را تروریست در جهان معرفی نمایند و قانون خویش را بالای ما تطبیق نمایند .از این بیش من همان چیزی را که به چشم دیده ام به بیان آن پرداخته ام و اینکه قضاوت دیگران چیست میگذارم بر آنان تا قضاوت کنند اما من خوشحالم که منحیث یک مسلمان و منحیث یک ژورنالست افغان حقیقت را بیان کرده ام و وظیفه امرا در این زمینه ایفا نموده ام ... و امید وار استم که این جواب دهنده دیگر بخشهای نقد تان هم بوده باشد ...
+ نوشته شده در  2012/4/27ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بخش 20 و بیست ویک قتل در کانا دا

گناه نابخشودنی سه قاتل و قضاوت ناعادلانه نرگس هاشمی
... (بخشهای بیستم و بیست و یکم) ...
نویسنده: نجلا اشکبار


در قدم اول بیوگرافی نرگس هاشمی غیرمسئولانه بودن قضاوت هایش را نشان می دهد. او می نویسد: "در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشوده ام. دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به اتمام رسانیده ام. همواره کوشیده ام تا حقایق را برملا سازم و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس دهم. خود را مدافع حقوق زنان در افغانستان میدانم. از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام. "

اگر یک زن تحصیلکرده موضوع قتل علنی سه دختر جوان و یک خانم را این قسم خونسردانه به نفع قاتلین شان بررسی کند، من بیزارم از چنین روشنفکری و بیزارم از چنین لیسانس و بیزارم از چنین تحصیل

نرگس هاشمی! تو حقایق را برملا ننموده، بلکه آن را زیر پا کرده ای. تو خشونت علیه زنان را انعکاس نداده ای، بلکه آن را تقدیس نموده ای. تو با استبداد نجنگیده ای، به جانبداری از ظلم مرد سالاری در مقابل ارواح چهار همجنس مقتول خود جنگیده ای. تو می خواهی سه قاتلی که دستهای شان تا آرنج به خون سه دختر و یک زن رنگین است از زندان آزاد شوند تا با سه عدد گل گردن در دروازه خروجی زندان از آنها پذیرایی کنی.

اگر برای یک لحظه موضوع قاتل بودن حامد را یک طرف بگذاریم ، او باید بیست وپنج سال حبس شود صرف به این جرم که چرا در وقت غرق شدن چهار عضو فامیل خود که نظر به اعترافات خودش در پیش چشمش بوقوع پیوست، خاموشانه از صحنه فرار کرد و رفت به مونتریال که چند صد کلیومتر از محل واقعه می باشد، بدون آنکه پلیس محل را اطلاع بدهد. اگر بگویم والدین خود را چرا خبر نکرد ، خودش یک جعل بزرگ است. زیرا همان پدر و مادر به او ظیفه داده بودند که پلان شوم جنایی فامیل را در تاریکی شب طبق دستور قبلی در عمل تطبیق نماید. بعداً خود را از صحنه خارج سازد در آخر کار بگوید: من والدین ام را خبر نکردم زیرا خواب بودند و اگر خواب شان خراب میشد شاید بر سر من قهر میشدند!

بگذریم ازاین که والدین پس از قتل چهار عضو فامیل شب چه خواب خوش و راحت می کنند، صبح ناشتا را در همان هوتل میخورند و هیچ ازهمدیگر نمی پرسند که چهار نفر دیگر ما کجا استند. صبر میکنند و بعد از آنکه طعام چاشت را هم می خورند با خیال آرام می روند به دفتر پولیس و می گویند: نیم فامیل ما از دیشب به اینطرف مفقود شده اند!

آیا این بخش نوشته نرگس هاشمی واقعاً مضحک نیست: "اگرچه این خانواده در جریان تحقیق چندین بار گفته اند که ما قاتل نیستیم و اولادهای خود را به قتل نرسانده ایم، اما شخصی که به زبان فارسی از آنان تحقیق میکند و یک فرد ایرانی الاصل است ؛از محمد شفیع چندین بارمیپرسید که آیا تو افغان استی؟ که دروغ میگویی. نه تو بی غیرت استی، افغان نیستی. و از همین قبیل سخنان رکیک را در مقابل محمد شفیع استعمال میکند."

کسانی که اخبار و گزارشهای جنایی مخصوصاً قتل ها را می خوانند میدانند که اگر یک قاتل بالفعل با دست خونالود در کنار جسد مقتول گرفتار شود، اولین جمله که بر زبانش جاری می شود این است: "من قاتل نیستم و من این شخص را به قتل نرسانده ام." به این ترتیب ادعای نرگس هاشمی با موقعیت روانی شفیع و طوبا کاملاً صدق می کند که آنها میگویند: "ما قاتل نیستیم و اولادهای خود را به قتل نرسانده ایم". دیگر اینکه تمام جزئیات جریان تحقیق توسط کمره فلمبرداری ثبت ویدیوئی گردیده است که در آنها اینچنین صحنه های توهین آمیز و تهدید به شکنجه قطعاً دیده نمی شود. البته، اطلاق صفاتی از قبیل دروغگو، آدمکش و بی غیرت در مقابل شفیع نه تنها توهین نیست بلکه بیان یک حقیقت مسلم است.

من و خوانندگان محترم کاملاً متیقن هستیم که در عقب آرزوی نرگس هاشمی چه حسرتی نهفته است وقتی که میگوید "در این محاکمه به شمول وکلای مدافع، سارنوال قضیه و هیات قضاییه دوازده تن از هیات منصفه ژوری نیز اشتراک داشتند اما هیچ یک از اینها از اصل آسیائی یا مسلمان نبودند که ارزش های اسلامی و افغانی را درک میکردند."

اگر خدا نخواسته قاضیهای این محکمه افراد مورد تائید نرگس هاشمی می بودند، همانطور که همه روزه در محاکم افغانستان و اکثر کشورهای آسیایی صورت می گیرند، بیگناه اعلام شدن قاتل ها و محکوم نشان دادن مقتولین حتمی می بود. آیا در افغانستان همه روزه چنین نیست: مقتول در زیر خاک فراموش میشود، قاتل یک رتبه بالاتر ترفیع میکند. آیا همچو فیصله ها از زبان همان قاضی های بیگانه با مفاهیم انصاف و عدالت صادر نمی شود؟ مشت نمونه خروار همین حالا قاتل نادیا انجمن در زندان است یا در مقام عالی وزارت معارف؟ قاتل بی بی زرسانگه در کجاست؟ قاتل صفیه عمه جان، قاتل شیما رضایی، قاتل سجیه خانم و صدها قاتل دیگر در پشت میله ها محبوس اند یا در هوای آزاد داخل و خارج کشور زندگی "آبرومندانه" خود را پیش می برند؟ آیا سیاف قاتل آزاد نیست؟ آیا ملا عمر قاتل آزاد نیست؟ آیا صدها قاتل خواهران و مادران ما همین حالا آزادانه در کرسی های اقتدار تکیه نزده اند؟


21

نرگس هاشمی باید عینک کور کننده خود را بشکند و نگاه بیطرفانه به دوسیه اعترافات شفیع و طوبا و حامد بیندازد تا ببیند که واقعاً پولیس مدارک و شواهد دارد یا نه. هزاران هزار لینک آن به زبانهای فرانسوی، انگلیسی و فارسی در سایتهای انترنت وجود دارند. از طرف دیگر قتلهای فامیلی یا قتلهای ناموسی در تمام دنیا "جرایم جنایی" نامیده می شوند برخلاف توقع شما هیچگاه نمی توانند جنبه سیاسی به خود بگیرند.

این ادعا هم قطعاً حقیقت ندارد که کسی به حرفهای طوبا و شفیع و حامد گوش نمیداد. یک ملت چند ملیونی سه سال مکمل شب و روز به حرفهای دروغ سه قاتل گوش دادند و خسته شدند. از همان جهت در دوسیه هر سه قاتل به خط درشت نوشتند: دروغ گفتن برای این فامیل مثل نفس کشیدن عادت شده است.

نرگس می نویسد "شاهدها که آنها هم از اقارب نزدیک این فامیل استند و از روی حسادت و دشمنی که با این فامیل داشتند و میخواستند این فامیل را در دام بیاندازند و خود از پول و دارایی ایشان سواستفاده کنند."

این دیگر افتضاح محض است. شفیع همین حالا هم مالک بلا منازع پول و دارایی خود است و بزنس اش را از داخل زندان سر و صورت می دهد. لذا این ادعایش سخت واهی و میان تهی است. از سوی دیگر، تو پیشتر میگفتی که "ایکاش در این قضیه چند نفر مسلمان و آسیایی هم در مورد شفیع نظر میدادند". آیا اقارب و خویشاندوان شفیع آسیایی و مسلمان نیستند؟

نرگس هاشمی می نویسد: "سفارت افغانستان در کانادا و همچنان دولت افغانستان در این باره توجه نکرده و نخواهد کرد." جواب من این است: توجه کردن به تعیین سرنوشت جرمی قاتل ها و تحقیق و بررسی دوسیه جرایم نسبتی آنها وظیفه محکمه است نه وظیفه سفارت. این چهار قتل مدهش و تکاندهنده در خاک کانادا صورت گرفته و تنها دولت کانادا حق بررسی آن را دارد.

در پایان هشت فقره نتیجه گیری نرگس هاشمی تحت عنوان "مشکلات عمده در قضاوت عادلانه" در عین خنده دار بودن غم انگیز و واقعاً خجالت آور اند:

ندانستن باریکی های فرهنگی افغانی/ ندانستن لسان چون تمام پروسه محکمه از دری به انگلیسی و برعکس توسط ترجمان ها ترجمه میگردید و در جریان ترجمه بسیار مشکل است که کلمات درست با احساسات آن اظهار گردد/ تعصب و تبعیض نژادی توسط اعضای منصفه/ قبول کردن شهادت یک زن ایرانی در مورد فرهنگ و رسم ورواج های افغانی در حالیکه آن خانم ایرانی خود در زندگی افغانستان را ندیده بود/ مهر مذهبی و کلتوری زدن به این قضیه/ پخش نادرست مراحل محکمه و ثبوت ها توسط ارگان های خبری غربی و تاثیر بالای مفکوره های اعضای هئیت منصفه/ موجودیت حد اکثر ثبوت های ضمنی و شهادت های شایعه آمیز که نظر به قانون عدلی این خود ثبوت مورد بحث نیست و نباید ثبت محکمه میشد/ تحلیل نادرست از اصطلاحات زبان دری مثلاً الفاظی که والدین برای اولاد های شان استفاده میکنند مانند: "پدر نالت" وغیره/ شکنجه های روحی توسط پولیس قبل از تحقیق مانند جدا کردن اطفال از والدین یک شب قبل از دستگیری، یازده ساعت تحقیق مادری که 3 طفلش فوت کرده و 3 طفل دیگرش را از نزدش گرفته به یک فامیل کانادائی تسلیم داده بودند. دشنام های رکیک پولیس ایرانی در مقابل محمد شفیع، اخطاریه طوبی توسط پولیس ایرانی در رابطه به شکنجه حامد توسط آب سرد، توهین به کلتور افغانی.

قتل نیم اعضای فامیل را "باریکیهای فرهنگی" نامیدن، موجودیت چندین مترجم راجستر شده و به رسمیت شناخته شده کانادا را نادیده گرفتن، شهادت صادقانه یکی از گواهان را به اتهام "ایرانی" رد کردن و در مجموع "قتل سه دختر و یک زن" را اینقدر سطحی و ساده جلوه دادن و قاتل های شان را بیگناه گفتن توهین به مقام و کرامت انسانیت است. آیا نام همین طرز دید را نرگس هاشمی "دفاع از حقوق زن" می گذارد؟

تو که موجودیت پولیس حامی قانون و باشرف ایرانی تبار را در مقابل شفیع قاتل "توهین به کلتور افغانی" می دانی، چرا استعمال اصطلاح رکیک "پدرنالت" را با وانمود کردن اینکه گویا شکلی از "ناز دادن اطفال از طرف والدین" باشد، برحق نشان می دهی؟ چرا به اصطلاحات دیگر شفیع نمی پردازی که به دخترهایش (هم در زندگی و هم پس از مرگ شان) می گوید: "فاحشه های مردار، فاحشه های بازاری، نجس های لنده باز، زناکاران رفیق باز"، و چندین دشنام دیگر؟ آیا برای تو "روشنفکر لیسانس مدافع حقوق زن" اینها توهین به کلتور افغانی نیستند؟

گذشته از همه چیز، فعلاً شفیع، طوبا و حامد در یک محکمه رسمی در یکی از پیشرفته ترین کشورهای جهان که من به قانونش احترام قایل هستم، منحیث سه "قاتل جنایت پیشه" به خاطر ارتکاب قتل چهار دختر و یک زن مجرم شناخته شده و به سزای اعمال ننگین شان رسیده اند. حالا نه نوشته های من می توانند جرایم آنها را سنگین یا خفیف سازند و نه نوشته های نرگس هاشمی. البته مردم نتیجه گیری مشخص خود را دارند و می دانند که این چهار قتل از هیچ نگاه، از هیچ طرز دید، از هیچ زاویه قابل دفاع و توجیه نیست.

امید وارم هاشمی خواهرنا زنین خود بخوانش بگیرند وجواب گوی باشند.

این نوشته در فسبوک نیز منتشر شده است. حضرت ظریفی

+ نوشته شده در  2012/4/25ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بخش های هفده هجده ونزده قتل در کا نا دا

نوشتهء از بانو نر گس ها شمی :

من نرگس هاشمی کریمی استم از مونتریال کانادا. در یک فامیل روشنفکر در شهر کابل دیده به جهان گشوده ام ،دوره ابتداییه و لیسه را در لیسه سلطان رضیه کابل و دوره لیسانس را در پوهنحی زبان و ادبیات پوهنتون تعلیم و تربیه به اتمام رسانیده ام ، با آمدن حکومت سیاه طالبان مانند دیگر دختران افغان از ادامه تحصیل باز ماندم و راهی دیار هجرت به پاکستان گردیدم ، در آنجا افتخار مسلک معلمی را دریافت کردم ،برای دختران افغان مکتب و مرکز فرهنگی لسان انگلیسی و کمپیوتر ایجاد نمودم و با آمدن حکومت موقت دوباره به افغانستان عزیز برگشتم و در پهلوی ادامه تحصیل به مطبوعات افغانستان راه یافتم و نخستین چکیده ام را از طریق مجله کلید به نشر رساندم و کار ژورنالستی را با این مجله آغاز کردم ،با نوشتن داستانهای حقیقی زنان زندانی در افغانستان همواره کوشیده ام تا حقایق را برملا سازم و خشونت علیه زنان را که در افغانستان حاکم است انعکاس دهم ،با ایجاد مجله وزین مرسل منحیث ژورنالست و معاون مدیر مسوول ایفای وظیفه نمودم و با نشر مطالب اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی از حقوق زنان افغان دفاع نموده و برعلیه ظلم و استبداد زمامداران و تفنگ بدستان جنگیده ام و خود را مدافعه حقوق زنان در افغانستان میدانم .از جنگ،استبداد،بی عدالتی و خشونت منتفر استم ،رفا مردم افغانستان را خواهانم و خواهان اعاده حقوق زنان در کشورم استم . افغانها در هیچ جایی احساس آرامش نمیکنند و صدای آنان را هیچ کس چه در داخل از افغانستان و چه در بیرون از افغانستان نمیشنود و دردناکتر اینکه در خارج از افغانستان افغانها را تروریست ،باندیست و خشونت گرا میدانند.این شب و روز خبر متهم بودن فامیل شفیع یکی از تجاران با تجربه افغانستان به قتل ناموسی از موضوع های داغ در کشور کانادا میباشد که پوشش وسیعی در مطبوعات این کشور داشته است،اگرچه قتلهای زیادی در اینجا صورت میگیرد اما به این اندازه توجه مطبوعات را بخود جلب نکرده و بصورت مکمل ساحه پوشش نیافته است که این قضیه توجه مطبوعات را به خود معطوف داشته و اکثرا پارگراف را به این آغاز کرده اند : "یک پدر مسلمان و افغان متهم به قتل شده است " که این حادثه هر افغان را در این کشور متاثر ساخته و دلهره و اضطراب در دلهای شان جا داده است.

محمد شفیع یکی از تجاران افغان که 58 سال دارد ،در سال 2007 میلادی با دو همسر و هفت اولادهایش از دوبی به کشور کانادا اقامت دایمی تجارتی اخذ کرده و این خانواده ای ده نفری در ماه جون 2009 برای دیدن آبشار نیاگارا یکی از آبشاران مشهورجهان میروند و در راه بازگشت به شهر مونترال تصمیم می گیرند که شب را در نزدیکی شهر کینگستون در ایالات اونتاریای کانادا بسر برند؛ بعد از اینکه این خانواده در هوتلی توقف مینمایند و دو اتاق را ریزرف میکنند ؛ دختر بزرگ این خانواده به اسم زینب نزد مادرش آمده و میگوید که لباسهای خوابش در بین موتر است و به کلید موتر ضرورت دارد؛ مادرش طوبی کلید موتر را به او میدهد و زینب 19 ساله که خود لایسنس دریوری هم ندارد با دو خواهر کوچکترش سحر 17 ساله و گیتی 13 ساله و همچنان مادر اندرش رونا 52 ساله برای خریداری کارت موبایل از هوتل خارج میشوند و در این هنگام برادرشان حامد 18 ساله با دیدن اینکه خواهرش زینب با آنکه درایف را درست نمیداند و راه را هم بلد نیست ؛ از عقب آنان به راه میافتد و هر قدر کوشش مینماید تا خواهرش را برگرداند موفق نمیشود و زینب به حرفش گوش نمیدهد و به سرعتش میفزاید، در نزدیکی کانالی زینب دور میخورد و حامد هم از عقبش میرود و به صورت ناگهانی موتر حامد با موتر خواهرش تصادم میکند و در اثنای که حامد مصروف جمعاوری شیشه های شکسته موتر خو میباشد زینب دوباره به درایف میپردازد و در نتیحه موتر او در کانال میافتد،حامد دست و پاچه میشود و با ریسمانی که در موترش دارد کوشش میکند تا آنان را نجات بدهد اما نظر به تاریکی شب و عمق آب موفق نمیشود، حامد که ترس سراپایش را محاکمه نموده و حواسش دگرگون است فراموش مینماید تا به پولیس اطلاع دهد و یا والدینش را از این حادثه با خبر سازد ،او بصورت ناخودآگاه به طرف مونتریال میرود و به والدینش هم تماس نمیگیرد ، والدینش فردای همان شب وقتی از خواب بیدار میشوند ؛ به اتاق دختران جوانشان رفته و اتاق آنان را خالی مییابند ،تشویش و اضطراب آنان را فرا میگیرد و محمد شفیع در پی جستجوی خانم و دخترانش میشود، اما از هیچ جایی سراغ آنان را نمییابد ومجبور میشود که به پسرش حامد زنگ بزند و او که در آنوقت به مونتریال میباشد دوباره به کنگستن آمده و بعد به پولیس اطلاع میدهند که سه دختر و خانمش مفقود گردیده است؛ اما پولیس صبح زود اجساد دختران و خانم محمد شفیع را از کانال کنگستون دریافت کرده است و از همین جاست که شک پولیس در مقابل این خانواده آغاز میگردد و در موترها و خانه محمد شفیع حالات شنوایی مخفی نصب میگردد و بیست و دو روز بعد از دفن اجساد ، سه تن از اعضای این خانواده یعنی محمد شفیع ،طوبی خانم دوم محمد شفیع و حامد پسربزرگ شان که در آن زمان 18 سال داشت به ظن اینکه چهارتن از اعضای خانواده شان را به قتل رسانده اند دستگیر میشوند،و سه طفل دیگر این فامیل به یکی از خانواده های کانادایی و بعدا به یکی از خانواده های افغان سپرده میشوند .
اگرچه این خانواده در جریان تحقیق چندین بار گفته اند که ما قاتل نیستیم و اولادهای خود را به قتل نرسانده ایم، اما شخصی که به زبان فارسی از آنان تحقیق میکند و یک فرد ایرانی الاصل است ؛از محمد شفیع چندین بارمیپرسید که آیا تو افغان استی ؟؟ که دروغ میگویی ....نه تو بی غیرت استی ،افغان نیستی ..... و از همین قبیل سخنان رکیک را در مقابل محمد شفیع استعمال میکند و همچنان در جریان تحقیق به خانمش طوبی که مدت 11 ساعت طول کشیده و تا ساعت 2:00 شب جریان داشت، گفته میشود که تو باید چیزی بگویی ورنه پس از اینکه پسرت حامد در زیر آب سرد جان داد قتل دختران و انباقت را اقرار خواهی کرد ....که این خود خلاف قوانین حقوق بشری است و هتک حرمت در هیچ قانونی مجاز نیست.تا اینکه بعد از دو سال محاکمه این فامیل به مدت چهارماه دوام کرد و در این محاکمه به شمول وکلای مدافعه ، سارنوال قضیه و هیات قضاییه دوازده تن از هیات منصفه ژوری نیز اشتراک داشتند اما هیچ یک از اینها از اصل آسیائی یا مسلمان نبودند که ارزش های اسلامی و افغانی را درک میکردند.محمد شفیع از اینکه دختران جوانش بدون اینکه آنان را درجریان بگذارد و به اثر بی توجهی شان خود را از بین بردند و هم والدین و دیگر اعضای خانواده شان را با مشکلات مواجه ساختند در کلپ صوتی که پولیس بصورت مخفی بعد از دریافت اجساد سه دختر نو جوان با مادر اندرشان در موتر این فامیل جابجا کرده بود ؛ محمد شفیع پدر فامیل گفته است که افسوس دخترانم به دین ، مذهب و خودم خیانت کردند و همه حقایق زنده گی را از من پنهان داشتند و از اینکه این حادثه زند گی شان را تباه کرده و فامیل شان را از هم پاشیده است در حالتی که خشمگین بوده است گفته است که اگر اکنون آنان را بیابم تکه تکه خواهم کرد،و از همین قبیل مکالمه ها ......
نمیدانم به کدام اساس این گفتارش را پولیس ثبوت بزرگ در قتل دختران و خانم اولش قرار داده و میگوید که آنان چهار تن از اعضای خانواده شان را به قتل رسانده اند وبدون این هم هیچگونه شواهدی در دست پولیس نیست تا نشان بدهد که محمد شفیع و خانمش طوبی و پسرش حامد واقعا اعضای فامیل خود را به قتل رسانده اند و این هم سوال برانگیز است که اکنون این حادثه چرا به یک قتل ناموسی تبدیل شده و جنبه سیاسی را بخود گرفته است ؟ در حالیکه این خانواده از آزادترین فامیلهای افغان استند که دختران وهر دو خانم محمد شفیع بدون حجاب اسلامی در کانادا زنده گی داشتند ؛اولادهای شان هم در دوبی در مکاتب امریکایی درس میخواندند و هم در اینجا مانند دیگر کانادایی ها به مکتب میرفتند و زنده گی داشتند؛ جای تاسف در این است که آنان هرقدر در محکمه میگفتند که ما بی گناه استیم و قاتل نیستیم و این یک حادثه بوده است و همچنان طوبی خانم محمد شفیع در محکمه گفته است :" اگر ما را به جرم اینکه چرا اولادهای خود را کنترول کرده ایم و به ایشان راه راست را نشان داده ایم زندانی ساخته اید مساله دیگر است ، اما هیچگاهی ما را قاتل اولادهای ما که جگرگوشه های ما استند متهم نسازید..." اما کسی نبود تا به حرفهای شان گوش میداد و بر حق آنان قضاوت درست میکرد و حالبتر اینکه در آخرین روز محکمه بعد از اینکه وکلای مدافعه این سه تن تمام حقایق را برملا میساختند بصورت نمایشی سارنوال قضیه اعلان کرد که در محاکمه بمب گذاشته شده است و به این بهانه وکلای مدافعه این سه تن متهم را از گفتار باز داشت و افکار دوازده تن از هیات منصفه را به این معطوف ساخت که این خانواده نه تنها قاتل بلکه ترورریست هم استند و دیگر کسی نپرسید که آیا مساله بمب گذاشتن در محکمه حقیقت داشت و یاخیر .....وفردای همان روز هیات منصفه ، این حادثه دردناک به قتل درجه اول و قتل ناموسی تصدیق کرده و بدون اینکه ثبوت نمایند که این قتل چطور ،چگونه و در کجا صورت گرفته فقط کلپ صوتی محمد شفیع و توته های شکسته شده موتر حامد را ثبوت دانسته و جالبتر اینکه بعد از کالبد شکافی هم هیچگونه شواهدی دریافت نگردیده تا نشان دهد که کسی چهار تن از مقتولین را زهر داده و کشته باشد و یا آثار خفه کردن آنان نیز موجود نیست .
در حالیکه سارنوال ادعا کرده است که دختران جوان با مادراندر شان ،توسط محمد شفیع ، طوبی خانم دوم محمد شفیع که مادر تمام اولادهای او است و پسر جوانش حامد نخست کشته شده و در بین موتر اجساد ایشان گذاشته شده و بوسیله موتر لکسیس به کانال پرتاب گردیده است که این ادعای سارنوال توسط هیات منصفه هم تصدیق و برای ایشان قضاوت نا عادلانه صورت گرفت و این سه تن متهم به قتل ناموسی مجرم شناخته شدند و متهمان دست کم باید ۲۵ سال در حبس باشند.
دادستان می گوید که پدر این دخترها، از اینکه بر خلاف ارزش های خانوادگی، دو دختر بزرگش می خواستند که دوست پسر بگیرند، عصبانی بوده است رئیس دادگاه خطاب به محمد شفیع، همسرش طوبی و پسرشان حامد گفته که "دلیل واضحی که برای این قتل بی شرمانه و سنگدلانه داشتید این بوده که آنها حس ناموس پرستی شما را آزرده بودند."شاهدها که آنها هم از اقارب نزدیک این فامیل استند و از روی حسادت و دشمنی که با این فامیل داشتند و میخواستند این فامیل را در دام بیاندازند و خود از پول و دارایی ایشان سواستفاده کنند به دادگاه گفتند که محمد شفیع، چطور از رابطه داشتن مخفیانه دخترانش با پسرها عصبانیتش اوج می گرفته است. همچنین در دادگاه گفته شده بود که این فرد از شیوه لباس پوشیدن دخترانش که از نظر او "باز" بوده ناراضی بوده است و اما هیچ کسی از شاهدها نگفته است که قتل را به چشم دیده است، این را پولیس کانادا شواهد دیگری بر علیه فامیل شفیع دانسته و بصورت غیر عادلانه این فامیل بیچاره افغان را که به اثر جنگهای خانمان سوز کشور را ترک گفته و سالهای متمادی در پاکستان ،دوبی ،استرالیا و کانادا بسر بردند واکنون چهار تن از اعضای خانواده شان را از دست داده وهتک حرمت گردیده و به اصطلاح بی ابرو هم شده اند و تمام دارایی شان را از دست داده اند متهم به قتل ناموسی چهارتن از اعضای خانواده شان گردانیده و بصورت عمر قید در زندان بسر خواهند برد،و سه طفل دیگر این خانواده بی سرنوشت زنده گی خواهند کرد ، اما تا اکنون سفارت افغانستان در کانادا و همچنان دولت افغانستان در این باره توجه ای نکرده و نخواهد کرد .
مشکلات عمده در قضاوت عادلانه:
- ندانستن باریکی های فرهنگی افغانی
- ندانستن لسان چون تمام پروسه محکمه از دری به انگلیسی و برعکس توسط ترجمان ها ترجمه میگردید و در جریان ترجمه بسیار مشکل است که کلمات درست با احساسات آن اظهار گردد.
- تعصب و تبعیض نژادی توسط اعضای منصفه
- قبول کردن شهادت یک زن ایرانی در مورد فرهنگ و رسم ورواج های افغانی در حالیکه آن خانم ایرانی خود در زندگی افغانستان را ندیده بود.
- مهر مذهبی و کلتوری زدن به این قضیه
- پخش نادرست مراحل محکمه و ثبوت ها توسط ارگان های خبری غربی و تاثیر بالای مفکوره های اعضای هئیت منصفه.
- موجودیت حد اکثر ثبوت های ضمنی و شهادت های شایعه آمیز که نظر به قانون عدلی این خود ثبوت مورد بحث نیست و نباید ثبت محکمه میشد.
- تحلیل نادرست از اصطلاحات زبان دری مثلاً الفاظی که والدین برای اولاد های شان استفاده میکنند مانند: "پدر نالت" وغیره.
شکنجه های روحی توسط پولیس قبل از تحقیق مانند جدا کردن اطفال از والدین یک شب قبل از دستگیری، یازده ساعت تحقیق مادری که 3 طفلش فوت کرده و 3 طفل دیگرش را از نزدش گرفته به یک فامیل کانادائی تسلیم داده بودند. دشنام های رکیک پولیس ایرانی در مقابل محمد شفیع، اخطاریه طوبی توسط پولیس ایرانی در رابطه به شکنجه حامد توسط آب سرد، توهین به کلتور افغانی.
نرگس هاشمی از مونتریال کانادا

+ نوشته شده در  2012/4/15ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

ادا مهء قتل درکا نادا بخش های 15 و 16


اگر هزار برگ پرونده خونالود کشتار کنگستن فشرده ترین گردد، دو نام کلیدی در نقش دو چهره آشتی ناپذیر رویارو در دو برگ به چشم خواهند خورد: "زینب و شفیع". به اینگونه، طوبا و حامد آویزه های آن بازرگان ملیونر میشوند، و رونا و سحر و گیتی آویزه های این قربانی نزده ساله
صدف روز نهم سپتمبر 1989 در هندوستان چشم به جهان کشوده بود. نخستین فرزند خانواده را در خانه "زینب" میگفتند. اگر هفتاد روز دیگر زنده میماند، میتوانست در سالگره اش بیست شمع بیفروزد. تلفون موبایلش پر بود از عکسهای خودش – گاه تنها و گاه با بایفریند –، تکستها و آهنگهای بریتنی سپیر.
در پرونده محمد شفیع آمده است: جرقه مرگ از چلیپا شدن نگاههای پدر و دختر برخاسته است. طوبا و شفیع در نخستین روزهای پا گذاشتن در کانادا (جون 2007) به دخترها گفته بودند: "درست اس که کانادا دوبی نیس. اینجه آزادیس. اما دو چیز تغییر نمکینه: پوشیدن حجاب اسلامی و نداشتن بایفریند."
زینب همانروز به خواهرانش گفت: "مادر جان و پدر جان فقط یک گپه درست گفتن: "کانادا دوبی نیس". راه و چاره حجاب اسلامی ره خود ما بلد هستیم. وختی از خانه بیرون میشیم، میپوشیم و پیش از اینکه به مکتب بریم، میکشیم. و موضوع دوم؟ موضوع دوم "کار دل" اس. ده کار دل آدم نمیتانه بگویه چه میکنم و چه نمیکنم" و در پایان افزود: "دخترا! متوجه حامد باشین. ای برادر، برادر رحم کدن نیس. اگه گیر آمدیم، برباد شدیم. اما یاد تان باشه. مه ازو دخترای ترسو نیستم. هر چه دلم شوه، میکنم."
سه ماه در فراز و نشیب زندگی تازه در مونتریال و شوخیهای پنهانی با حجاب اسلامی گذشتند. ماه چهارم "کار دل" رخ داد و زینب با عمار وحید، جوان بیست و پنج ساله پاکستانی آشنا شد.
عمار به پولیس گفت: "زینب دختر شرمگین و خاموش بود. در اولین دیدار از او خوشم آمد. سیزدهم فبروری 2008 در کاغذی نوشتم: "دلم میخواهد با تو دوست باشم. میخواهم ترا بشناسم. اگر فکر میکنی پیشنهادم شایسته است و دوستی با مرا میپذیری، فردا – روز ولنتاین – پیراهن سپید بپوش." او با پیراهن سپید آمد. و پستکارت تبریکی والنتاین را پذیرفت.
زینب نیمه شب شانزدهم فبروری پاسخ زیرین را به عمار فرستاد:

"سلام. خوبی؟ سپاس از آن کارت زیبا. در آغاز قانونهای دوستی خود را میگویم: اولاً هوشت سوی برادرم باشد! اگر میخواهی با من گپ بزنی، کتابخانه بیا. هرگاه حامد در دور و پیش کتابخانه باشد، وانمود کن که تو و من دو بیگانه مطلق هستیم. وقتی در مکتب باشیم، از تلفون عمومی زنگ خواهم زد. راستی، آیا موبایل از کدام دوست دیگرت است؟ مگر شما دو تن در یک خانه زندگی میکنید؟ هر باری که از خانه تلفون میکنم، او گوشی را برمیدارد. خوب! روزدوشنبه یکدیگر را خواهیم دید. نزدیک الماری/ لاکرت خواهم آمد، اگر برادرم در آن نزدیکیها نباشد. زیرا نمیخواهم به اندازه سر سوزن آگاهی یابد که ما دوست هستیم. خوب. خدا نگهدار. زینب"
حامد خیلی زود به راز خواهر بزرگ پی برد و شام در پیشروی مادر و پدر گفت: "زینب! گناهت به خودت روشن اس. سر از سبا بری یک سال از اتاق خوابت بیرون نمیشی. تنها در وخت نان خوردن میتانی به آشپزخانه بیایی."
زینب پس از یازده و نیم ماه زندانی ماندن در اتاق، اجازه یافت در دو آموزشگاه دورتر راجستر شود. او که روزانه انگلیسی میخواند و شبانه فرانسوی، در کمتر از یک ماه گمشده اش را یافت.
روزی که مادر و پدر دوبی رفته بودند و برادر به گفته خودش بیرون از مونتریال کار داشت؛ زینب از "بایفریند" خواست به خانه بیاید. او پذیرفت و آمد. حامد از دروازه دیگری پیدا شد. "بایفریند" در گاراژ پنهان شد. حامد که میدانست چه میگذرد، به گاراژ رفت و برق را روشن کرد. عمار راه گریز نداشت؛ زیرا پیش از آنکه دست و پا تکان دهد، در میان دستهای استخوانی حامد گیر مانده بود. به او گفته شد که اگر تا پنج ثانیه از آنجا نرود، پوچاقهایش باد باد خواهد شد.
هفت روز پس از رویداد میان گاراژ، زینب بر برگه کوچکی نوشت: "برای یافتنم زحمت نکشید. رفتم تا آزاد زندگی کنم" و از خانه گریخت. حامد به 911 زنگ زد و گفت: "زینب را یک جوان پاکستانی به نام عمار وحید اختطاف کرده است." پاسخ پولیس کوتاه بود: "نه! زینب میگوید من به خواست خودم خانه پدر را رها کرده ام."
شفیع که سرگرم و سرگردان خرید و فروش و سرمایه اندوزی بود، دو هفته پس از گریز زینب، رهسپار دوبی شد و چهل و چهار روز آنجا ماند.
زینب و عمار روز هژدهم می 2009 ازدواج کردند. داماد به عروس گفت: "پدر و مادرم با این وصلت رضایت ندارند. من خانه ندارم و نمیتوانم ترا با خود ببرم." شام همان روز زن و شوهر طلاق شدند

زینب هفت روز پس از طلاق نوشت: "آوازت که میگفتی دوستت دارم، به گوشم می آید. هنوز غمگینم که چرا حامد با تو برخورد خشن کرد. خواهشی دارم: نه برای من، برای خود کاری کن! خیلی خوش خواهم شد اگر بتوانی از خود چیزی بسازی."
عمار به پلیس گفت: "زینب برای ازدواج پافشاری زیاد داشت. خودم آماده نبودم. دوستش داشتم، ولی وقت وقت عروسی ما نبود. چندین بار گفتم: تو میدانی که من کار ندارم. روزگارم خوب نیست، کرایه گرفتن یک اپارتمان کوچک هم بالاتر از توان مالی من است. او پیهم میگفت: من چیزی نمیدانم. میخواهم به یگانه آرزویم که تو هستی، برسم. نتیجه: نکاح و طلاق در کمتر از بیست و چهار ساعت. مادر و پدرم به مراسم عقد نکاح نیامدند. آنها میگفتند باید با دختری از پاکستان ازدواج کنم."
لطیف حیدری کاکای طوبا میگوید: "زینب بیگناه و شهید پاک اس. او مثل بندی سیاسی ده خانه قید بود. از مجبوریت رفت کتی جوان پاکستانی عاروسی کد. یک روز ازش پرسیدم: دختر جان! همی بچه پاکستانی نه قد داشت، نه قواره، نه کار و نه روزگار. سر کجایش عاشق شدی؟ چرا کتیش عاروسی کدی؟ ده جوابم گفت: کاکا لطیف! همه گپا ره خوب میفامم. تمام چیزایی که گفتی، دانه به دانه ده حصه عمار صدق میکنه. مه با عاروسی خود خاستم از پدرم انتقام بگیرم. خاستم برش نشان بتم که شق کدن یانی چی؟ سختگیری یانی چی؟ خشونت مابین خانه یانی چی؟ سیلی زدن یانی چی؟ موی کندن یانی چی؟"
لطیف افزود: " شفیع که ده وخت عاروسی زینب ده دوبی بود، از قار زیاد جوش میخورد و میگفت: اگه ده کانادا میبودم زینبه میکشتم. ای لکه باید از دامن ما پاک شوه. گفتم: نظر به تشویش خودت، مه حاضر هستم که زینبه با بچه خود [حسین حیدری] نامزد بسازم. شفیع گفت: قبول دارم."
روز یکم جون 2009 حامد با بکس کوچکی که عکسهای زینب و سحر و بایفریندها شان در آن بود، روانه دوبی شد و همه چیز را به پدر نشان داد. روز دوم جون 2009، زینب به عمار نوشت:

"سلام. ایمیل پیشترت را عاشقانه دوست دارم. بسیار زیاد بسیار زیاد دلتنگت هستم. اما نکته مهم اینکه واقعاً خوش هستم. ازدواج با تو یگانه رویایم بود. یکباره این کار را کردم و به آرزویم رسیدم. اگر روزی مرا چیزی شود، مثلاً بمیرم، آرزویم را با خود به گور نخواهم برد. بسیار دوستت دارم. سپاس ازینکه به همان اندازه دوستم داری. افسوس میخورم زیرا نتوانستم مسابقه "هاکی" ترا تماشا کنم. شاید در برابر تیم واسع برنده شوی. برای روز چهارم جولای [2009] هم پیروزیهایت را خواهانم. ما هم آن وقت در تورنتو خواهیم بود. عروسی یکی از خویشاوندان ماست. می آیم.
تو و من چه داستان عاشقانه داشتیم! میخواهم آن را با زندگینامه جوانی که تنها و تنها از من بود، بنویسم. عکسهای ما در میانش باشد. اگر بدت نیاید، چند عکس تازه مشترک ما را به ایمیل بفرست. کتاب داستان عشق راستین مان را بر بنیاد آنها خواهم نوشت. اگر روزی پیر شویم و با هم دیدار کنیم، آن را به تو خواهم داد تا ببینی که چه نوشته ام. بی اندازه دلتنگ هستم. هر باری که آهنگ "ماهی ماهی" را میشنوم، ترا به یاد می آورم. میدانم خوشت نمی آمد آن را بشنوم. آهنگ را دوست داشتم. همسرت و بهترین دوستت: زینب"
عمار در دادگاه گفت: "زینب پیشبینی میکرد که از سوی پدرش کشته خواهد شد. میگفتم: "امکان ندارد. پدر چگونه میتواند دخترش را بکشد؟" میگفت: "تو او را نمیشناسی." از دست من کاری برنمی آمد. شاید اگر زیادتر میکوشیدم، میتوانستم جلو کشته شدنش را بگیرم. چه کنم؟ من هم ناگزیریهایی داشتم.
نهم جون 2009، چهار روز پیش از برگشت شفیع و حامد از دوبی، زینب در ایمیلی به عمار نوشت: "تقریباً دو ماه میشود پدرم را ندیده ام. باید به میدان هوایی به دیدنش بروم از او پوزش بخواهم. امیدوارم همه چیز را فراموش کند."
سیزدهم جون 2009 شفیع و حامد خوش و خندان در فرودگاه مونتریال پیاده شدند. زینب ترسان و لرزان پیش پدر رفت. شفیع میگوید: زینب به من گفت: "پدر جان مرا ببخش!" رویش را بوسیدم، صد دالر هم در دستش گذاشتم و گفتم: "دختر جان! چه گپهایی میزنی؟ برو بخشیده شدی. و با خوشحالی خانه آمدیم."
پلیس مینویسد: "زینب تیره بخت هرگز نمیدانست که چه موج خون در پشت آن بوسه پنهان بود؛ نمیدانست که آن صد دالر خونبهای زندگی کوتاه هفده روزه اش میشود؛ و این را نیز نمیدانست که هرگز بخشیده نشده است. شفیع با بوسه پدرانه به رخسار دخترش وانمود ساخت که آب از آب تکان نخورده و نخواهد خورد."
هفت روز پیش از کشته شدن، زینب به عمار نوشت: "پدرم این روزها بسیار خوب شده است. خیلی خوش است. میگوید همه تان را میبرم برای چکر تفریحی به آبشار نیاگارا. او کاملاً تغییر یافته است."
My father has completely changed

+ نوشته شده در  2012/4/8ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

نـــوای یــــک زن

(نــــوای یـــک زن)


ســلام آقای ملا ! جناب صـدق و صــفـا!
خدابه حال چطوراست؟خوش بحال شما!

سلام زن به طریقت حضور مردان چیست؟
ونیــســـت مشکل ی انـدر شـریــعـت والا؟

اجازه هـســت به سـرفــم؟ توبـرکلــوز شدم

روم بــه ســوی شـــفـا خــانـــه از بــرای دوا

بــه جـور وظــلـــم شما کشته اید شوهر من
بــرادرم شــده مــعــیــوب روی مـــیــــن شما

مـــرا ســگـیــســت (نــریـــنــه) بــه قامت آقا
بــه قـــول شـــرع شـــمــا مـحــرمم شود آیا؟

حــضــرت ظــریـــفـــی
+ نوشته شده در  2012/4/3ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

ادامهء قتل در کا نادا قسمت های 13 و 14

13

سحر نیمه شب 22 اکتوبر 1991 در کابل چشم به جهان کشوده بود و اگر در نیمه شب 30 جون 2009 در کنگستن کشته نمیشد، میتوانست در کمتر از پنج ماه دیگر هژدهمین سالگرد زادروزش را جشن گیرد. 

دمی که پیکرش را از آب کشیدند، شادابی هفده سالگیش آسیب ندیده مانده بود. رنگ ناخن بنفش بر انگشتان دست، و سیاه بر انگشتان پایش شسته تر و روشنتر به چشم میخوردند. او زیبایی را تعریف تازه میداد. خودش میدانست که زیباست. از همینرو، بیشترین عکسهایش را در پیش آیینه میگرفت. 

میخواست دکتور نسایی ولادی شود و برود به زنهای نیازمند افغانستان کمک کند. این آرزو ریشه داشت در هفده سال پرورش یافتن در دامان رونا امیر، مادراندر مهربانی که نه فرزند داشت و نه دل خوش از دکتورهای نسایی ولادی افغانستان و هندوستان.

سحر را میتوان استخوان شکسته "چناق دلخواه" میان طوبا و رونا دانست. همینکه چهل روزه شد، مادرش او را به رونا بخشید و در برابرش شفیع را از او گرفت. طوبا به پلیس میگوید: "مه مسلمان صادق و مهربان هستم. دل پاک دارم. ده یک سریال هندی دیدم که زن بی اولاد چقه رنج میکشه. همونجه دلم به رونا سوخت و گفتم: رونا جان! اینه دختر دوم خوده به تو میتم. سحر از تو باشه. تو مادر، ای دختر. بگی کلانش کو. هر چیز ما مشترک اس. از مه و از تو چی فرق داره؟"


"کتابچه خاطرات رونا امیر" دگرگونه میگوید: "سحر که چهل روزه شد، طوبا او را به رسم "فرزندی" به من داد و گفت: بگی! سحر از تو. مسئولیت کلان کدنش هم به دوش تو. این اقـدام طوبا زیاد خـوشحالم سـاخت. شب و روز کار میکردم و او را نمیگذاشـتم که خس روی خس بگذارد یا به آب سرد و گرم دست بزند. از روی دو چشم سحر، یکسره فشار تمام کارهای خانه را به دوش گرفتم. وقتی سحر چهار ماهه شد، طوبا گفت: "رونا! پس ازی، شفیع سه شب همرای مه میباشه و یک شب همرای تو". قبول کردم، زیرا دخترش را به من داده بود." به اینگونه بخشیدن سحر به رونا بیشتر چال شطرنج بود تا نمای مهربانی.

سحر پرخاشگر و زباندار نبود. هر چه رنج میدید، خموشانه میشکیبید و در دل می انداخت. در پشت شادابی و خنده هایش اقیانوس ناآرام اندوه موج میزد. نشانه های گرایش خودکشی آشکارا در او دیده میشد. 

انتونیلا اینیا آموزگار زبان فرانسوی او به پلیس گفت: "تا یادم می آید سحر یا غمگین بود یا غمگینتر." آموزگاران دیگر نیز در یادداشتهای روزانه شان نوشته اند: "در نخستین هفته ماه می 2008، نشانه های بنفش و کبودی روی پوست سحر یافتیم. میگفت: اینها یادگارهای خشونت مادر، پدر و برادرها هستند. میگویند: چرا باید حجاب نمیپوشی؟ دیشب حامد با قیچی دستداشته اش تا توانست مرا زد و در پایان پرسید: "میپوشی یا نمیپوشی؟"


ایفلین بینایون کارمند "انجمن تامین حقوق اطفال و نوجوانان" در آموزشگاه مونتریال میگوید: "روز هفتم ماه می 2008، سحر اشکریزان به دفترم آمد. هر چه کوشیدم، آرام نمیشد. پرسیدم: "چرا گریه میکنی؟" گفت: "میخواهم بمیرم. میخواهم خود را بکشم، ولی نمیدانم چگونه. از زندگی به تنگ آمده ام." پرسیدم: "موضوع چیست؟" با گریه های فراونتر پاسخ داد: "مادرم با من گپ نمیزند. در خانه به خواهران و برادرانم هم فرمان داده که با من همسخن نشوند. دلم میترکد." پرسیدم: "چه میخواهی؟" گفت: "میخواهم مادرم با من گپ بزند. میخواهم مادرم با من گپ بزند. همین و بس."

سحر بیش از همه از طوبا میترسید. میان این دختر و مادر به جای پل پیوند، دشت بزرگ ناآشنایی افتاده بود. یک سال پیش از کشته شدن نیز پرسش سهمگین او رنگ از رخ سحر پرانده بود: "به مه گفته شده که دیروز ده مکتب یک بچه ره بوسیدی. چـرا؟" سحر پاسخ داد: " مادر جان! به خدا، به قرآن، به زیارتا، ای گپ دروغ اس. تهمت اس. تهمت ناق." طوبا گفت: "مه از تو پرسان نمیکنم که راس اس یا دروغ. میگم چرا بوسیدی؟ چرا؟" 

بانو کلاودیا دیلاوریس آموزگار دیگر سحر به پلیس گفت: "روزی طوبا و دختر کوچکش به مکتب آمدند. زن که از خشم میجوشد و دخترک را برای ترجمانی آورده بود، گفت: "به من گفته شده که سحر کدام پسر را بوسیده است. آمده ام به شما بگویم که چنین کارها در قانون خانوادگی ما جور نمی آید. دانستید؟"

تاریکیهای زندگی سحر را چراغ همدلی و همزبانی دوست بسیار نزدیک و بسیار رازدارش "گیتی" روشن میکرد. باورها، اندیشه ها، رویاها و نقشه های "گیتی و سحر" یا به گفته خود شان "خواهران نازنین" از ریشه تا شاخه با هم بافت خورده بودند. این دو خواهر گسست ناپذیر بدون یکدیگر زندگی نداشتند و با سرنوشت مرگبار شان توانستند این راز بزرگ را نیز به جهان نشان دهند.....ادامه دارد

+ نوشته شده در  2012/4/1ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بخش دواز دهم وسیزدهم قتل درکا نا دا

11
سه هزار کیلومتر دور از مونتریال، در شهر ریجاینا/ کانادا، هر باری که سوسن و قافیه و کرستل سگک سپید و سیاه شان را در آغوش میگیرند و میخندند، خوشباورانه گمان میبرم گیتی و سحر و زینب زنده اند. در پنجاه و چند سال پسین، اگر در اندوه سه تن پر گریسته باشم، گیتی سیزده ساله – این "پری کوچک غمگین که در اقیانوس مسکن دارد" – میشود سوگ سنگین سومین.
او در نیمه شب 30 جون 2009 جان سپرد، ورنه در نیمروز 30 نوامبر امسال پا به هفده سالگی مینهاد. چهره اش همانندی فراوانی به سیمای مادرش داشت و برترین ویژگیش، به گفته آنانی که او را میشناسند، "پرخاشگری در برابر زورگویی" بود. خاموش نمینشست، واکنش تندتر نشان میداد و تا پای جان میرزمید.
کارمندان دستگاه پلیس کانادا میگویند: "اگر شانس دیدار با مردگان را میداشتیم، میخواستیم گیتی را ببینیم. این آزادیخواه نوجوان تا دم مرگ در برابر هرگونه خشونت دلیرانه ایستاد و هرگز به کسی سر فرود نیاورد. او خارایین، نترس و ماجراجو بود."
شاهین مهدیزاده پلیس ایرانی تبار کانادا و یکی از بازرسهای پرونده شفیع، طوبا و حامد، با دیدن عکسهای گیتی شاید بار بار به یاد این آهنگ گوگوش افتاده باشد: "تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره/ کشیده سر به خورشید، غریب و بی عبوره/ به چشم من، به چشم من تو اون کوهی/ پرغروری، بی نیازی، با شکوهی/ طعم بارون، بوی دریا، رنگ کوهی/ تو همون اوج غریب قله هایی/ تو دلت فریاده اما بیصدایی"
گهگاه روان بیتابش را تب سوزان نافرمانی فرامیگرفت. به فروشگاه کوچکتر از فروشگاه بزرگ پدر ملیونرش میرفت، بالاتنه ها و زیرجامه های خوشرنگ را با یک مشت چاکلیت میدزدید و با نگهبان دم دروازه بگو مگو راه می انداخت. اینها را از سر دلتنگی میکرد، نه از روی تنگدستی. خوشش می آمد، هر چه نامش "قانون و فرمان" باشد، به دستهای کوچک او بشکند و زیر پا شود.
روزی یکی از همسالانش پرسیده بود: "چرا همیشه جاکتهای یخن بلند و آستین دراز میپوشی؟" فردایش او با پیراهن کوتاه بی آستین و یخن چاک پایین افتاده در میان دروازه صنف دست به کمر ایستاد. اداره مکتب بیدرنگ او را واپس به خانه فرستاد، زیرا شاگردان مکتب در کانادا نمیتوانند آنگونه "آزاد" بپوشند.
در برگهای 19 تا 21، بخش چهارم "پخته شدن نقشه شوم در چهاردیوار خانه" پرونده شفیع میخوانیم:
"مادر و پدر باور داشتند که اگر بلایی بر سر سحر و زینب بیاید، نخستین کسی که به پلیس زنگ خواهد، زد گیتی است. آنها خوب میدانستند که گیتی، سحر و زینب باید یکجا پایان یابند. به گفته زندگان خانواده، هنگامی که گیتی میدید برادران و خواهرانش در پیشگاه خشم پدر به لرزه می افتند، استوارتر می ایستاد؛ زیرا چیزی به نام "ترس" در روانش لانه نکرده بود. او هر چه میخواست، میگفت و هر چه میگفت، میکرد. پروای فلک را هم نداشت.
باری، روز 17 اپریل 2009 گیتی به پلیس زنگ زده و گفته بود: "شما میدانید که امروز خواهر نزده ساله ام از خانه گریخته، ولی نمیدانید که پدرم چقدر خشمگین است. من بیرون هستم و اگر خانه بروم، خدا میداند با من چه برخوردی خواهد شد. کمک میخواهم."
پلیس با گیتی یکجا به خانه آمد و پرسید: "اگر تنها می آمدی، چه میشد؟ او گفت: چند روز پیش که کاری نشده بود و من کمی دیرتر به خانه آمدم، پدرم موهایم را کش کرد و سیلی بدی به رویم زد. پس از او برادرم حامد با مشت سنگینی زیر چشمم را کبود ساخت. امروز، خواهرم گریخته است و ..."
گیتی پیش از رویداد مشت و سیلی خوردن، از بانو "لاری انالیفر" (افسر پلیس مکتب مونتریال) خواهش کرده بود او را از خانه پدر بیرون بکشد و ببرد به یتیمخانه یا پناهگاه کودکان بیکس. لاری پرسیده بود: "برای چه؟" گیتی پاسخ داده بود: "برای آزادی. من اینجا آزادی ندارم." یک ماه پس از آنکه لاری کاری نکرد، گیتی نخستین بار در اداره مکتب گریست و گفت: "خواهش میکنم! مرا از خانه پدرم بیرون بکشید. خواهش میکنم!" خواهش و اشکهای گیتی نادیده گرفته شدند.
این بار او با نزدیکترین دوست میان خانه، سحر هفده ساله، نقشه بزرگتری کشید: "پا جای پای زینب میگذاریم و یکجا با هم ازین قفس آهنی میگریزیم." ولی کوتاهی زندگی به آنها شانس نداد.

12
در میان آنچه به دست پلیس افتاده، دستنوشته گیتی خواندنی است
Dear Sahar! I wish 2 God dat till Im alive, I never see u sad. I love you Sahar. Cant prove it how much love u. I hope we’ll be never separated. Dear Sahar! I don’t know what I’m going to do if you leave the house one day? I promise before dying, I’ll make sure ur wishes cum true one by one. I wish that we are never separated. S + G 4LYFE. Best sisters. Merci. I really love you Sahar. Best sisters. Geeti
"سحر جان! از خداوند میخواهم تا زنده هستم، ترا غمگین نبینم. نمیتوانم ثبوت کنم که چه اندازه دوستت دارم. امیدوارم هر گز جدا نشویم. سحر جان! اگر یک روز تو از این خانه فرار کنی، نمیدانم چه خواهم کرد. مگر وعده میدهم، پیش از آنکه بمیرم، میخواهم مطمین شوم که تو به همه آرزوهایت رسیده ای. دعا میکنم هرگز از یکدیگر جدا نشویم. سحر و گیتی برای زندگی. خواهران نازنین: گیتی"
"خواهران نازنین" نتوانستند یکجا با هم بگریزند، ولی توانستند، با هم بمیرند. در گورستان "لاوال/ مونتریال" چهار آرامگاه همرنگ و همسان به چشم میخورند. در میان یکی از آنها گیتی خفته است. بر نیمه پایین سنگ گورش زادروزش را نادرست نوشته اند: 1991/10/22 تا 2009/06/30
دختری که نه زندگی با او سازگاری داشت و نه او با زندگی، اینک مرگ نیز با وی سر ستیزه دارد. گیتی چهار سال پس از سحر چشم به جهان کشوده ولی زادروزهاشان همگون به چشم میخورد
علی الطایی یکی از دست اندرکاران امور کفن و دفن مسلمانها به گزارشگران گفت: "محمد شفیع، همان پدر دردمندی که میگفت "بگذار شیطان بر قبرهای دخترانم مواد غایطه کند"، تاریخ درست تولد گیتی را به ما داده بود. ما همان روز و ماه و سال را به سنگتراش دادیم. نمیدانم این نادرستی چشمگیر چگونه رخ داده است. اکنون که کار از کار گذشته، دو دشواری در پیشروست: سراسر "لاوال" زیر برف است. سرما بیداد میکند. نمیتوان کاری کرد. دیگر اینکه باید دوصد دالر پرداخته شود تا سنگ درست جانشین سنگ نادرست گردد. پول را چه کسی خواهد داد؟
اگر به گیتی گفته شود که نزدیک به سه سال زیر سنگی با نوشته دروغین در دل خاک خوابیده ای، چه واکنشی نشان خواهد داد؟ شاید شانه هایش را بالا اندازد و بگوید: کسی که زندگیش برای مادر، پدر و برادرش ارزش نداشت، مرگش برای بازدیدکنندگان آرامگاه مونتریال چه ارزش خواهد داشت؟ و در پایان خواهد افزود:
خسته ام ، دلتنگم
با خود و هر که دگر، هر چه دگر در جنگم
بگذارید بخوابم
تازه از دهشت ِ دشت
تازه از وحشت ِ مرموز ِ سر گورستان
پا سبُک ساخته ام
تازه از گریهء بی اشک
روی بالین ِ شهیدی بی سر
فرصتی یافته ام
بگذارید بخوابم
قصهء « بُزکشی » مرد و مراد
قصهء کُشتی عشق و توفان
قصهء سبز ِ تبار ِ گل ِ سرخ
در فرامُشکدهء خاطره ها بی رنگ است
با من از بُزکشی چاکر و چور
با من از کُشتی خشم و شهوت
داستان زین مزنید
اسب ِ زخمی دلم را
باز قمچین مزنید
شادیان
« شادیان » را به هلاهلهلهء شش پایان
گرد افراخته اند
خفته در بیشهء گنگ ِ فریاد
شیههء آهنگم
خسته ام ، دلتنگم
با خود و هرکه دگر ، هرچه دگر در جنگم
آه! گفتم:
بگذارید بخوابم
سنگم!
با یک چشم میشد همه چیز را دید. شاید برای پر گریستن باشد که خداوند به من دو چشم داده است.


+ نوشته شده در  2012/3/25ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بخش نهم ودهم قضیهء قتل در کا نا دا

ا

چهارشنبه 22 جولای 2009 را بسیاری از مردم جهان به یاد خواهند داشت: دامنه دارترین کسوف کامل در سده بیست و یک. شام همین روز طوبا و شفیع با پسر هژده ساله شان از فرودگاه مونتریال بازداشت شدند. دنباله اش در پرونده حامد چنین آمده است:
مایکل بویلس پرسید: "میدانی سه هفته پیش بر خواهرانت (گیتی، سحر، زینب) و رونا چه آمده بود؟" پاسخ کوتاه بود: "نــه!" مایکل تصویرهای سحر و زینب را روی میز گذاشت و گفت: "پیکرهای بیجان شان را از آب بیرون کشیده بودیم.". حامد بدون آنکه پریشانی یا اندوه در سیمایش دیده شود، با خونسردی دانش آموزی که گویی عکسهای مردگان سردخانه سده هژدهم را میبیند، پرسید: "عکس سوم کجاست؟" مایکل عکس لاشه گیتی را نیز پیشرویش نهاد و سپس همه را برداشت. حامد گفت: "آیا میتوانم بار دیگر عکسها را ببینم؟" مایکل گفت: "تو که نمیتوانی به چشم پلیس نگاه کنی، چرا میخواهی عکس مرده ها را دوباره ببینی؟" حامد رشته سخن را سوی دیگری برد و پرسید: "اگر آدم زیر آب بمیرد و مرده اش پس از چند ساعت بیرون کشیده شود، آیا حالت بدنش همانگونه که بود، میماند؟" مایکل پاسخ داد: "من دکتور نیستم." حامد گفت: "آیا حالا میتوانم خانه بروم." پاسخ کوتاه بود: "نـه!" حامد پرسید: "دقیقاً چه کرده ام؟" مایکل گفت: "درست برای یافتن پاسخ به اینکه دقیقاً چه کرده ای، ترا اینجا نشانده ایم. بگو در نیمه شب 30 جون 2009 چه رخ داد؟"
حامد گفت: "رونا، مـادر، پدر، پنج خواهر، یک برادر و خودم از آبشار نیاگارا رفتیم به هوتل کنگستن. زینب از اتاق 118 به اتاق 119 آمد و به مادرم گفت: کلید نیسان را بده، کالایم را می آورم. کلید را گرفت و برامد. من رفتم مونتریال و تقریباً ساعت 6:00 صبح به خانه رسیدم. چند ساعت بعد، پدرم تلفن کرد و پرسید: "آیا دخترها و رونا مونتریال آمده اند؟" گفتم: "نـه". دوباره آمدم کنگستن. پس از چاشت به دفتر پولیس رفتیم و گفتیم: "گیتی، سحر، زینب و رونا با نیسان سیاه ناپدید شده اند." دیگر نه چیزی دیده ام، نه شنیده ام و نه میدانم. آنچه گفتم راست بود. اگر وادارم میسازید که دروغ بگویم، موضوع دیگر است."
گفته های مادر، پدر و فرزند از همین اندازه کم و زیاد نمیشدند. نودونه روز با همین سردرگمی سپری شدند: کسی کشته شدن دخترها و رونا را به چشم ندیده، گزارش چگونگی پیدا شدن مردگان زیر آب را از زبان پلیس شنیده اند، طوبا "اعتراف دروغین" خود را پس گرفته و شفیع مانند فرزند و همسرش افسانه آمدن نیمه شبی زینب از اتاق 118 به 119 و خواستن کلید و ناپدیدن شدن چهار تن خانواده را بر لب دارد.
روز صدم (هفتم نوامبر 2009) پلیس و دادگاه به آنچه خوابش را هم نمیدیدند، دست یافتند: اعتراف موشگافانه حامد در 94 صفحه با ریکارد سه ساعته آواز. این دو سند نوشتاری و آوایی با نام "اسناد بیگناهی یک خانواده صادق مسلمان که اشتباهاً زندانی شده اند" از سوی موسا هادی به دادگاه سپرده شدند.
انجنیر موسا هادی در 1982 در کابل/ افغانستان چشم به جهان کشوده و اکنون دانش آموز سال دوم رشته معادن/ یونیورستی کوین است. نامبرده از دل و جان به "بیگناهی مطلق" شفیع، طوبا و حامد باور دارد و از آغاز تا امروز میگوید: "چرا سه مسلمان پاک، نیکوکار، راستگو و بیگناه را بازداشت کرده اید؟ پلیس کانادا باید به نارسایی کارکرد غیرقانونی خود اعتراف کند، پوزش بخواهد و از لغزشهای خود بیاموزد. این مادر و پدر و فرزند مسلمان دروغگو نیستند، چه رسد به آدمکش. در قاموس این سه آدم شرافتمند، خشونت، زورگویی و دست بالا کردن بر زبان و دخترها هرگز به چشم نمیخورد. اینها بیگناه اند و باید هرچه زودتر با عزت رها شوند. کسانی که طوبا، حامد و شفیع را از 22 جولای 2009 تا کنون در پشت میله های زندان نگهداری کرده اند، باید به دادگاه کشانده شوند. آیا پلیس و دادگاه کانادا از مفاهیم "عدل و انصاف" آگاهی درست دارند؟ من در پنج دقیقه گفتگو با حامد میدانم که او "بیگناه مطلق" است. شما چرا نمیدانید؟"
انجنیر موسا هادی از سوی پیتر کیمپ و دیوید کروو (وکلای مدافع طوبا و شفیع) برای ترجمانی برگزیده شده بود، زیرا شفیع از ترجمانهای ایرانی خیلی بدش می آید، چنانچه باری به پلیس گفته بود: "خاک به سر همه شان. رنگ شان ده گور شوه. کسی که گپای مره ترجمه میکنه، باید از افغانستان باشه." (کریستی بلکفورد در کتاب "چگونگی کشتار چهار بانو" مینویسد: "در نگاه شفیع میهندوست، افغانستان خودش مرکز کره زمین است.) پیتر و دیوید نمیدانستند که انجنیر موسا هادی قرارداد پنهانی دیگری با شفیع نیز دارد. ایم میلونر متهم به کشتار همسر نخست و سه دختر، 4500 دالر به انجنیر موسا هادی داده بود تا پرونده اش بهتر "بررسی" شود
انجنیر موسا هادی میگوید: "در همان جریانی که برای دو وکیل مدافع طوبا و شوهرش ترجمه میکردم، شفیع از من خواست که "اصل حقیقت" را به چشم و گوش دادگاه برسانم. خیلی زود دریافتم که گیتی، سحر، زینب و رونا کشته نشده اند. هر چهار آنها قربانی اشتباه رانندگی زینب هستند. با اطمینان صد فیصدی میگویم "مفهوم قتل ناموسی" در قاموس این خانواده نیست. آنچه حامد در زندان به من گفته است، یکایک با جزییات رویداداهای آن نیمه شب همخوانی دقیق دارد. سوگند میخورم که او مانند مادر و پدرش بیگناه است. این است فشرده آنچه حامد گفته و من آن را هم ریکارد کردم و هم در 94 صفحه به انگلیسی نوشته ام:
"همه ما جمعاً ده نفر در دو موتر از آبشار نیاگارا آمدیم. نیمه شب 30 جون، مادر، پدر و من در اتاق 119 هوتل کنگستن بودیم. اندکی پس از 12:00 شب زینب از اتاق 118 آمد و گفت: کلید نیسان را بدهید، میروم کالایم را از پایان می آورم. مادرم کلید را به او داد و زینب از اتاق برامد. گرچه شب دیر شده بود، من میخواستم مونتریال بروم، زیرا یک کار ضروری داشتم. در هوای نیمه تاریک محل پارکینگ هوتل دیدم گیتی و سحر و رونا با زینب یکجا در موتر نیسان نشسته اند. زینب هوای چکر شبانه به سر داشت و رونا میخواست کارت تلفون بخرد. به زینب گفتم: نمیتوانم در این نیم شب شما را همراهی کنم و کارت تلفون بخرم، ولی تو که دلت میخواهد درایف کنی، آزاد هستی. من کار دارم و مونتریال میروم. سپس، یکی دو چیز را از پایین به هوتل بردم و دیدم مادر و پدرم خواب رفته بودند.

برگشتم و به زینب که در پارکینگ پیشروی هوتل درایف میکرد، گفتم: "خواهر جان! لایسنس نداری، زیاد موتردوانی هم نکرده ای، به لحاظ خدا! احتیاط کن." باز هم نتوانستم آنها را به حال خود شان رها کنم. زینب، رونا، گیتی و سحر با نیسان رفتند. من هم به دنبال شان رفتم. میخواستم مطمین شوم که به خیر و سلامت به هوتل برمیگردند.
زینب از بزرگراه شماره 15 رفت به غرفه فروشگاه کوچک تانک تیل و پس از آنکه دید غرفه باز نیست، خواست روی نیسان را برگرداند، ولی نتوانست. شیشه موتر را پایین کردم و گفتم: "خواهر جان! بیایید که پس هوتل برویم." زینب نیسان را سوی کانال روی سبزه کنار آب برد. دنبالش کردم. راه پیشروی ما دم به دم باریک و باریکتر شده میرفت. از بس نزدیک رفتم، چراغ پیشروی موتر لکسس من در بخش پشت نیسان آنها خورد و شکست. همینکه پایین شدم، دیدم سحر از نیسان برامد تا جای خود را به زینب بدهد تا این بار او درایف کند. نیسان به روی سبزه ها پیشتر رفت.
ناگهان در همان تاریکی شنیدم چیز بزرگی در میان آب افتاد. من که چند پارچه پلاستیک و شیشه شکسته چراغ لکسس در دستم بودند، پیشتر رفتم و روشنی چراغهای موتری را زیر آب دیدم. با شتاب آمدم و هارن کردم تا مگر کمکی پیدا شود. بعد از موتر پایین شدم و ریسمان درازی را در آب انداختم. چراغهای زیر آب خاموش شدند. کسی از آنسوی ریسمان نگرفت. درست یادم نیست، شاید پانزده دقیقه همانجا ایستادم. خواستم پلیس را در جریان بگذارم، اما نگذاشتم. ترسیدم از من خواهند پرسید: "چرا گذاشتی زینب بدون لایسنس در نیمه شب اینسو و آنسو براند؟" از پدر و مادرم هم میترسیدم. حوالی ساعت 2:00 صبح خموشانه رهسپار مونتریال شدم و نزدیک ساعت 6:00 به خانه رسیدم. تقریباً ساعت 8:00 صبح به 911 زنگ زدم و برای آنکه شکستن چراغ پیشروی لکسس در کنگستن را از نگاه پلیس و پدر و مادر پوشانده باشم، به دروغ گفتم: "همین لحظه در یک گوشه خلوت پارک نزدیک خانه لکسس من به پایه زرد آهنی خورد و چراغش شکست". پارچه های شیشه و پلاستیک شکسته را روی زمین انداختم تا تصادم – چند صد کیلومتر دور از کنگستن – در مونتریال راجستر شود. لکسس را در گاراژ گذاشتم و با موتر پونتیاک سبز روانه کنگستن شدم. پس از چاشت به پلیس گزارش دادیم که گیتی، سحر، زینب و رونا با نیسان سیاه ناپدید شده اند."
انجنیر موسا هادی میگوید: آیا هر آدم داری هوش و وجدان پس از خواندن و شنیدن این جزییات صادقانه، شرافتمندانه و معصومانه نخواهد گفت حامد بیگناه مطلق است، پدر و مادرش بیگناه هستند و دخترها و رونا قربانی یک تصادف محض شده اند؟ آری. گیتی، سحر، زینب و رونا تصادفاً زیر آب شدند و مردند. گناه حامد، طوبا و شفیع چیست؟ آنها باید هر چه زودتر با عزت وقار از زندان آزاد گردند.
پلیس کنگستن در پایان پرونده حامد نوشته است: " دستت درد نکند موسا هادی با چنین کمک ناخواسته! واپسین راست حامد به نخستین راست طوبا که اینک میگوید "دروغ گفته بودم" میماند. آنچه به نام "اسناد بیگناهی یک خانواده صادق مسلمان که اشتباهاً زندانی شده اند" به دادگاه پیشکش شده است، میتواند پاسخ چندین پرسش سرگردان پلیس گردد.

ادا مه دارد

+ نوشته شده در  2012/3/18ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

ادامهء قتل نا موسی افغان در کا نا دا


در برگه 828 پرونده "خانواده محمد شفیع" نوشته اند: حامد جوان همواره خشمگین، استخوانی و لاغر اندام روز 31 دسمبر 1990 در کابل چشم به جهان کشوده است. نامبرده موهای پیچان دارد، کمتر لبخند میزند، شیوه سخن گفتنش را میتوان دلازار و خسته کن نامید. کوچکترین نشانی از مهربانی و عاطفه در چهره اش دیده نمیشود. با ایستها و درنگهای دامنه دار زیر زبان گپ میزند، چنانی که گویی در میان دو واژه به خواب رفته باشد. حامد مانند پدر سختگیر و مانند مادر نترس است. او با دستهای گره شده در دستبند نیز میتواند بیباکانه بر روی بازپرسها بغرد.
چندین بار چنین شده است: پلیس میپرسد: "چرا راست نمیگویی". حامد پاسخ میدهد: "آنچه گفتم راست بود. اگر به دروغ گفتن وادارم میسازید، موضوع دیگر است". پلیس میگوید: "پرسشی دوم ..."، حامد نمیگذارد پرسش دوم بر زبان آورده شود؛ برمیخیزد و میگوید: "کمی سردرد شده ام! میخواهم بروم. پرسشهای دیگر تان را از وکیلم بپرسید."

این جوان هر جا میرود، بکسک پر از پول در کیسه دارد. در نوار پنهان ریکارد شده (از سوی پلیس)، پدر میپرسد: پول خرد داری؟ پسر میگوید: برای چه؟ شفیع پاسخ میدهد: بسیاری از فروشنده ها نوت صد دالری را نمیگیرند و پول کوچکتر میخواهند
افزون بر پدر و مادر، حامد همیشه فرمانروای خانواده بوده است. قاموس این فرمانده نوجوان نرمی و بخشایش را نمیشناسد. تا دیروز، اگر کوچک یا بزرگی در برابرش یکی دو میگفت، زیر چشمش با مشت کبود میشد. او در کنار لایسنس رانندگی لکسس نقره فام، لایسنس سیلی و مشت و لگد زنی نیز داشت
گیتی و سحر بار بار چهره ها و بازوان کبود و بنفش شان را به آموزگاران نشان داده و گفته بودند: اینها یادگارهای خشونت حامد هستند
هنگام بازرسی خانه، کاغذی که حامد برای آموزشگاه تهیه کرده بود، به دست آمد. آنجا میخوانیم: اهمیت رسوم و عنعنات: رسم و رواجها باید تا پایان زندگی شخص رعایت شوند. قطعاً فرق نمیکند که شما در میان جامعه خود باشید یا ملیونها کیلومتر دور در یک کشور دیگر. عنعنات و رسوم مانند هویت اشخاص است. در واقع، همینها یک مرد را از دیگران متمایز میسازند
روز چهاردهم فبروری 2008 یک جوان پاکستانی به نام عمار وحید به زینب کارت والنتاین داد و در پشتش نوشت: "فرشته من! دوستت دارم!" زینب نیمه شب شانزدهم فبروری ایمیل زیرین را به او فرستاد

سلام. خوبی؟ سپاس از آن کارت زیبای ولنتاین. در آغاز قانونهای دوستی خود را میگویم: اولاً هوشت سوی برادرم باشد! اگر میخواهی با من گپ بزنی، کتابخانه بیا. اگر حامد در دور و پیش کتابخانه باشد، وانمود کن که تو و من دو بیگانه مطلق هستیم. وقتی در مکتب باشیم، از تلفون عمومی برایت زنگ خواهم زد. راستی، آیا موبایل از کدام دوست دیگرت است؟ مگر شما دو تن در یک خانه زندگی میکنید؟ هر باری که از خانه تلفون میکنم، او گوشی را برمیدارد. خوب! روزدوشنبه یکدیگر را خواهیم دید. نزدیک الماری/ لاکرت خواهم آمد، اگر برادرم در آن نزدیکیها نباشد. زیرا نمیخواهم به اندازه سر سوزن آگاهی یابد که ما دوست هستیم. خوب. خدا نگهدار. زینب
برادر کوچک در در کمتر از یک ماه به راز خواهر بزرگ پی برد و شام در پیشروی مادر و پدر چنین فرمان داد: "زینب! گناهت به خودت روشن اس. سر از سبا بری یک سال از اتاق خوابت بیرون نمیشی. تنها در وخت نان خوردن میتانی به آشپزخانه بیایی."
در خانواده کسی را یارای نپذیرفتن فرمان حامد نبود. زینب یازده و نیم ماه زندانی خانه ماند و پس از آن توانست در آموزشگاه شبانه دورتر از مکتبی که یک سال پیش با وحید و حامد میرفت، راجستر شد.
زینب در کمتر از یک ماه بار دیگر وحید را یافت و روزی که شفیع دوبی رفته بود و حامد نیز به گفته خودش بیرون از مونتریال کار داشت؛ از "بایفریند" خواست به خانه بیاید. او پذیرفت و آمد؛ هنوز ننشسته بود که حامد از دروازه دیگری پیدا شد. چشم بر هم زدن، زینب "بایفریند" را در تاریکی گاراژ پنهان کرد. حامد سوی گاراژ رفت و برق را روشن کرد. وحید پیش از آنکه دست و پا تکان دهد، در میان دستهای استخوانی حامد گیر مانده بود. به او گفته شد که اگر تا پنج ثانیه از آنجا نرود، پوچاقهایش باد باد خواهد شد.
هفدهم اپریل 2009، هفت روز پس از رویداد میان گاراژ، زینب بر برگه کوچکی نوشت: "برای یافتن من زحمت نکشید. رفتم تا آزاد زندگی کنم" و از خانه گریخت.
شفیع دو هفته پس از رفتن زینب، روز یکم می 2009 رهسپار دوبی شد و چهل و چهار روز دیگر (تا 13 جون 2009) آنجا ماند.
زینب روز هژدهم می 2009 با عمار وحید ازدواج کرد، شام همان روز از شوهر طلاق گرفت و با طوبا و حامد به خانه پدر برگشت
روز یکم جون 2009، حامد با بکس کوچکی که عکسهای زینب و سحر و بایفریندها شان در آن بود، روانه دوبی شد و همه چیز را به پدر نشان داد. پس فردای آن روز (سوم جون 2009) کسی در دوبی، در جستجوگر گوگل کمپیوتر لبتاب حامد نوشت: "آیا زندانی کانادا میتواند حق مالکیت بر سرمایه و جایداد خود را داشته باشد؟"
لبتاب حامد که اینک به دست پلیس افتاده است، روز سیزدهم جون از دوبی به مونتریال آمد. این بار، نیمه شب، پاره های زیرین در جستجوگر گوگل تایپ شدند: "کوههای لب بحر در گردو پیش مونتریال/ کرایه گرفتن قایق در مونتریال/ کانالهای خطرناک مونتریال/ چگونگی آدم کشتن و ... در کجا میتوان آدم کشت؟"
فردای روزی که گیتی، سحر، زینب و رونا کشته شدند، پلیس و گزارشگران به خانه شفیع و طوبا و فرزندان زنده شان رفتند. در گرماگرم گفتگوها، حامد از اتاق دیگری بیرون پیدا شد و فرمان داد: "ستاپ! ستاپ! بس کنید عکاسی را. بس کنید سوال و جواب را. بروید، زود، زود، هر چه زودتر از خانه ما بیرون شوید و ما را به حال خود ما بگذارید." و به اینگونه "بیگانگان" را از خانه کشید
بیست و یک روز پس از کشتار چهارگانه، پلیس هر چه از حامد پرسید، پاسخ بیشتر از "نمیدانم. چیزی ندیده ام و اگر میدیدم، میگفتم" به دست نیاورد. گفتند مادرت میگوید: " در آن نیمه شب شفیع، رونا و دخترها با نیسان سیاه در لب آب بودند. حامد و من چند قدم دورتر - آنسوی خیابان - بودیم. ناگهان آوای "غـرمباس" بلند شد. گویی چیز بزرگی "شلپاس" میان آب افتاده باشد. من و حامد فریاد زدیم و اینسوی خیابان دویدیم. دیدیم نیسان سیاه با دخترها و رونا در آب ته نشین شده میرود. داد و بیداد کردم، موهایم را کندم، به زمین افتادم و بیهوش شدم." حامد گفت: "باور نمیکنم مادرم گفته باشد که هر سه ما آنجا بودیم. اگر تنها مادرم بوده باشد، نمیدانم."

مایکل بویلس (افسر پلیس) افزود: "مادرت آشکارا میگوید تو همان شب همانجا بودی." حامد گفت: "این ناممکن است." مایکل ویدیوی اعتراف طوبا را در برابر دیدگان حامد گذاشت، و پرسید: "پس از دیدن و شنیدن ویدیو چه گفتنی داری؟" حامد پاسخ داد: "آنچه گفتم راست بود. اگر وادارم میسازید که دروغ بگویم، موضوع دیگر است. یک بار گفتم، چندین بار دیگر هم میگویم من آنجا نبودم. اینکه مادرم چرا چنین و چنان میگوید، مربوط خودش میشود." در پایان از او پرسیده شد: "آیا مادرت دروغ میگوید؟" پاسخ حامد خیلی ساده و پیشبینی شونده بود: "کمی سردرد شده ام! میخواهم بروم. هر چه میخواهید از وکیلم بپرسید."
در فرجام، این نوجوان همواره خشمگین، روز هفتم نوامبر 2009، به انجنیر موسا هادی دانش آموز رشته معادن/ یونیورستی کوین، یکایک جزییات آن نیمه شب خونین را موشگافانه "اعتراف" کرد
انجنیر موسا هادی گفته های سه ساعته حامد را در 94 برگ انگلیسی تایپ کرد. سپس نبشته و ریکارد آواز حامد را به پلیس و دادگاه کنگستن پیشکش کرد و گفت: شما نه با شیوه نوین پرس و جو آشنایی دارید و نه با امور قضا و انصاف. همه تان بیراهه رفته اید و سه تن بیگناه یک خانواده با شرف، باعزت و مسلمان را بیهوده بازداشت کرده اید. بگیرید اعترافات صادقانه این جوان بیگناه را بشنوید تا کاستی و نادرستی دیدگاه تان را دریابید. اینجا حامد به آواز خودش میگوید که موتر لکسس او ناآگاهانه نیسان سنترای سیاه را در تاریکی نیمه شب زد و در نتیجه گیتی، سحر، زینب و رونا با موتر نیسان زیر آب شدند و مردند. آنها کشته نشده اند. باور تان نمی آید، آواز خودش را بشنوید. او با صداقت و وجدان راحت میگوید: همینکه دیدم که آنها به شکل تصادفی و ناخواسته زیر آب شدند، فریاد زدم، هارن کردم، ریسمان بزرگی را در آب انداختم تا آنها را بیرن بکشم. شش تا هشت دقیقه دیگر همانجا بالای سر شان تا و بالا تپیدم و هنگامی که دانستم همه مرده اند، شباشب روانه مونتریال شدم. درست ساعت 7:30 صبح، چهارصد کیلومتر دور از "محل واقعه" نزدیک خانه به پلیس تلفون کردم و گفتم، همین لحظه لیکسس من در پارک با پایه گک آهنی تصادم کرد تا وانمود سازم که شکستن چراغ و آسیب بخش پیشروی موترم پیوندی با تصادم دیشب با نیسان سنترا ندارد.

+ نوشته شده در  2012/3/11ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

در گذشت ظاهر هویدا نوشتهء نا هیدمهر گان

آخرین دیدار با هویدا

یما ناشر نیکمنش، صحرا کریمی و ناهید مهرگان، سه تن از فرهنگیان و نویسندگان افغان مقیم آلمان، دو روز پیش از وفات ظاهر هویدا، با او دیداری داشتند. این نوشته، برداشت های ناهید مهرگان از این دیدار است.

عصر روز شنبه، ۳ مارچ ۲۰۱۲، برای اولین بار دیدن مردی می رفتم که صدایش مرا در کودکی از بازی هایم بیرون می کشید. بارها از عزیزی خواهش نموده بودم مرا دیدنش ببرد و هر بار میسر نشده بود. بالاخره بخت یاری کرد و با صحرا کریمی به دیدنش رفتیم. خانم هویدا، زنی خندان و زیبا دروازه را به روی ما باز کرده ما را بوسید. چقدر چهره اش آشنا بود. اول من داخل خانه شدم و حس کردم خانه و فضای خانه با من بیگانه نیست. مردی قد بلند و پر ابهت که جاکتی یخن بلند به رنگ سفید پوشیده بود، طرفم آمد، بدون هیچ نوع لبخندی دستش را طرفم دراز کرد. ترسیدم انگشتانش را بفشارم و پرده های ساز بشکند. چهره اش جدی، تکیده و اندوهگین بود ولی ته ی چشمانش لبخندی رفیقانه داشت. رو به رویش نشستم. می خواستم کسی حرف نزند. حتا نمی خواستم خودش حرف بزند. من با دیدن چیزی بکر و توصیف ناشدنی در او به تنهایی شدیدی نیازمند شده بودم و به همین خاطر نمی توانستم حرف بزنم. صحرا در مورد خود و تحصیل و کارهایش برایش گفت و او هر چند لحظه یکبار چشمانش طرفم دور می خورد یعنی که تو هم چیزی بگو. ولی من هیچ چیزی برای گفتن نداشتم که هوایش را دگر کند و تا آخر هم غیر از چند جواب کوتاه از من چیزی نشنید. او با صحرا حرف می زد و من فقط نگاهش می کردم. در تمام آن لحظات حتا یکبار به موسیقی اش فکر نکردم، در خود او جوهری ته نشین شده بود که می خواستم باورش کنم. بشناسمش.

در او حداقل یک چیز غریب وجود داشت. او می توانست در عین حال بر چند موضوع تمرکز مطلق داشته باشد و با مخاطبان خود به گفتگو بنشیند، آنهم برای مدتی طولانی. او رو به دیگران داشت و در مورد زندگی اش و چگونگی روی آوردنش به ساز و آواز خیلی آرام و دقیق حرف می زد ولی هر چند لحظه یکبار خیلی گذرا ولی پرنفوذ به من چشم می دوخت و سراغ چیزی را می گرفت که در من نبود و چیزی برایم می گفت که از درکش عاجز بودم. تا پیش از دیدن او فکر می کردم صمیمی تر از پدرم مردی را در روی زمین نخواهم شناخت ولی در همان لحظات حس کردم هویدا صمیمتی دارد که لازم نیست عمری را با او بگذرانی تا به این صمیمیت پی ببری. او حرف می زد و هیچ پا فشاری بر رد یا قبول حرف هایش نداشت. فقط کلمات انتخابی اش غم انگیز بودند، طوری که آنها را استفاده می کرد، غم انگیز بود ولی در تُن صدایش این موضوع حس نمی شد. احتمالا یک ماه می گذشت از روزی که برایش گفته بودند در گلویت سرطان جای خوش کرده است. می گفت قرار بود برای معاینات اولیه پیش داکتر برود و به زودی عملیات شود ولی گفت نرفتم. احتمالا در حال سبک و سنگین کردن چیزی بود. این را حالا می فهمم. و یا وقتی از او پرسیدند آهنگ تازه ای ثبت نکردی؟ خیلی ساده گفت: نه، بچه ها حالا که دیدند دیر شده می رود، اصرار دارند آهنگ ثبت کنیم. این را به قدری طبیعی گفته بود که من چند ساعت بعد در راه آمدن به خانه وقتی جملاتش را با خود مرور می کردم، متوجه شدم.نشسته بودیم و او از عشق و شوق اش به موسیقی حرف می زد. از اولین باری که برای یک کنسرت با همسر نازنینش به کندز سفر کرده بود و در هوتل سپین زر اتاقی شیک برای شان در نظر گرفته شده بود و صبحدم از صدای پرشور سار و مَینا و پرنده های دیگر، بیدار شده بود. او وقتی این را گفت، احساس کردم آن لحظات رو به روی چشمان او و همسرش جان گرفتند. او از مسافرتش به تاجیکستان حرف زد، از آواز خوان تاجیکی که بچه اش را "هویدا" نام مانده بود و گفته بود این نام در تاجیکستان معمول نیست و می خندید. شروع کرد که از کنسرت ایرانش حرف بزند و در بین قصه، کوتاه به همسرش نگاه کرده به ما گفت این قصه ها برای شما جوانان شاید جالب باشد. همسرش خندیده گفت، برای من هم جالب است. احترامی که در فضای خانه بین آن دو رها بود، تکرار نشدنی و ناب بود. او با اشتیاق حرف می زد. از درس خواندن با صنفی اش هارون شاه پسر وزیر دربار تا به دوم نمره گی رسیدن او و از مجله های ایرانی که در عوض درس خواندن با او، از او دریافت می کرد. می گفت پانزده افغانی قیمت داشت، اما من دو افغانی برای کرایه یک کتاب نداشتم، کی می توانستم آنها را بخرم؟ او از رادیوی دست سومی که از پول دروازه بانی سینما خریده بود تا موسیقی بشنود، حرف می زد. از صاحبخانه ای که در روز، فیوز برق را می کشید تا رادیوی شان مصرف برق را بالا نبرد. از تمام کتاب های قطوری که به خاطر نداشتن چهار افغانی پول کرایه اش، در مکتب غیرحاضری نموده و در بیست و چهار ساعت خوانده بود تا فقط دو افغانی بپردازد. از تمام روزهایی که به خاطر شنیدن موسیقی دست و پایش را زیر لودسپیکرهای که بر پایه های چوبی بازار آویزان بودند، یخ می زد. از شبی که برای گرفتن کتابی از این سر کابل به آن سر کابل پیاده رفته بود و هنوز در تعجب بود که چگونه گرگ های گرسنه در برف او را تکه تکه نکرده بودند. می گفت هر شب گرگ ها در نزدیکی پل آرتل از کوه پایین می شدند و بعد از خوردن روزی خود، یعنی یکی دو نفر دوباره به کوه می رفتند. از پدرش که در سی و چند سالگی مرده بود و تمام مسوولیت زندگی را بر دوش او و مادرش گذاشته بود. از چوب خط نانوایی که روزی یکدانه نان می گرفت با نخود گرم و می رفت تا با برادرش تمرین موسیقی کند، آنهم تنها زمانی که صاحبان آلات موسیقی برای نان خوردن یا تفریح بیرون می رفتند. او حتا یکبار در مورد مریضی اش و غربتی که آوازش را از او گرفته بود، حرف نزد. او نشسته بود و با اشتیاق از عشق اش به موسیقی و سال های که پر از زندگی و موسیقی و خاطره بودند، حرف می زد و از فقری که تمام راه ها را برایش پر از سنگ نموده بود و من به همت انگشتان و کمری می اندیشیدم که هنوز مثل هندو کوه استوار بود.

ش گفتند که من پرستاری خوانده ام. درست بعد از شنیدن این حرف، نگاهش برایم روشن تر شد. شاید بیش از حد روشن و من نمی خواستم یا نمی توانستم این همه روشنی را باور کنم. در زندگی چیزهایی وجود دارد که حتمی نیست عضو نزدیک فامیل یا رفیق نزدیک کسی باشی تا آن را بفهمی. وقتی روی سی دی آلبوم "ای کاش، ای عشق" اش برایم می نوشت، پهلوی چوکی اش روی زمین زانو زده به رد پای زمان و زندگی بر چهره و انگشتانش چشم دوختم. سرش را بلند کرد و سی دی را به دستم داد، نمی دانم در نگاهم چه دید که لبش به لبخندی باز شد و هر دو چشمش را با تایید آرام بست و دوباره باز نمود.

به پهلوی چپ اش نشستم تا عکس بگیریم. دستش را روی شانه ام انداخته بازویم را گرفت، دستم را روی انگشتانش که دور بازویم بود، گذاشتم. می خواستم نبض ساز را زندگی کنم. می خواستم زمان از حرکت بایستد تا تمام زاویه های آن لحظات را لمس کنم. به یکباره فکر کردم یونیفورمم را پوشیده ام و پهلوی مردی نشسته ام که تن اش با من حرف دارد و متوجه لرزش خفیف دستانش شدم، متوجه سطحی تنفس نمودنش و آنچه تکانم داد ضربان خیلی خیلی کُند قلبش بود. احساس کردم اگر آن جاکت یخن بلند سفیدش را بالا کنم، قلبش را از قفسه ی سینه اش می توانم ببینم. جریان کُند خون را و اگر همان گونه نگاهم بالا خزد، خرچنگ گلویش و تمام سرودهای نخوانده که دور خرچنگ تار ریسیده اند را ببینم. انگار این را فهمید که مرا به خود فشرد و چیزی درونم شکست.

نوشتهءنا هید مهر گان اقتباس ازسایت خبر کوکچه

+ نوشته شده در  2012/3/10ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

به ادامهء قتل خانوادهء افغان درکا نادا

با آنکه در شناسنامه و جاهای دیگر سال 1970 به چشم میخورد، طوبا یحیا در 1972 در پغمان (افغانستان) زاده شده است. پدرش دواساز و دارای سه فروشگاه پر رونق در کابل بود. وی در هفده سالگی با محمد شفیع ازدواج کرد، و در برابر این پرسش پلیس که آیا شفیع را دوست دارد، گفت: ده اوایل چندان دوست نداشتم، اما پسان پسان عاشقش شدم
در نخستین برگ پرونده اش میخوانیم: این زن خوشپوش، زرنگ و نترس را نمیتوان شرمگین یا پسرفته خواند. دروغ گفتن برایش مانند نفس کشیدن است و ریزاندن و نریزاندن اشکهایش به دست خودش. ناهمانند با همسر نخست شوهرش، پنج دختر و دو پسر یکی پی دیگر آورد و شفیع را با دو سه رفتار خیلی ساده شطرنجی برای همیشه از رونا گرفت.
خودش میگوید: مسلمان صادق و مهربان هستم. دل پاک دارم. ده یک سریال هندی دیدم که زن بی اولاد چقه رنج میکشه. همونجه دلم به رونا سوخت و گفتم: رونا جان! اینه دختر دوم مه به تو میتم. سحر از تو باشه. تو مادر، ای دختر. بگی کلانش کو. هر چیز ما مشترک اس. از مه و از تو چی فرق داره؟"
شام روز سوم جولای 2009، طوبا از رویداد مرگبار نیمه شب 30 جون 2009، با انگلیسی ملایمی به پلیس چنین یاد کرد:
Zainab come "give me car key. I want cloth." I take key. After, I don't know.
زینب آمد [گفت:] کلید موتر را به من بده، میخواهم لباس[هایم را بیاورم]. کلید را دادم. پس از آن نمیدانم
هنگام گفتگو همانگونه که در برابر شوهر می ایستد و بر یگان گفته اش چلیپا میکشد، بر پلیس و داوران دادگاه نیز جسورانه میتازد و میگوید: "شما از خود چی جور کدین؟ هر چیز که ده دل تان گشت، خیال میکنین که به راستی همطو شده، باز میایین و تخیلات خوده سر مه تپ میکنین. گپای خود تان خوش خود تان میایه. نقشه کشته شدن رونا جان، زینب جان، سحر جان و گیتی جان ده ذهن پلیس کانادا جور شده، اما تهمت میکنن سر مه! خیریت باشه؟ مه یک مسلمان و یک مادر هستم. میفامین؟ دل مادر دیگه رقم دل اس. ابریشم واری نازک اس. شما که زن نیستین و مادر نیستین، از دل مه چی میایین؟ دخترا ره کشتی! دخترا ره کشتی! کی کشته؟ به خدای پاک و به سی سپاره قرآن اگه روادار باشم که یک خار نازک ده پای شان بخله. ناق از دل خود گپ میکشین و تپ میکنین سر یک مادر. هر کرت که یادم میاین چک چک چک از قلبم خون میچکه. یک ذره انصاف داشته باشین، به لیاظ خدا انصاف کنین.
طوبا همواره چنین خشمگین نیست. گاه با پلیس برخورد خوش و خوب نیز دارد، چنانی که گویی این مادر دل زنده هرگز فرزند یا فرزندانی را از دست نداده و در سوگ کسی ننشسته است. باری، یکی از افسران بلندپایه به او گفت: "بررسی پرونده های خونین آدمکشان موهای سرم را سپید ساخته است." طوبا نگاهی به سر و روی افسر انداخت و با لبخند مهربانانه گفت: "سفیدی موی مهم نیس! نام خدا هنوز بسیار جوان هستین
در برگه دیگر پرونده آمده است: طوبا چهره زیبا ندارد. لطیف حیدری، کاکای خودش، روزی به شفیع گفته بود: گرچه یاد کدنش خوب نیس، مگر تو هم رفتی، رفتی چی ره گرفتی؟ طوبا از نگاه مقبولی به رونا نمیرسه. راس بگویم به گرد رونا هم نمیرسه.
خودش میگوید: مه و رونا دوست بودیم، دوستای صمیمی. کین و دشنمی نداشتیم. یگان یگان دفه اگه کدام مشکل خورد و ریز ده بین ما پیدا میشد، زود حلش میکدیم. جار و جنجالکای روزمره خو ده هر خانه میباشه. ای کدام گپ کلان نیس.

واکنش وی در پیرامون "کتابچه خاطرات رونا" نیز شنیدنی است: "رونا جان از الف تا یا دروغ نوشته کده. ده طول زندگی یک دفه هم نشده که مه او ره گپ بد زده باشم یا خدانخاسته از دانم برامده باشه که "تو زن شفیع نیستی، نوکر مه هستی". نی! نی! نی! هیچوخت نشده که گفته باشم "چرا از فرانسه پس آمدی؟ همونجه میماندی و گرنگ و سنگین میشیشتی. مالوم میشه که فامیل خودت هم جوابت دادن. شـر نکبت تره از سر خود کم کدن. کی میخایه که یک بار سنگین اضافی ده گردنش آویزان باشه" نی! نی! قطعن. قطعن. خدا یکیس. شریک نداره. دروغ تاریکی ایمان اس. ای گپا گپای مه نیس. ای گپا دروغ اس، دروغ مطلق. البته، میدیدم که گاه و بیگاه ده کتابچه خاطرات خود نوشته میکد. بیچاره اولاد نداشت، دلتنگ بود و از دلتنگی یگان راس و دروغ نوشته میکد. نوشتای رونا ده نظر مه سند خطرناک نمیایه. اگه ده نگاه مه کدام سند مهم میامد، پس از مرگش، آزادانه میتانستم "کتابچه خاطرات رونا" ره ده آتش بندازم و از بین ببرم. مالومدار میفامیدم که کتابچه ده کجا بود. چرا نسوختاندم؟ چرا از بین نبردم؟ نمیتانستم؟ میتانستم.

طوبا هنگام سخن زدن با شاهین مهدیزاده (فارسی زبان ایرانی تبار و کارشناس جرایم جنایی که از ونکوور برای پیشبرد پرونده فراخوانده شده بود)، لحن ایرانی و شیوه گفتار کتابی به خود میگیرد و میگوید: "من برای شما گفتم قبلاً. الان هم میگم، باز هم میگم: در باره اینها شفیع به من چیزی نگفته بود. اگر برای من میگفت که این بچه ها را میکشم، مخصوصاً زینب را، من به پلیس میگفتم. باور کنید دست بچه هایم را میگرفتم و پیش پلیس میرفتم. باور کنید من این کار را میکردم. باور کنید. اصلاً، اصلاً من در این باره نمیفهمیدم که شفیع تصمیم میگیرد اینها را بکشد.
نخستین اعتراف در پیرامون رویداد نیمه شب 30 جون 2009:
طوبا: میگم اصل موضوع ره میگم، مگر خاهش میکنم که گپای مره به شفیع نگویین. وختی که از آبشار نیاگارا طرف مونتریال میرفتیم، گیتی، سحر، زینب و رونا ده موتر سیاه نیسان شیشته بودن. مه درایف میکدم تا که ده کنگستن رسیدیم. ده اونجه مره شدید سرفه گرفت. کمی تب هم داشتم، زیاد خسته و گنگس شده بودم. از طریق حامد به شفیع ده موبایل تکست کدم که پیش ما بیایه ده کنگستن. اونجه ده کنگستن که پیاده شدیم، هوا تپ تاریک بود. مه ده پالوی موتر نیسان ایستاده بودم، دیدم که شفیع و حامد رسیدن. مره گفتن تو همینجه باش، ما میریم هوتل پیدا میکنیم. هر دوی شان رفتن. زینب به مه گفت: مادر! میخایم برم تشناب. گفتم: برو! گفت: بیرون زیاد تاریک اس، میترسم. خی صبر میکنم که پدرم بیایه باد ازو تشناب میرم. گفتم: خوبس صبر کو. مه ده هوای آزاد بیرون موتر منتظر ماندم و دخترا همرای رونا ده مابین موتر نیسان شیشتن. چند دقه باد حامد و شفیع ده موتر لکسس پس آمدن. شفیع درایف میکد. چشمم که به لیکسس افتاد، رفتم و ده همو موتر بالا شدم. شفیع از موتر پایین شد و رفت طرف موتر نیسان. مه و حامد چند قدم دورترک اوسون سرک بودیم. ده همی اثنا یک آواز "غـرمباس" بلند شد. مثلی که یک چیز بسیار کلان "شلپاس" مابین دریا افتاده باشه. مه و حامد چیغ و فریاد زده اوسون سرک دویدیم و دیدیم که موتر نیسان ده مابین دریا غرق شده میره. ده همی وخت مه ده زمین افتادم و بیهوش شدم. دیگه چیزی یادم نمانده.
پلیس: طوبا خانم! آنچه شما میگویید، هرگز ممکن نیست: سه دختر و یک زن آرام و آسوده نشسته باشند و هنگام رفتن سوی گورستان خونسردانه همدیگر را تماشا کنند! آیا هیچ تلاشی برای نجات زندگی شان نکردند؟ نه! طوبا خانم! دستهای تان را به من بدهید. نگاه کنید! به زانو در می آیم. در پیشگاه تان خم میشوم. پاهای تان را میبوسم، خواهش میکنم، خواهش میکنم راست بگویید. شما بیش از آنچه گفته اید، آگاهی دارید. خواهش میکنم مانند یک "مادر راستین" باشید. مادر راستین یعنی مادر حقیقی. میدانید چه میگویم؟
طوبا: هموقه که گفتم راس واقعیت اس. اونا از موتر بیرون نشدن. شاید خواب شان برده بود، شاید بیهوش بودن. شاید ترسیده بودن، مه چی میفامم؟ دیگه چیزی یادم نمانده. حوصله ندارم. بسیار خسته هستم. دیگه نمیتانم یک کلمه گپ بزنم
پلیس: در نگاه من شما مادری هستید با دلی از سنگ. یکی از شما سه تن (زن، شوهر و پسر) به اندازه "ذره" – میدانید به اندازه "ذره" – ناراحتی ندارید از اینکه چهار عضو خانواده تان به کام مرگ رفته اند
طوبا: دارم. دارم. باور کنین دارم. اونا اولادم هستن.
پلیس: خانم! خواهش میکنم هرگز نگویید "اولادم". وقتی میگویید "اولادم"، قلب من درهم فشرده میشود. کسی نمیخواهد فرزندانش اینگونه زیر آب بمیرند و خودش خاموش بنشیند. اگر اندکترین ناراحتی میداشتید، به ما راست میگفتید، کمک مان میکردید. باید به مردگان خانواده تان ارزش میدادید. وقتی دیدید که نیسان با چهار آدم، چهار دختر و زن خانواده زیر آب رفت، چه تلاشی برای کمک آنان کردید؟ آیا حامد کوشید آنها را نجات دهد؟ چرا به پلیس زنگ نزدید؟
طوبا: نی! حامد نمیتانست خوده به دریا بندازه و اونا ره نجات بته. یادم نمانده چرا به پلیس تلفون نکد. شاید ده همو وخت تلفون موبایل خوده نداشت.
چندی از اعتراف بالا گذشت. طوبا بار دیگر به لحن کتابی و نیمه ایرانی به شاهین مهدیزاده گفت: "من مسلمان هستم و دروغ نمیگویم. دروغ تاریکی ایمان است. خداوند ببخشد، در همه زندگی تنها یک بار دروغ گفته ام. همان اعترافم دروغ بود. زیاد زیر فشار بودم و فکر کردم اگر همینطوری نگویم، شاید شما حامد را شکنجه کنید. باور کنید راست میگویم. راست میگویم که دروغ گفته ام. همان گپ که پیش از زندانی شدن گفته بودم، راست است: "نیمه شب زینب به اتاق هوتل آمد و گفت: کلید موتر نیسان را بدهید. میخواهم لباسهایم را بیاورم." کلید را به زینب دادم. او رفت. من خواب شدم. دیگر چیزی نمیدانم. خواهش میکنم حامد را آزار ندهید.
در پیشانی برگه پنجم پرونده این بانو میخوانیم: طوبا که تا ماه جون 2009 مادر هفت فرزند بود، در ماه جولای مادر چهار فرزند گردید، زیرا سه دختر زیبایش کشته شده اند. از روزی که طوبا با شوهر و پسرش بازداشت گردیده، سه فرزند دیگرش نیز از او گرفته شد. آنها با دیدبانی پلیس در سرپناه دیگری زندگی میکنند. نامبرده اینک تنها "مادر همه دروغها" شده است.
The mother of ALL lies
طوبا در واکنش به یادداشت بالا گفت: مهم نیس که پلیس چی میگه. مهم نیس که قاضی چی میگه. مهم ایس که خودم چی میگم: مه مادر هستم، مسلمان هستم و بیگناه هستم.

+ نوشته شده در  2012/3/4ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

خا نهء دوست کجاست!؟

(خانـهء دوسـت کـجاسـت)!؟
دخترک کفت بمادر:
مادر!
خانهء دوست کجاست
مادر آرام لبش را بکشاد
گفت:
فر زند م!
جهان خا نهء توست
همر ه وهمسفرت را دریاب
که ترا درک کند
خیمهء باشد ویک پایه اجاق
لقمه نانی وکمی چای تلخ
بشکه آبی وسفا لین فدحی
لطف ولبخند به صبح وشامی
زند گانی زیباست
قلب من خانهء توست دختر من
هر کجای باشی.
حضرت ظریفی شهر تامپره فنلاند
+ نوشته شده در  2012/2/23ساعت 7:9 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

قا تلین قبل از فیصلهء محکمه هنگام تحقیق


فهیمه فورگیتس باشنده ویرجینیا و گرداننده سازمان "زنان برای زنان افغان"، با اشاره به گفتگوهای دامنه دار تلفونی که با خانم رنا داشته، گفت: "با او بدرفتاری میشد هم از سوی شفیع و هم از سوی طوبا. شوهر چندین بار موهایش را برکنده و مشت و لگد بارانش کرده بود. طوبا نیز با توهین و تحقیر زیاد آزارش میداد. با او مانند کنیز رفتار میشد. نه آزادی بیرون رفتن داشت ونه اخیتار آرام نشستن. بار بار از او خواستم برود به دستگاه پولیس و این خانه جنجالی را رها کند. در پاسخ میگفت: اگر چنان کنم، شفیع مرا میکشد."
خانم دیبا خواهر رنا که در فرانسه زندگی میکند، گفت: "تشکر میکنم از کوششها و تلاشهای همه شما. مه از حکومت کانادا انصاف میخایم. مه از حکومت کانادا انصاف میخایم."
گرچه چگونگی این کشتار هنوز به درستی روشن نشده، پیشبینی تیوریک چند تن از بررسی کنندگان ماجرا چنین است: هنگام برگشت از آبشار نیاگارا، شفیع و حامد دو اتاق هوتل را به کرایه گرفتند. آنها به رنا، زینب، سحر و گیتی گفتند: شما همینجا در میان موتر باشید، ما میرویم و زود برمیگردیم. طوبا نیز همانجا در لبه کانال در کنار شان بوده و در نقش "پهره دار" آنها را زیر چشم داشته است تا دور نروند و پراکنده نشوند. گمان نمیرود قربانیان در اتاق هوتل پا گذاشته باشند. شفیع و حامد برگشتند و به کمک طوبا هر چهار تن را یکی یکی پایین بردند و زیر آب کشتند. آنها لاشه ها را کشان کشان بالا آوردند و واپس در نیسان سیاه گذاشتند. سپس موتر و سرنشینان بیجانش را با یک فشار ساده موتر لکسس به درون کانال هل دادند و خود رهسپار مونتریال گردیدند. (شفیع، نیسان را چند روز پیش ازین رخداد، پنجهزار دالر خریداری کرده بود.) پارچه های نیسان سنترا در بخش پیشروی آسیب دیده موتر لیکسس به چشم میخورد. نقشه ساحه که به دادگاه پیشکش گردیده، نیز مینمایاند که موتر از درب قفل بسته گذشته و بر سنگفرش کانکریتی دو چرخ نیمه زده تا به کانال رسیده است.
پولیس: آقای شفیع! طوبا آشکارا میگوید "اگر در آنجا کمره میبود، عکس یا فلم هر سه ما در آن می آمد." این گفته برای شما چه مفهوم دارد؟
شفیع: چه بهتر! کاشکی کمره میبود. اگه کمره میبود، امروز ما به مصیبت قتل چهار نفر متهم نمیشدیم. همه چیز واضح و روشن میشد. کاشکی کمره میبود.
پولیس: میگویید ساعت هفت صبح بیدار شدید و دیدید که چهار تن از اعضای خانواده تان ناپدید شده اند. چرا بیدرنگ به 911 زنگ نزدید؟ چرا همان دم به کسی نگفتید. چرا چندین ساعت دیرتر به پولیس گزارش دادید؟
شفیع: منتظر حامد بودیم، او هم کدام جای رفته بود. ما زبان انگلیسی ره خوب یاد نداریم، باید او میبود و ترجمانی میکد. ده اول فکر میکدیم شاید رنا، زینب، سحر و گیتی پیش از ما مونتریال رفته باشن."
پولیس: آیا طوبا، زینب، سحر و گیتی شب را در هوتل سپری کردند؟
شفیع: بلی. هر چار شان ده هوتل بودن.
پولیس می افزاید: دستگاه گیرنده و فرستنده تلفون نشان میدهد که سه روز پیش از کشته شدن رنا، زینب، سحر و گیتی، حامد در نزدیکیهای همین کانال و هوتل بوده و از همینجا به کس یا کسانی تلفون کرده است. این خود میتواند نمایانگر ریشه های پیچیده تر در نقشه کشتار باشد.
شفیع پیوسته روی یک نکته پافشاری دارد: "من هیچوخت کسی ره نکشتم. مه آدمکش نیستم" و میگوید: "هرچه شده از طرف خداوند شده. تقدیر و قسمت شان همی بوده که امروز زنده نباشن. اونا ره خداوند به سزای اعمال شان رساند."
نامبرده در برابر این پرسش که "آیا در نگاه او آنچه رخ داده، نتیجه و سزای اعمال خود دخترها بوده و باید همینگونه میشد؟"، گفت: "هان. اما مه ده کشتن شان دست ندارم. مه قاتل نیستم."
شفیع افزود: "هر دختر یا زنی که از رسم و رواج سرپیچی کنه، سبب سرخمی و لکه ننگ خانواده میشه. اگه به چوبه دار هم آویزانم کنن، بازهم میگم: بری مه چیزی بالاتر از ننگ و ناموس نیس. خوده و سرنوشت خوده به الله تعالی میسپارم. خداوند مره و زن مه بیعزت نسازه. هیچ چیز ارزش زیادتر از آبرو نداره."
پولیس بار دیگر پرسید: "در نگاه شما زندگی بدون آبرو ارزش زیستن را ندارد. آیا همینگونه می اندیشید؟"
شفیع پاسخ داد: "خانم صاحب محترم! آبرو و عزت بری مه بسیار مهم اس. اما شما باید بدانین که با کشتن کسی عزت و آبرو دوباره اعاده نمیشه. آدم چطو میتانه اعضای خانواده خوده به قتل برسانه؟ قتل ده هیچ دین و مذهب روا نیس. مه پخته مسلمان هستم. قتل ده دین اسلام نارواس."
هوای درون این خانواده پیش از رویداد مرگبار ماه جون هم غبارآلود بود. زینب از خانه گریخته بود. دو دختر دیگر هم چندین بار به مقامات گفته بودند که میترسند و میخواهند خانه را رها کنند.

زمام اختیار خانه به دستان شفیع و حامد بود: آنها قانون وضع میکردند، آنها جزا – و یگان بار جزاهای سهمگین- تعیین میکردند.

باری زینب دوهفته از خانه گریخته بود. مادرش او را قانع ساخت که برگردد و گفته بود به او اجازه داده خواهد شد با "بای فریند" خود ازدواج کند. از آنجا که خانواده "بای فریند" در روز موعود حاضر نشدند، طوبا و حامد همان روز زینب را وادار ساختند این پیوند را فسخ کند.
سحر هفده ساله نیز "بای فریند" داشت. پدر و مادر بر گیتی سیزده ساله هم بدگمان بودند. خویشاوندان خردسال یا نوجوان هر باری که سحر را در جریان گپ زدن با پسری میدیدند، به شفیع گزارش میدادند. میگویند سحر گرایشات خودکشی داشت.
گپ تنها بر سر پسران نبود. زینب و سحر در برابر فرمانی که باید "حجاب" را رعایت کنند، نیز ایستادگی نشان میدادند. هر دو خواهر شیفته جامه های فیشنی بودند و به دلخواه خود لباس میپوشیدند. گیتی یک بار به گناه دزدی از فروشگاه دستگیر شده بود، در بسیاری از درسها نمی آمد و بار دیگر به خاطر شیوه پوشاک نازیبنده اش از سوی اداره مکتب واپس خانه فرستاده شده بود.
ده روز پیش از کشته شدن سه خواهر و مادراندر، در کمپیوتر لبتاب راجستر شده به نام شفیع که حامد از آن کار میگرفت، این واژه ها در جستجوگر گوگل تایپ شده بودند: "در کجا میتوان آدم کشت؟" پنج روز پیش از آن، در همان کمپیوتر نوشته زیرین در جستجوگر گوگل داده شده بود: "آیا زندانی میتواند حق مالکیت بر جایداد خود را داشته باشد؟"

هنگامی که هیات قضایی در باره چگونگی کشتار یاد شده سخن میزدند، عکسهای سه زیباروی جوان و مادراندر شان روی پرده (سکرین) در دادگاه به تماشا گذاشته شده بودند. شفیع و حامد با دیدن تصویرها کوچکترین احساس عاطفی نشان ندادند، ولی طوبا به جلو خم میشد و چنان مینمود که گویا اشک میریزد، زیرا هر باری که عکسها روی سکرین می آمدند، او با پارچه نازکی رویش را پنهان میکرد.
یکی از گواهانی که به دادگاه فراخوانده شد، از دستگاه پولیس بود. او گفت: "وقتی موتر را از زیر آب کشیدیم، کلید در موقعیت "آف" (خاموش) بود. چراغهای پیشرو هم "گل" بودند. باید افزود همه این کارها در نیمه شب رخ داده اند و در آن نزدیکها چراغی روشن نبود."
حامد، طوبا و شفع از آغاز تا امروز میگویند در کشتن این چهار تن دست ندارند و بیگناه بازداشت شده اند. شمار زیادی از عکسهای یادگاری سه دختر کشته شده با "بای فریندها" و نیز تکستهای دوستانه یا عاشقانه از تلفونهای موبایل شان به دست آمده اند.
یکتن از کارشناسان این پرونده از مقامات خواهش کرده نامش را از شمار بررسی کنندگان ماجرای این کشتار بردارند. او به دادگاه گفت: "فشار روانی پرداختن به این پرونده مرا میکشد." خواهش او پذیرفته شده است.

+ نوشته شده در  2012/2/14ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

پدروپسر افغان قاتل خانواده

پدر ی دخترانش را به جرم اینکه دوست پسر داشتند به قتل میرساند واین قضیه در کا نا دا سه ماه قبل بوقوع پیوسته پدر پسر ومادر خانواده مخکوم به حبس شده اند.آنچه بخوانش میگیرید مربوط این قضیه هست:

ترجمهء دکتور صبورالله سیاسنگ مقیم کا نادا:
محمد شفیع پس از ده سال زندگی و اندوختن سرمایه هنگفت در دوبی، با رنا، طوبا و هفت فرزندش (حامد، زینب، سحر و گیتی و دو دختر و یک پسر دیگر) در نومبر 2007 به کانادا آمد و مونتریال را برای زندگی برگزید.


رنا و شفیع سی و سه سال پیش در افغانستان ازدواج کرده بودند. پس از ده سال زندگی یکجا، شفیع با طوبا نیز پیوند زناشویی بست، زیرا به گفته خودش "رنا نمیتوانست مادر شود". آنها دارای هفت فرزند شدند. رنا در پرورش فرزندان طوبا بیدریغ و مهربانانه میکوشید، چنانی که گویی مادر راستین باشد نه مادراندر.

پس از آمدن به خاک کانادا، شفیع جایگاه رنا در میان خانواده اش را رندانه پوشاند و هرگز به کسی نگفت که او همسرش است. رنا همه جا "خویشاوند نزدیک خانواده" وانمود میشد. طوبا گاه و بیگاه به او میگفت: "تو برده و نوکر هستی، فقط برده و نوکر. فامیدی؟"

رنا در نقش "مزدور ستمدیده"، دور از چشم دیگران، اینهمه نیشها و آزارها را در دفترچه پنهانی خاطراتش مینوشت و گاه دردهایش را با خواهر و یکی دو دوست دیگر تلفونی در میان میگذاشت. البته، چند بار خواسته بود طلاق گیرد، ولی شوهرش نمیپذیرفت. رنا نمیتوانست خانه را رها کند و بگریزد، زیرا از یکسو، همه اسناد ضروری - از شناسنامه تا گذرنامه - از نزدش گرفته شده بودند، از سوی دیگر میترسید و میگفت: "اگر خود سرانه بروم، شفیع مرا خواهد کشت."

روز 30 جون 2009، مانند هر روز دیگر، کارمندان وزارت امور مهاجرین سرگرم پیشبرد کار و بار پناهندگی این خانواده بودند، بدون آنکه بدانند گیتی (سیزده ساله)، سحر (هفده ساله)، زینت (نزده ساله) و رنا (پنجاه ساله) دیگر زنده نیستند. آنها از سفر آبشار نیاگارا برمیگشتند و در نیمه راه – در کنگستون – پیش از رسیدن به خانه، ایست داشتند: ایست واپسین در ایستگاه پایان زندگی.

چاشتگاهان روز 30 جون 2007، طوبا و شفیع به کمک پسر جوان شان حامد به دفتر پولیس کنگستون رفتند و با سراسیمگی فراوان ناپدید شدن طوبا، زینب، سحر و گیتی را گزارش دادند.

ساعت 9:30 همان روز، چهار پیکر بیجان در میان موتر سیاه نیسان سنترا، ته نشین شده در کانال ریدیاو، از زیر آب بیرون کشیده شده بودند.

شفیع، طوبا و حامد در برابر نخستین پرسش پولیس چند پاسخ ناهمخوان دادند: (1) نیمه شب زینب کلید موتر را از ما خواست تا بیرون رود و هواخوری کند. (2) زینب بدون اجازه و آگاهی ما کیلد نیسان را گرفته بود. (3) هر چهار آنها بیخبر از ما نیمه شب به سویی رفتند و برنگشتند. (4) نمیدانیم چه گپ شده است. همینکه از خواب بیدار شدیم، دیدیم که سه دختر و رنا در هوتل نیستند.


روز سوم جولای 2007، طوبا هنگام رویارو شدن با گزارشگران رسانه ها نمیتوانست جلو اشکهایش را بگیرد. شفیع خونسردانه میگفت: دختر کلانم زینب نام داشت. بسیار کله شخ و نافرمان بود. لایسنس رانندگی نداشت. همو بدون اجازه کلید موتره گرفته و همه ره به کشتن داد. ما با موتر لیکسس راهی مونتریال شدیم و گفتیم شاید پیش از ما خانه رفته باشن."

روز پنجم جولای 2007، چهار مرده با دستان این خانواده اندوهزده به آیین اسلامی به خاک سپرده شدند. شفیع، طوبا و فزندان شان تا توانستند در سوگ رفتگان گریستند.

کارمندان پولیس از همان آغاز با شنیدن سخنان نادرست و گفته های گمراه کننده از زبان این زن و شهر و پسر جوان شان بدگمان شده بودند.

هفت روز پس از خاکسپاری مردگان، افسر پولیس ایمیلی به دست آورد. فرستنده نوشته بود: "خویشاوند طوبا هستم. پیشنهاد میکنم احتمال "قتل ناموسی" و خشونت درون خانوادگی را در نظر داشته باشید."


دیبا ابدال معصومی خواهر جوانتر طوبا از فرانسه به پولیس کانادا نوشت: "هم خواهرم و هم زینب در گذشته به دلایل خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی تهدید به مرگ شده بودند

روز 22 جولای 2007: حامد، طوبا و شفیع از فرودگاه مونتریال بازداشت شدند؛ زیرا پولیس باور دارد که دستکم یکی از این سه تن میخواست از کانادا برون شود. فردای آن روز، بازداشت شدگان به چهار فقره قتل عمدی و سازمانیافته متهم شدند. سخنگوی پولیس گفت: سر نخ نشان میدهد که این کشتار چندین هفته پیش، به گمان زیاد روز 01 می 2007، خیلی هشیارانه سنجیده و نقشه شده بود.

آنها در پیرامون چگونگی مرگ چهار زن و دختر درون خانواده دست به نمایشهای گوناگونی زده اند تا نشان دهند که آنچه رخ داده، "تصادم وحشتناک" بوده است.


در نخستین روزهایی که پولیس بر دست داشتن شوهر، خانم و پسر در ماجرای کشتن چهارگانه شک کرد، به آنها گفت: "میخواهیم در همین نزدیکیها کمره نهانی بنشانیم تا سر کلاوه به دست آید." و امید میرفت در پرتو چنین نقشه سخنان باشندگان خانه نیز شنیده شود.

طوبا و شفیع پیشنهاد پولیس را دروغ پنداشتند و آن را به باد شوخی گرفتند. بخشی از گفتگوهای ریکارد شده چنین اند:

طوبا: ده اونجه کمره ممره نبود. اینا دروغ میگن.

شفیع: هـه؟

طوبا: کمره نبود. اگه میبود ده همو روز اول عکسا یا فلمای ماره میاوردن.

شفیع: ها. راس میگی.

طوبا: اینه بیست روز میشه.

[خاموشی]

طوبا: نی! اونجه کمره نبود. مه چار طرف خوده خوب سیل کدم. نبود. اگه خدا نخاسته، خدا نخاسته ده همو اتاقک خورد هم کدام کمره میبود، هر سه ما می آمدیم.

شفیع: نی نبود. اگه میبود اول کمره ره چک میکدن و مستقیمن تره قایم میگرفتن.

[خاموشی]

شفیع: راستی، ده همو شو برق هم نبود. تمام جای تپ تاریک بود. یادت اس طوبا؟

طوبا (به آواز نه چندان بلند): هان.

در نوار ریکارد شده دیگر، بیست روز پس از آن کشتار، باز هم گفتگوی زن و شوهر شنیده میشود:

"حالی اگه زنده هم بمانیم، غم نداریم. دیگه تشویش ایکه دختر ما ده آغوش فلان بچه یا ده بغل فلان مردکه خاد بود، با ما نیس. تا قیامت ده قار و غضب خداوند گرفتار باشن. بان که شیطان سر قبر شان شاش کنه. دختر همی قسم میباشه؟ مگر دختر باید همینطور فاحشه گری کنه؟ ... کدام خیانت میتانه زیادتر از ای باشه؟ چه یاغیگری میتانه بیشتر ازی باشه؟ از اول تا آخر خیانت کدن. اونا به انسانیت خیانت کدن. به اسلام پشت پا زدن. همه چیزه خراب کدن."

لطیف حیدری، کاکای 65 ساله طوبا خانم، نیز سخنان ارزشمندی (برای پولیس) داشت. او گفت: "زینب از جار و جنجالای درون خانواده بسیار به تنگ آمده بود. میخاست با یک جوان پاکستانی عاروسی کنه. پدرش که ده دوبی بود، از قضیه خبر شد و تلفونی به مه گفت: "کاکا لطیف! زینب میخایه مره بیعزت و بی آبرو بسازه..." و چن گپ ناشایست دیگه هم به زبان آورد. به احترام روح این چهار شهید نامراد، و به اجازه دادگاه، باید بگویم که ده باره زینب گفت: "ای فاحشه کثیف! ای دختر چتل و مردار! ... تف لعنت خدا! برو! یک ملا امامه پیدا کو که نکاح ازی فاحشه ره بسته کنه تا از خانه مه برایه و گم شوه. اگه مه ده اونجه میبودم، ای دختره میکشتم" به شفیع گفتم: "نکو! دخترت اس. طفل خودت اس. مگر از خاطر اولاد داشتن نبود که زن دوم گرفتی؟" شفیع گفت: "گمشکو! مه خوش نیستم. خوب کار نکد. اگه میبودم، اوره میکشتم."

پولیس از لطیف حیدری پرسید: "آیا ازدواج یک دختر از افغانستان با پسری از پاکستان مایه ننگ است؟" آقای حیدری گفت: "ایره از طوبا خانم پرسان کنین. ده 21 اکتوبر [؟2006] دختر خودم با یک جوان پاکستانی عاروسی کد.

فهیمه فورگیتس باشنده ویرجینیا و گرداننده سازمان "زنان برای زنان افغان"، با اشاره به گفتگوهای دامنه دار تلفونی که با خانم رنا داشته، گفت: "با او بدرفتاری میشد هم از سوی شفیع و هم از سوی طوبا. شوهر چندین بار موهایش را برکنده و مشت و لگد
بارانش کرده بود. طوبا نیز با توهین و تحقیر زیاد آزارش میداد. با او مانند کنیز رفتار میشد. نه آزادی بیرون رفتن داشت ونه اخیتار آرام نشستن. بار بار از او خواستم برود به دستگاه پولیس و این خانه جنجالی را رها کند. در پاسخ میگفت: اگر چنان کنم، شفیع مرا میکشد."
خانم دیبا خواهر رنا که در فرانسه زندگی میکند، گفت: "تشکر میکنم از کوششها و تلاشهای همه شما. مه از حکومت کانادا انصاف میخایم. مه از حکومت کانادا انصاف میخایم."


گرچه چگونگی این کشتار هنوز به درستی روشن نشده، پیشبینی تیوریک چند تن از بررسی کنندگان ماجرا چنین است: هنگام برگشت از آبشار نیاگارا، شفیع و حامد دو اتاق هوتل را به کرایه گرفتند. آنها به رنا، زینب، سحر و گیتی گفتند: شما همینجا در میان موتر باشید، ما میرویم و زود برمیگردیم. طوبا نیز همانجا در لبه کانال در کنار شان بوده و در نقش "پهره دار" آنها را زیر چشم داشته است تا دور نروند و پراکنده نشوند. گمان نمیرود قربانیان در اتاق هوتل پا گذاشته باشند. شفیع و حامد برگشتند و به کمک طوبا هر چهار تن را یکی یکی پایین بردند و زیر آب کشتند. آنها لاشه ها را کشان کشان بالا آوردند و واپس در نیسان سیاه گذاشتند. سپس موتر و سرنشینان بیجانش را با یک فشار ساده موتر لکسس به درون کانال هل دادند و خود رهسپار مونتریال گردیدند. (شفیع، نیسان را چند روز پیش ازین رخداد، پنجهزار دالر خریداری کرده بود.) پارچه های نیسان سنترا در بخش پیشروی آسیب دیده موتر لیکسس به چشم میخورد. نقشه ساحه که به دادگاه پیشکش گردیده، نیز مینمایاند که موتر از درب قفل بسته گذشته و بر سنگفرش کانکریتی دو چرخ نیمه زده تا به کانال رسیده است.

پولیس: آقای شفیع! طوبا آشکارا میگوید "اگر در آنجا کمره میبود، عکس یا فلم هر سه ما در آن می آمد." این گفته برای شما چه مفهوم دارد؟


شفیع: چه بهتر! کاشکی کمره میبود. اگه کمره میبود، امروز ما به مصیبت قتل چهار نفر متهم نمیشدیم. همه چیز واضح و روشن میشد. کاشکی کمره میبود.

پولیس: میگویید ساعت هفت صبح بیدار شدید و دیدید که چهار تن از اعضای خانواده تان ناپدید شده اند. چرا بیدرنگ به 911 زنگ نزدید؟ چرا همان دم به کسی نگفتید. چرا چندین ساعت دیرتر به پولیس گزارش دادید؟

شفیع: منتظر حامد بودیم، او هم کدام جای رفته بود. ما زبان انگلیسی ره خوب یاد نداریم، باید او میبود و ترجمانی میکد. ده اول فکر میکدیم شاید رنا، زینب، سحر و گیتی پیش از ما مونتریال رفته باشن."

پولیس: آیا طوبا، زینب، سحر و گیتی شب را در هوتل سپری کردند؟

شفیع: بلی. هر چار شان ده هوتل بودن.


پولیس می افزاید: دستگاه گیرنده و فرستنده تلفون نشان میدهد که سه روز پیش از کشته شدن رنا، زینب، سحر و گیتی، حامد در نزدیکیهای همین کانال و هوتل بوده و از همینجا به کس یا کسانی تلفون کرده است. این خود میتواند نمایانگر ریشه های پیچیده تر در نقشه کشتار باشد.


شفیع پیوسته روی یک نکته پافشاری دارد: "من هیچوخت کسی ره نکشتم. مه آدمکش نیستم" و میگوید: "هرچه شده از طرف خداوند شده. تقدیر و قسمت شان همی بوده که امروز زنده نباشن. اونا ره خداوند به سزای اعمال شان رساند."

نامبرده در برابر این پرسش که "آیا در نگاه او آنچه رخ داده، نتیجه و سزای اعمال خود دخترها بوده و باید همینگونه میشد؟"، گفت: "هان. اما مه ده کشتن شان دست ندارم. مه قاتل نیستم."

شفیع افزود: "هر دختر یا زنی که از رسم و رواج سرپیچی کنه، سبب سرخمی و لکه ننگ خانواده میشه. اگه به چوبه دار هم آویزانم کنن، بازهم میگم: بری مه چیزی بالاتر از ننگ و ناموس نیس. خوده و سرنوشت خوده به الله تعالی میسپارم. خداوند مره و زن مه بیعزت نسازه. هیچ چیز ارزش زیادتر از آبرو نداره."


پولیس بار دیگر پرسید: "در نگاه شما زندگی بدون آبرو ارزش زیستن را ندارد. آیا همینگونه می اندیشید؟"


شفیع پاسخ داد: "خانم صاحب محترم! آبرو و عزت بری مه بسیار مهم اس. اما شما باید بدانین که با کشتن کسی عزت و آبرو دوباره اعاده نمیشه. آدم چطو میتانه اعضای خانواده خوده به قتل برسانه؟ قتل ده هیچ دین و مذهب روا نیس. مه پخته مسلمان هستم. قتل ده دین اسلام نارواس."


هوای درون این خانواده پیش از رویداد مرگبار ماه جون هم غبارآلود بود. زینب از خانه گریخته بود. دو دختر دیگر هم چندین بار به مقامات گفته بودند که میترسند و میخواهند خانه را رها کنند

زمام اختیار خانه به دستان شفیع و حامد بود: آنها قانون وضع میکردند، آنها جزا – و یگان بار جزاهای سهمگین- تعیین میکردند.
باری زینب دوهفته از خانه گریخته بود. مادرش او را قانع ساخت که برگردد و گفته بود به او اجازه داده خواهد شد با "بای فریند" خود ازدواج کند. از آنجا که خانواده "بای فریند" در روز موعود حاضر نشدند، طوبا و حامد همان روز زینب را وادار ساختند این پیوند را فسخ کند.
سحر هفده ساله نیز "بای فریند" داشت. پدر و مادر بر گیتی سیزده ساله هم بدگمان بودند. خویشاوندان خردسال یا نوجوان هر باری که سحر را در جریان گپ زدن با پسری میدیدند، به شفیع گزارش میدادند. میگویند سحر گرایشات خودکشی داشت.

گپ تنها بر سر پسران نبود. زینب و سحر در برابر فرمانی که باید "حجاب" را رعایت کنند، نیز ایستادگی نشان میدادند. هر دو خواهر شیفته جامه های فیشنی بودند و به دلخواه خود لباس میپوشیدند. گیتی یک بار به گناه دزدی از فروشگاه دستگیر شده بود، در بسیاری از درسها نمی آمد و بار دیگر به خاطر شیوه پوشاک نازیبنده اش از سوی اداره مکتب واپس خانه فرستاده شده بود.
ده روز پیش از کشته شدن سه خواهر و مادراندر، در کمپیوتر لبتاب راجستر شده به نام شفیع که حامد از آن کار میگرفت، این واژه ها در جستجوگر گوگل تایپ شده بودند: "در کجا میتوان آدم کشت؟" پنج روز پیش از آن، در همان کمپیوتر نوشته زیرین در جستجوگر گوگل داده شده بود: "آیا زندانی میتواند حق مالکیت بر جایداد خود را داشته باشد؟"
هنگامی که هیات قضایی در باره چگونگی کشتار یاد شده سخن میزدند، عکسهای سه زیباروی جوان و مادراندر شان روی پرده (سکرین) در دادگاه به تماشا گذاشته شده بودند. شفیع و حامد با دیدن تصویرها کوچکترین احساس عاطفی نشان ندادند، ولی طوبا به جلو خم میشد و چنان مینمود که گویا اشک میریزد، زیرا هر باری که عکسها روی سکرین می آمدند، او با پارچه نازکی رویش را پنهان میکرد.
یکی از گواهانی که به دادگاه فراخوانده شد، از دستگاه پولیس بود. او گفت: "وقتی موتر را از زیر آب کشیدیم، کلید در موقعیت "آف" (خاموش) بود. چراغهای پیشرو هم "گل" بودند. باید افزود همه این کارها در نیمه شب رخ داده اند و در آن نزدیکها چراغی روشن نبود."
حامد، طوبا و شفع از آغاز تا امروز میگویند در کشتن این چهار تن دست ندارند و بیگناه بازداشت شده اند. شمار زیادی از عکسهای یادگاری سه دختر کشته شده با "بای فریندها" و نیز تکستهای دوستانه یا عاشقانه از تلفونهای موبایل شان به دست آمده اند.
یکتن از کارشناسان این پرونده از مقامات خواهش کرده نامش را از شمار بررسی کنندگان ماجرای این کشتار بردارند. او به دادگاه گفت: "فشار روانی پرداختن به این پرونده مرا میکشد." خواهش او پذیرفته شده است.

سرنوشت این پرونده سال آینده روشن خواهد شد.


دیشب، پس از چندین ماه راست و دروغ گفتها، محمد شفیع و پسر فرمانبردارش حامد در این سلول زندان کنار هم دراز کشیدند. آنها از گذشته های دور، از همان روزی که ریکارد سخنان پنهانی شان به دست پولیس افتاده بود، شگون گپ زدن با یکدیگر را شوم گرفته بودند. هر دو خموشانه چشم به سقف سلول داشتند و آه میکشیدند. آه کشیدن پدر و فرزند نه برای زیر آب شدن سه دختر جوان و مادراندر شان، بلکه برای نقش بر آب شدن نقشه خود شان بود

 


شفیع به یاد می آورد: فروشگاه مونتریال را دو ملیون دالر خریدم و نیمه بیشترش را یکباره پول نقد پرداختم. چرا نمیپرداختم؟ هنگامی که از دوبی آمدم، بیشتر از یک ملیون و ششصدهزار دالر با خود آورده بودم. یک ملیون و ششصدهزار دالر کم نیست. بر پشت اسپ رستم بگذاری، کمرش میشکند. به دریای نیل بیندازی، جریان آب بند میشود. چشم برهم زدن همه اش برباد رفت. خانه بزرگم که تازه کار ساختمانش به پایان رسیده بود، واپس به کام کمپنی و مزد کارگر رفت. سود سر سر مایه را خورد. پول پس انداز به تاوان ورشکستگی بزنس آب شد و شماره بانکی به کیسه های احمد و محمود، پیتر و دیوید و پاتریک ریخت. مگر چه سود؟ یکی هم نتوانست ما را بیگناه نشان دهد.

حامد را خواب نمیبرد. نه! گرسنه نیست؛ تشنه است، خیلی تشنه. ولی از گیلاس آبی که پهلوی بسترش گذاشته شده، میترسد. همینکه به آب نگاه میکند، چهار پری دریایی از پشت شیشه به سویش میخندند. میخواهد فریاد بزند، نمیتواند. از زندانبان میترسد. رویش را سوی دیوار برمیگرداند
زندانی پیشتر از او با خراش ناخن روی گچ نوشته است: "من پری کوچک غمگینی را میشناسم/ که در اقیانوسی مسکن دارد/ و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام آرام/ پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد". دوباره رو میگرداند. گیتی کوچک غمگین نی لبک چوبین را به میله های زندان میزند و به سحر میگوید: آیا هنوز ما را در خواب میبیند؟ رونا و زینب همآوا میگویند: "در آب، نه در خواب" و میخندند

طوبا – همسر زنده محمد شفیع – در سلول دیگری به خواب پناه برده است. با آنکه در هوای زندان، پشه پر نمیزد، هیاهوی زنبوری یادهای نهفته، آرامش او را نیز برمی آشوبد: یادش می آید، روزی پاره زیرین را از لای پستکارتهای گیتی یافته بود

Dear Sahar! I don’t know what I’m going to do if you leave the house one day? I promise that before I die, I am going to make sure that all your wishes come true. I wish that we are never separated. Best sisters. Geeti
سحر جان! اگر یک روز تو از این خانه فرار کنی، نمیدانم چه خواهم کرد. مگر وعده میدهم، پیش از آنکه بمیرم، میخواهم مطمین شوم که تو به همه آرزوهایت رسیده ای. دعا میکنم هرگز از یکدیگر جدا نشویم. خواهران نازنین: گیتی

روح رونا به طوبا میگوید: خوب شد این پستکارت که با رنگ نوشته شده، در گلگشت آبشار نیاگارا با ما نبود، ورنه در آب شسته میشد.

طوبا پیغاره رونا را ناشنیده گرفت و به یاد کودکیهای خودش افتاد، به یاد روزی که نخستین بار روی تخته سیاه خوانده بود: "آب" و پرسیده بود: "چــرا آب؟" آموزگار در پاسخ گفته بود: برای آنکه آبـرو با "آب" آغاز میشود

زندانبان که در سایه ماه اینسو و آنسو میرود، زیر لب میگوید: زبانم لال! خداوند هم از ملیونها خواهش بندگانش تنها یکی را میپذیرد: "خواهران نازنین هرگز از هم جدا نشدند". و دیدگانش تا سپیده دم باران مروارید میبارد. دلش ابر کرده بود

------------------

دو هفته پیش پرونده خونین محمد شفیع، طوبا و حامد بسته شد. هر یک ازین سه تن به گناه کشتار گیتی (سیزده ساله)، سحر (هفده ساله)، زینب (نزده ساله) و رونا (پنجاه ساله) باید بیست و پنج سال از پشت میله های زندان ستاره بشمارد


در میان انباری از عکسها، ایمیلها، تکستها، نامه ها و یادداشتهایی که پس از زیر آب شدن سه خواهر و مادراندر شان به دست آمده، دستنوشته های تکاندهنده "رونا امیر" است

رونا سرگذشت و روانگذشت درناکش را – مانند نگارنده "بوف کور" – برای سایه خودش به فارسی روان و دلنشینی نوشته بود و هرگز هرگز هرگز گمان نمیبرد کسی آن را بخواند

و روزگار چه بازیهای شگفتی که در آستین ندارد: آنچه او سالها پنهان از چشم خانواده تنها به سپیدی نامه سپرده بود، اینک در گستره آشکار هزارن هزاران رسانه جهانی فریاد میکند

پس از مرگ رونا، دستنوشته هایش امانتدارانه به انگلیسی برگردان شدند. هر شام در اینجا برگردان (واپس فارسی) آن برگها را خواهید خواند.

-----------------------------------------------------
بسم الله الرحمن الرحیم
هشتم اپریل 2008
نامم "رونا" ست، رونا دختر امیر محمد. روز سوم ماه اسد سال سیزده سی و نه [25 جولای 1960] در "ده افغانان" کابل چشم به جهان کشودم. پدرم دگروال متقاعد بود و در دوران ظاهر خان و داوود خان از "اکادمی حربی" فارغ التحصیل شده بود. او چندین سال در بخش عسکری/ نظامی خدمت کرد

در خانه نه نفر بودیم: سه خواهر و دو برادر از یک مادر؛ سه خواهد و یک برادر از مادر دیگر. مادر من، خانم دوم پدرم بود. خانواده ما یک خانواده متوسط الحال گفته میشد
کودکیهایم را به یاد ندارم. وقتی در پنج سالگی مرا شامل مکتب ساختند، گریه میکردم. مرا در کنار یک بچه جای داده بودند. گریه کنان میگفتم: "مه نمیخایم ده پالوی بچه بشینم. مه نمیخایم ده پالوی بچه بشینم." برادرم "نور" که معلم مکتب استقلال بود، به من گفت: "پروا نداره. ای بچه مثل برادرت اس. گریه نکو." ولی من باز هم میگریستم
در مکتب استقلال واقع چهارراهی ملک اصغر [کابل] شامل شدم و چهار صنف را همانجا خواندم. صنف چهار بودم که مسئولین فرانسوی ما گفتند در نظر دارند این مکتب را ویران کنند و به جایش یک مکتب جدید بسازند. همه شاگردان باید به متوسطه شهر نو عقب سینما زینب میرفتند. صنفهای پنجم و ششم را آنجا خواندم و پس از آن به لیسه ملالی رفتم
درصنف هفت مضمونهای زیادتر داشتیم. همان سال در امتحان ریاضی ناکام ماندم. سه ماه رخصتی زمستان با برادرم "حاجی" خوب درس خواندم. بار دیگر امتحان دادم و کامیاب شدم
در لیسه ملالی بسیار خوش بودم، زیرا زیاد خواهرخوانده داشتم. خوشبختانه خانواده ما هم یک خانواده روشنفکر بود. به همین دلیل، کمتر با قانونهای سختگیرانه خانوادگی مواجه میشدم. یگان بار پس از ختم درس، میرفتم و مسابقات باسکتبال میان مکتبها را تماشا میکردم. مادر و پدرم ممانعت نمیکردند. اعتماد شان را حاصل کرده بودم
کار خلاف انجام نمیدادم. خیلی شرمگین و عاجز بودم. در لیسه ملالی لسان فرانسوی تدریس میشد. از این زبان بسیار زیاد خوشم می آمد. سه تقدیرنامه گرفتم. زندگی من در میان خانه و مکتب سپری میشد.

تازه صنف یازده را ختم کرده بودم. برادرم "نور" ازدواج کرد. در محفل عروسی شان "شیرین جان" که خویشاوندی دوری با پدرم داشت، هم آمده بود. خاموش و آرام در یک گوشه نشسته بودم. در همان محفل چشم شیرین جان به من افتاد. او مرا برای پسرش خوش کرده بود
شیرین جان چندین بار به خانه ما آمد. یک بار هم ما را به خانه خود مهمان کرد تا پسر بتواند مرا درستتر ببیند. وقتی پسرش رضایت نشان داد، شیرین جان خواستگاری آمد. خودم ازین کارها چیزی نمیدانستم
روزی، برادر کلانم از من پرسید: "رونا! نظر خودت چیس؟" گفتم: "اگه آدم خوب اس، مره به خانه بخت روان کنین. اگه نیس، نکنین." ... پس از پرس و پال و گردآوری معلومات گفتند: "آدم خوب اس، مگر سواد کامل نداره. به خاطر مشکلات خانوادگی موفق نشده که مکتبه تا آخر بخانه." خلاصه، شفیع و من نامزد شدیم
در هفته اول نامزدی، جنجالهایی به میان آمد و سبب آزردگی چند نفر گردید، اما زود حل و فصل شد. محفل نامزدی ما در "هوتل انترکانتیننتل" [کابل] صورت گرفت. دو سال بعد از نامزدی، عروسی ما هم در همان هوتل گرفته شد
در زندگی زناشویی، از اول اول تا همین لحظه که یادداشت حاضر را نوشته میکنم، زندگی من سیر نزولی در پیش گرفته است. حمل نمیگرفتم. شفیع میگفت باید بروم و خود را به داکتر نشان بدهم

به دکتور کریمه رشیدی رفتم. او پیچکارییهایی به من داد و گفت: "حامله میشی. جگرخونی نکو. دیر نشده." شش ماه گذشت. دیدم دارو درمانش نتیجه نداد. رفتم به داکتر ترینا جان که در رشته نسایی ولادی خیلی مشهور بود. او هم گفت: "جای پریشانی نیست. حتماً حمل میگیری."... شش هفت سال همینگونه یکی پی دیگر گذشتند و من مادر نشدم
... بهانه گیری و بدبرخوردی شفیع آغاز شد، تا جایی که ...

بهانه گیری و بدرفتاری شفیع آغاز شد و پیش رفت تا آنجا که مرا از رفتن به خانه مادرم هم ممانعت میکرد. بر هر کارم، از پختن و شستن تا آماده ساختن نان و هر چیز دیگر خرده میگرفت و خیلی اذیتم میکرد. گرچه دوبار مرا برای تداوی به هند برد، ولی آخر گپ ما به جایی کشید که مجبور شدم، گفتم: "برو! زن دیگه بگی." شفیع گفت: " هم تره تداوی میکنم و هم زن میگیرم."
پس از چندی خانم "..." به دیدن ما آمد و دید که چه خانه بزرگ – اما بدون اولاد – داریم. او خواهر خود را به عقد نکاح شفیع درآورد. به این ترتیب، شوهرم زن دوم گرفت و من با فاجعه تازه آشنا شدم
انباقم "طوبا" پس از سه ماه حمل گرفت. شفیع وعده داد که او را برای ولادت به هند خواهد برد و تداوی مرا نیز مد نظر خواهد داشت. به این ترتیب، اولین دختر خانواده در هند تولد شد. نامش را "صدف" گذاشتند. در خانه او را "زینب" میگفتند
داکتر هندی گفت: "رونا به خاطر مادر شدن باید عملیات جراحی شوه". شفیع جراحی را قبول نکرد، زیرا از یکطرف پانزده روز به آمدن ما مانده بود و از سوی دیگر میگفتند کابل داکترهای خوب ندارد. اگر ناحیه جراحی مکروب بگیرد، چه خواهد شد؟" واپس کابل آمدیم
در سالگره زینب که طوبا دوباره حمل گرفت، برخورد شفیع با من خرابتر شد. پیش از آن چندان بد نبود. انباق آرام آرام دست به کار شد و شوهرم را از من گرفت؛ ورنه او هر جا میرفت و هر چه می آورد، ما دو نفر را یک برابر میدانست. طوبا همین کار شفیع را خوش نداشت

وقتی حامد تولد شد، بخت سیاه من سیاهتر گشت. تا هشت ماهگی حامد، طوبا و من تمام کارها را مساویانه تقسیم کرده بودیم. یک هفته نوبت او بود و یک هفته نوبت من. دیدم طوبا باز حامله است

یک شب دوستان شفیع خانه ما آمدند و از سر شب تا صبح قطعه بازی [پربازی] کردند. همینکه مهمانها رفتند، گفتم: "طوبا! بیا حامده بگی. ظرفشویی و پاککاری ره مه میکنم." طوبا گفت: "نی! حامه ده پیش تو باشه. کارها ره خودم میکنم." حامد را در بغل گرفتم و رفتم بالا تا در گوشه گک بام بنشینم. نمیدانم چطور شد، پایم لغزید. هر دوی ما افتادیم. از حامد پایش افگار شد و من از ناحیه سر، بازوها و پاها زخمی شدم.
روز شنبه بود. ما را به شفاخانه بردند. به مرحمت خداوند و به کمک داکتر انور (برادر شفیع) بهتر شدیم. من به هر حال، تحمل درد را داشتم، اما برای حامد که یک خاشه طفل گفته میشد، بسیار مشکل بود. در مقابل انتی بیوتیک حساسیت داشت. مگر به فضل پروردگار سر هر دوی ما به خیر گذشت
پس از حادثه افتادن، برخورد شفیع با من فوق العاده دشمنانه شد. هر لحظه، هر سو میرفت، میگفت: "بچه مره به زمین انداختی." میگفتم: "قصدی نبود. خودم هم زخمی و اوگار شدم". داد میزد: "بلا ده پس تو! مه پروای تره ندارم. بچه مره انداختی." آه! خیلی زیاد زجر کشیدم. تا طفلک کاملاً بهبود نیافته بود، اصلاً به خود فکر نمیکردم. شفیع تا جور شدن حامد، حتا با بزرگان خانواده ام برخورد مودبانه نمیکرد.
طوبا حمل دیگر گرفت و سه ماه پس از افگار شدن حامد، طفل سوم تولد شد. نامش را "سحر" گذاشتند. سحر که چهل روزه شد، طوبا او را به رسم "فرزندی" به من داد و گفت: "اینه بگی! سحر از تو. مسئولیت کلان کدنش هم به دوش خودت." این اقدام طوبا زیاد خوشحالم ساخت. شب و روز کار میکردم و نمیگذاشتم که طوبا خس را روی خس بگذارد یا به آب سرد و گرم دست بزند. از روی دو چشم سحر، یکسره فشار تمام کارهای خانه را به دوش خود گرفتم
وقتی سحر چهار ماهه شد، طوبا گفت: "رونا! پس ازی، شفیع سه شب همرای مه میباشه و تنها یک شب همرای تو". قبول کردم، زیرا دخترش را به من داده بود
سحر هشت ماهه شد. جنگهای داخلی [مجاهدین] در کابل شدت گرفت. روز هژدهم اگست 1992 رفتیم پاکستان. اول همرای داکتر انور در حیات آباد/ پشاور زندگی میکردیم و بعد رفتیم دیفنس کالونی در منطقه فوجی سکشن
این بار طوبا دونیم ماهه حامله بود. طفل چهارمش که بچه است به نام "...."، [در 1993] در پشاور تولد شد. طوبا باز حمل گرفت و دختر سومش به نام "...." به دنیا آمد . پس از او گیتی گک که طفل ششم بود، [در 30 نوامبر 1996] تولد شد
در تمام این سالها او را از دل و جان کمک میکردم. هر باری که حمل میگرفت، چهار ماه پیش از ولادت و چهل روز پس از ولادت، به خدمتش میدویدم و میگفتم: "قطعاً به کار خانه دست نزن. مه هستم. هر کاره خودم بریت میکنم". در ماه اپریل 1996 که گیتی چهار ماه بود، دوبی رفتیم.
طوبا در پنج سال اول زندگی در دوبی حمل نگرفت، ولی .
طوبا در پنج سال اول زندگی در دوبی حمل نگرفت. این کار به خواست خودش بود. در حقیقت، در همین زمان که برج زهر مار شده بود، رابطه میان من و شوهرم را برای همیشه قطع کرد. در اوایل به شفیع گفته بود: سه شب با من باش و یک شب با او، پس از چند ماه گفت: یک هفته با من، یک شب با او؛ این بار گفت: همیشه با من. بس خلاص
این کارها را نه با خشونت و شور و فریاد، بلکه خیلی آرام و خونسردانه انجام میداد. طوبا هشیارانه پای خود را از هر قضیه بیرون میکشید و وانمود میکرد که از هیچ چیز اطلاع ندارد. جدایی دایمی شفیع و مرا مطلق به دوش شفیع انداخت. من بدبخت که نمیتوانستم سوال کنم، خاموشانه همه اش را قورت میکردم. چاره دیگر نداشتم.
ردن بچه ها و دخترهای طوبا در ملکهای مسافری آسان نبود. جانم را کشید. اگر یکی از آنها خود را افگار میکرد یا دست و پایش را میسوختاند، برعلاوه اینکه من ملامت میشدم، صدها بار بر پدرم لعنت میشد
طوبا منظم حمل میگرفت و منظم استراحت میکرد. واضحاً تمام کار و بار خانه به دوش من می افتاد. شوهر هم که آنچنان شوهر! از برگشتگی بخت، خداوند محبت او را هم از من گرفته بود.
طوبا به کورسهای آموزش رانندگی شامل شد و تمام حق و اختیارات مسایل مالی/ پولی خانه را از من گرفت. هر سو میرفت، زر و زیور میخرید
ساعت: دو بجه پس از نیمه شب
پنجشنبه، پنجم ماه جون سال 2008
ازینکه در دوبی زندگی ما تغییر کرده بود، چند وقت خوشحال بودیم، اما خوشی من دوران زودگذر داشت. طوبا با مکارگی خاصی، آهسته آهسته توطیه های خود را جامه عمل پوشاند. او مرا به گودال بدبختی انداخت، بدون آنکه خمی به ابرو بیاورد و نشان بدهد که شخص خودش در پشت پرده است
یک روز شفیع به من گفت: "میخایم یک مقدار زیورات بر هر دوی تان بخرم. دستبند خوش داری یا سیت طلا؟" بعد رویش را سوی طوبا کرد و پرسید: "طوبا! دستبند خوش داری یا سیت طلا؟". گفتم: "سیت طلا میخایم. مه دستبند دارم
یک شب شفیع گفت: "طوبا بیست و چارسات میگه رونا یک خروار طلا داره، از مه ایله یک مثقال میشه. مه ایطو میکنم که تمام طلاهای تره میفروشم. بعد ازو به هر دوی تان عین مقدار طلا میخرم تا بین شما دو نفر از طرف مه عدالت برقرار شوه." دو سیت طلا داشتم، هر دو را پیشروی شفیع گذاشتم و گفتم: "اینه! بگی!" یکی از آنها را پیش از عروسی با طوبا برایم خریده بود. گردنبندم یازده دانه "نیم پوندی" داشت مگر بدون زنجیرک. سیت دیگر همرای دستبند و یک جوره گوشواره بود. شفیع همه اش را گرفت و پنجاه و پنج هزار روپیه هندی فروخت. در آن وقتها، قیمت یک دالر امریکایی سی افغانی بود
وقتی صدف (زینب) تولد شد، شفیع مرا به طلا فروشی برد. یک سیت طلا را انتخاب کردم. گرچه دستبند و انگشتر نداشت، اما خوشم آمده بود. همان سیت را در سال 1997 در دوبی سی و دوهزار درهم میداد. گفتم: "برم چله بخر." شفیع که چله عروسی ام را هم فروخته بود، گفت: "حالی همیقه بس اس. باز یک وخت دیگه." و تا امروز که در کانادا هستم و خاطراتم را روی کاغذ می آورم، مرا فریب داده میرود
گرچه از موضوع [فروختن چله عروسی] سالها میگذرد، اما چنان داغی در دلم مانده که هرگز یادم نمیرود. امشب خواستم، این فصل غم انگیز داستان تلخ زندگی خود را هم نوشته کنم. به هر حال، قصه را ادامه میدهم
شفیع فردای آن روز، طوبا را برای خرید طلا برد. طوبا گفت: "ده دوبی رفت و آمد زیاد نیس. محافل عاروسی هم ده اینجه چندان زیاد دیده نمیشه، مه سیت طلا نمیخرم. سیت طلا ره چی کنم؟ برم چن تا دستبند بخر."

شفیع برایش شش دانه دستبند خرید. او یکی از آنها را به من نشان داد و گفت: "سیل کو! شفیع برم چی خریده." پرسیدم: "چن گرام اس؟" گفت: "بیست گرام." اما در حقیقت پنجاه گرام بود، به خاطری که به اندازه دو انگشت ضخامت داشت. گفتم: "اگه به کور هم نشان بتی، باور نمیکنه که بیست گرام باشه. وزنش زیادس، بسیار زیاد." طوبا شروع کرد به دلیل و دلیل بازی و در آخر گفت: "به کس چی؟ طلایم، دلم! سال آینده باز همیقه طلا میخرم، یک سیت مکمل." گفتم: "طوبا! هرچی دلت میخایه، بخر. مگر دروغ نگو شفیع وقتی با طوبا به طلا فروشی رفت، برای من هم یک چله آورد. گرچه گفته بودم: "بر خرید چله باید یکجایی بریم، مه میخایم به ذوق خود یکی خوش کنم." اما او با طوبا رفت و چله خرید. طوبا خوب میدانست که چله سابقه ام (همانی توسط شفیع فروخته شده بود) یک قسم رخـدار [جالیگک جالیگک] بود. یگان بار چیزهایی در آن بند میشد. من چله خوشتراش و صاف میخواستم. شفیع باز هم چله رخدار آورده بود
گفتم: "وختی مه همرایت بودم و خواهش کدم که چله بخر، نخریدی. ای هم جالیگک اس." شفیع گفت: "اگه خوش نیستی، بته به طوبا" ... چله را با نوک دو انگشت به سوی طوبا انداختم
/...بقیه رادر ادامه بخوانید........



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2012/2/10ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

پژ وهشی وعلمی(سیمین حسن زاده)

ضرورت مقابله با اخلاق سنتی

انچه مرا واداشت تا تحت این عنوان مطالبی را بنگارم وضعیت تامل بر انگیز و اسفبار واپس گرایی و عقب مانی   شرق اسلامیست که تا کنون راهبرد های ذهنی اندیشمندان و تلاش های عملی کارگذاران برای بهبود ان انگونه که می بایست ره به جایی نبرده است و ما هنوز شاهد  دست و پا زدن افراد این جوامع  در باتلاق   تفکرات کهنه و سنتی و رسوم خرافی و جاهلی هستیم . پر واضخ است که در اعصار و ازمان مختلف  اندیشمندان ، دانشمندان، وفلاسفه با ارایه ارا و نظریات شان مشعل های نجات را فرا روی دیدگان کور سوی  انسان ها افروخته اند که با توجه به شرایط حاکم در اجتماعات مختلف یا مورد بهره برداری قرار گرفته و یا به خاموشی گراییده است.از جمله این نظریه پردازان یکی هم فردریک ویلیم نیچه است ،متفکر و فیلسوفی که اندیشه   نوگرا و سنت ستیزش  در ظرف زمان معاصرش نمی گنجید ،مردمان عصرش او را  دیوانه خوانده  طردش نمودند ،حالانکه او دیوانه نبود بلکه جنون بهبود انسان ذهنش را می کاوید. . ابن عربی دگر اندیش نامی اسلام می گوید:"دیوانگی عرفانی با دیوانگی روانی فرق دارد و افراد که به این مقام نایل می شوند بسیار کم اند." منظورم  نسبت دادن عرفان به فلسفه نیچه نیست بلکه می خواهم این حقیقت را بیان کنم که در طول تاریخ پیام اوران ،فرستگان و رسولان الهی به دلیل اوردن پیام نو ،حرف و سخن نو و  دعوت به زندگی دگرگونه ،مورد تهمت ها اهانت ها و مخالفت های مردمان عصر شان قرار گرفته اند..  نیچه نیز مطرود همعصرانش بود ،شاید او نیز مانند فروغ فرخزاد که اندیشه و هنرش انقلاب افرین زمانش تلقی می شد و با افکار متفاوت از اندیشه حاکم زمان  با سنت ها و باور های ناپسند جامعه مقابله می کرد ، ده ها سال قبل از زمان که می بایست ، به دنیا امده بود ، بقول داکتر سعید فیروز ابادی  مترجم کتاب" فراسوی نیک و بد" اثر اثر گذار نیچه "اکنون بعد از یک قرن شاهد تاثیر اندیشه های او بر جوامع انسانی هستیم". او در غربت فلسفه ، گوشه انزوا و تنهایی را برگزید  و این خلوت مجالی بود برای تفکر بیشتر و رسیدن به اندیشه های متفاوت تر دیگر.خود می کوید:" انسان های بر تر دنبال چیز های استثنایی اند چیزهای که برای مردم عادی هیچ جذابیتی ندارند."

  ارای انیچه در بعضی موارد چنگی محکمی به ذهن و اندیشه من می زند. من در این نوشتار انچه را از وی برای انسان امروزی شرق غفلت زده مسلمان  و عقب گرا پر بهره و موثر  احساس کردم  ارایه می دهم و برای تا یید  و اثر گذاری مطلب  از اندیشه شاعران متعهد و وجدان گرا نیز مدد می گیرم به این اعتبار که شعر بیان بر تر و متمایزاست که در ایینه ان  عواطف فردی و اجتماعی اعم از درد ها و رنجها ،شکست ها ،سختی ها و یا شادی ها و پیروزی های انسانی به روشنی انعکاس می یابد و هنر وسیله رشد و تعالی و تحول فرهنگی در هر جامعه است.

نیچه شاعر فیلسوف یا فیلسوف شاعرپیام اورو نظریه پردازی است که تیوری شکستن سد های تفکر سنتی را مطرح می کند .او در صدد اصلاح   اخلاق و فرهنگ انسانی نیست بلکه فراتر از ان  او برای بهبود اوضاع در جوامع انسانی و تحریک اندیشه و عمل به منظور دستیابی به قدرت تحول بر انگیز و پیش رونده  می خواهد  اساس فرهنگ و اخلاق را در هم بریزد و انقلاب عظیمی را در ذهنیت و اندیشه انسانها خلق کند ، انقلابی برای به بار اوردن انسانیتی دیگر با عقلانیتی دیگر و زندگی و فرهنگی از نوع دیگر. خود در این مورد می گوید :" اخرین چیزی که من نویدش را می دهم بهبود بخشیدن به نوع انسان است ." این دیدگاه نیچه چیزی نیست که در تعقل و اندیشه انسانی مردود باشد. بدون شک بهبود وضعیت انسان از دیر باز دغدغه اندیشمندان  فلاسفه هنرمندان و دانشمندان بوده و هست. این که نیچه با این طرز تفکرات در زمان خودش چگونه زیست و با نظزیاتش چگونه برخورد صورت گرفت در حوصله و ظرفیت بیان این مطلب نیست ،من میخواهم بگویم میتوان ازنظریات مثبت و سازنده هر اندیشمندی با هر گرایش فکری برای بهبودی هر گونه نا هنجاری بهره برد  ،من با این هدف به این سوال رسیدم که ایا به منظور بهبود اوضاع در جوامع انسانی و و تحریک اندیشه و عمل برای دستیابی به قدرت تحول بر انگیز و پیش رونده

 این نظریه نیچه را برای دگر سازی و بهم ریختن اساس تفکرات نادرست انسان امروزی به خصوص در شرق واپس گرای اسلامی می شود مورد استفاده قرار داد؟ این بهبود بخشی در جوامع امروزی ما چگونه محقق شدنی است؟

بیایید حوامع شرقی جهان سومی خود مان را در نظر بگیریم ، جوامعی که   فرهنگ و اخلاق سنتی  امیخته با, داد؟ در جوامع امروزی ما زی و بهم ریختن اساس تفکرات نادرست انسان امروزی به خصوص در شرق واپس گرای اسلامی می شود مورد استفاده قرار  برداشتهای سطحی از دین و رسوم جاهلی ، سایه سیاه  انجماد گرایی را بر سر اندیشه ها گسترده است ، در این اجتماعات سنت گرا چگونه  می شود انتظار تولد انسانیت جدید را با عقلانیت دگر اندیش داشت؟ پس راه حل چیست در حال که  قصد ما بهبود بخشیدن به روند زندگی نا بسامان انسان امروز شرق اسلامی است ؟.اینجاست که این اندیشه نیچه   مقا لید گشایش  قفل های بسته را در دسترس قرار می دهد، برای من در  این  مورد این بیان او خیلی پر جاذبه به نظر می رسد  که میگوید  باید  اخلاق سنتی را باید نابود کرد .  

. من چقدر با این تفکر نیچه همعقید ه ام{هرچند ارای او را در بسیاری از موارد نمی پزیرم }

 که اخلاق باید در خدمت زندگی باشد .من تزریق این باور را در ذهنیت مردم زمان و روزگارم ضروری می دانم،مردمی  که زنجیر های از باید ها و نباید های خودساخته بر دست و پای ذهنیت انان سنگینی کرده و انان را در محدوده تاریک جزم اندیشی و ایستایی  با پیایند های عقب مانی و عقب گردیوید قرارداده و در هیئت انسانهای ضعیف و وابسته   توان بالفعل و بالقوه انان را برای نو اندیشی و تغیر متد های رفتاری و ذهنیتی مطابق با جریان روبه رشد و تحول فزاینده زندگی معاصر سلب نموده است. در چنین جوامعی نظریه مقابله با اخلاق سنتی حاکم راه کاری است رهای بخش برای رشد و سازندگی انسانها و کسب قدرت به منظور انسانی زیستن. نیچه میگوید  :"ارزش گذاری ها و جدل های اخلاقی ما به واقع به چه می ارزد؟ حاصل فرمانروایی انها چیست؟ برای کی؟ در پیوند با چی؟ پاسخ: برای زندگی . اما زندگی چیست؟ زندگی اراده معطوف به قدرت است" {اراده ص218،و پیامهای نیچه ص50}. ارزوی رسیدن به چنین قدرت رهای بخش و دسترسی به قدرتی برای نه گفتن به سنت های متداول نا پسند در جامعه در   اندیشه شاعران متعهد نیز همواره منعکس بوده است:

سخنی باید گفت سخنی باید گفت

من دلم می خواهد که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم می خواهد که ببارم از ان ابر بزرگ

من دلم می خواهد که بگویم

نه نه نه نه

در غروب ابدی ، تولد دیگر ، ف. ف

  واما چگونه می شود   باوربه دگر شدن و تحول افرینی را در اندیشه زمان و مکان صرفا اشنا با مولفه های سنتی اخلاق و فرهنگ و مذهب  پرورش داد؟ برای  رسیدن به این باور باید  علم و اگاهی و حقیقت و معرفت را در در خدمت زندگی در اورد، باید پزیرفت که علم و اگاهی باید خادم انسان باشد نه اینکه زندگی مخدوم ان ،بنابراین  باید با تغیر شرایط زندگی علم و اگاهی نیز تغیر یابد . نیچه در این باره معتقد استکه:"زندگی بر دانش باید تسلط داشته باشد نه دانش بر زندگی ، دانشی که زندگی را نابود می کند خود هم نابود می شود "  . {کاپلستون ص 103}و پیامهای نیچه ص 63}. در تحلیل فکری من نیز با چنین برداشت از روند رو به رشد علم و دانش امروزی می شود توان مقابله با اخلاق سنتی دست و پا گیر  حاکم بر جامعه را حاصل نمود و شرایط را مطابق نیاز عصر متحول ساخت،بنجامین دیزراییلی می گوید:"انسان مخلوق شریط نیست ،شرایط دست پرورده انسان است ".

با نگاهی عمیق به شرایط   زندگی امروزدر می بایم که  چگونه  پیشرفت سرسام اور علم و تکنالوژی جهان راحتی  به سمت خلق موجودات شبه انسانی پیش می برد و انگاه ما در زندگی مغاک وار به جمعیتی می اندیشیم که کورکورانه تابع سنت و باور های صرفا میراثی باشد ،جمعیتی که بی هیچ وسیله تدافعی علمی با جهل میراثی شان  قربانی مطامع قدرتمندانروزگار  می شوند. امروزه تفکر مقتدر حاکم بر سر نوشت جهان    پیشرفت علم و دانش را در جهت اهداف خود بکار می برد، مصداق این سخن تولید روز افزون انواع تسلیحات جنگی اعم از هستوی ،مکروبی ،و مجموعه واریته از ماشین الات جنگی  دیگر است که  در کارخانه های بزرگ تولید مرگ ساخته می شوند وتوسط قدرت های انحصار گربرای تحقق اهداف و منافع قدرت طلبی   به زیر دستان به فروش می رسد .،و انگاه شرق ذهن بسته ی تعصب اندیش مکاتب را بروی دختران می بندند ، دختران را از ادامه تحصیل باز می دارند ، ،از تحصیلات عالی دختران با ازدواجهای اجباری و در سنین پایین جلو گیری ، می کنند و رانندگی زن را خلاف شئونات اسلامی می دانند ، و  یا همه  تلاش ها و هم و غم خود را معطوف به جدا سازی فضاهای اموزشی ذکور و اناث می سازند ، باین وضعیت ایا   به سوی بهبودی اوضاع  و پیشرفت های گسترده علمی  راه خواهیم برد؟ در عده از جوامع نیز امکانات علمی تنها جهت بر اورده شدن مطامع و مقاصد عده ی مورد استفاده قرار گرفته   و عموم جامعه  در اثر اهمال سیاست های حاکم  ازاین  نعمت عظیم  که بدون شک مهمترین وسیله صیرورت روحی و فکری است محروم نگه داشته شده اند . وجود اطفال ،نوجوانان و جوانان که به جای نشستن پشت میز مکتب و دانشگاه ها  به کار اقتصادی برای گذران زندگی خود و خانواده مصروف اند در افغانستان می تواند مهر تایید بر این مطلب باشد:

کار کار

اری در ان میز بزرگ

دشمن مخفی مسکن دارد

که ترا می جوید ارام ارام

و همچنان و هزاران چیز بیهوده دیگر را

و سر انجام تو در فنجان چای فرو خواهی رفت

مثل قایق در مرداب

و در اعماق افق

چیزی جز دود غلیظ سیگار

و خطوط نا مفهوم نخواهی دید

در غروب ابدی .تولد دیگر . ف.ف

این نظریه نیچه ذهن پردغدغه مرا ارامش می بخشد و مرا امیدوار در یافت راه حل بهبود او ضاع می ساز د که می گوید :"زندگی باید برای در هم شکستن معیار های اخلاق سنتی با علم و منطق تحمیلی و فرهنگ همیشه در جدل باشد ،اخلاق سنتی اخلاق زندگی کش است ، برای نجات زندگی باید اخلاق را در هم شکست{پیام نیچه ص 61}"."

ایا شما که صورت تان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس اور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند

ایه های زمینی . ف.ف

همانگونه که یاد اور شدم اخلاق سنتی مجموعه از برداشت های خرافی از دین و رسوم جاهلی متداول در جامعه است که مانع رشد و تعالی افراد ان جامعه در عرصه های مختلف می گردد. حقیقت تلخ جوامع جهان سومی اسلامی نشان می دهد مادامی که صرفا پوسته ضاهری دین مورد توجه قرا داشته و اندیشه از فرو رفتن در مغز و لایه های زیرین اموزه های  دینی به دور نگداشته شده اند  خطر انحطاط ،سقوط ، ضعف ،عقب مانی و وابستگی به اهرم های قویتر انحصار گرا حیات ان جوامع را مورد تهدید قرار داده است. اثار این تجربه تلخ را در اکثر کشور های اسلامی-جهان سومی به وضاحت می بینیم. دین مستمسک قرار گرفته در ظاهر انیق و در مهجوریت نگهداشته شده در باطن عمیق  عوامل سلب  ازادی ،رشد و تکامل  به روز را در تمام زمینه ها در فرایند تاریخ و فرهنگ ملت ها فراهم اورده است:

 

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

ابرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس داده ایم

دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

فرازی از شعر مهمانی ، از دفتر اقلیت ها اثر فاضل نظری

یکی از مصادیق بارز اخلاق گرایی سنتی و باور های میراثی تو خالی دینی ، پرورش افراد انتحاری  برای فریستگری و نابودی انسانهای بیگناه به نام دین و مذهب در کشور های چون افغانستان  و عراق و پاکستان   است. در فلم مستندیساخته  یک خانم اندیشمند پاکستانی در مورد نحوه تربیت و پرورش نوجوانان انتحار کننده  این حقیقت تلخ بخوبی به نمایش درامده بود که چگونه اطفال و نوجوانان حتی 8تا 15و16 سال را در اماکن ویژه محدود و بسته و بدور از امکانات تفریحی صرفا برای فرا گرفتن و خواندن طوطی وار ایات قران جمع قرار داده و در ذهنیت انان این اصل را به عنوان اموزه دینی تزریق مینمایند  که   کشتن فلان و فلان شخص و یا گروه از مردم ، راه  مستقیم رسیدن به بهشت است. انان از  هجی اموختن الفبای قران، واژه مرگ و زندگی ستیزی را به عنوان امر مقدس فرا می گیرند  و جان خود را در این را بر کف می نهد:.

گاهی جرقه ای جرقه ای ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را از درون متلاشی می کرد

انها بهم هجوم می اوردند

مردان گلوی یکدیگر را با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ همخوابه می شدند

ایه های زمینی فروغ فرخزاد

 نیچه نیز در نظریاتش اخلاق دینی زمانش رامجموعه نفس کش و  زندگی ستیزدانسته و بر علیه ان به مقابله یر می خیزدو می گوید:" اخلاق مسیحی جنایت در حق حیات است ،اخلاق مسیحی اخلاق انکار نفس است و انکار نفس حیات را از ریشه از بین می برد "{پیام نیجه ص93} .او معتقد است دین باید وسیله برای چیرگی بر موانع دستیابی به سروری باشد

 

از مصادیق دیگر  برداشت های نادرست از فراورده های   دین جایگاه  نا برابر زنان در خانواده و اجتماع اسلامی و عدم برخورداری کامل  انان از حقوق و ازادی های انسانی و خدادادی است:

به لبهایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه نا گفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دل اشفته دارم

بیا ای مرد ای موجود خود خواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کسیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

به لبهایم مزن قفل خموشی

کهمن باید بگویم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنین اتشین اواز خود را

از دفتر اسیر . شعر عصیان .ف.ف

این یک حقیقت مسلم است که از گذشته های دور در شرق جهان سومی اسلامی رشته دین باوری در کارگاه های سنت های قرار دادی بافته شده وان را  ماهرانه به دست و پای جامعه مفلوج،مسلول

 عوامل سلب  در یافت راه حل بهبود او ضاع می ساز د که و بیمارمی تنند . وانگاه   ازین رشته برای اندام زیبای دین پوستین سیاهی می دوزند که از  هیئت ظاهری ان چیزی جز خشونت

توحش، ضعف ، عقب گرایی و دلمردگی دستیاب نمی شود. دینی که زیباست و مبلغ شکو و جلال و  زیبایی انسانی  .خداوند در قران کریم فرموده است:

قل من حرم زینت الله التی اخرج لعباده" بگو ای پیامبر چه کسی زینت های خدا را که برای بندگان خود افریده حرام کرده:  اعراف ایه 32

با ارایه چنین چهره از دین ،عده دین گریز می شوند و راه مفر را در باور های به ظاهر رهایی بخش ادیان دیگر که از تصون تحریف بی نصیب اند جستجو می کنند و جمعیتی هم از موضع لجاجت و تباغض ، با سلاح اندیشه های خنثی به دین ستیزی رو می اورند:

 

به مسجد امدم و نا امید بر گشتم

دل از مشاهده تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته های پژمرده

اذان مرده و دلهای از خدا بیزار

اگر چه می گذریم از کنار هم ارام

شما زمن متنفر من از شما بیزار

فاضل نظری

بلی در جوامع که افراد  به پوسته ظاهری دین وصل اند و محتوای دین را با اندیشه های قبیلوی و سنتی خود امیخته و در باور ها نسل به نسل نفوذ می دهند حقایق به شکل وارونه جلوه می کند و از هستی و نیاز های انسانی تفسیر ارایه می شود که حاصل ذهن منجمد و واپس گرای عده ار مبلغینی است  که رسالت شان را به ابی و نانی معا مله می کنند و فرا تر از ان بیداری و خود اگاهی و دین داری واقعی را با منافع قردی شان در تضاد می دانند . در چنین جوامعی روند وارونه گرایی در جریان است و مسول این روند واپس گرایی نیز معلمین و مبلغین اخلاق اند .نیچه در این مورد می گوید:"ان معلمین اخلاقی که عمدتا به انسان توصیه می کند که بر خود مسلط شود  بیماری عجیبی را در او مزمن می سازد این بیماری نوعی حساسیت دایم نسبت به طبیعی ترین تمایلات و انگیزه های وجودی خویشتن است" حکمت ص 272 و پیام نیجه ص 61،رام کرده: مبر چه کسی زینت های خدا را که برای بندگان خود افریده :

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت  رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گمشده عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان ایینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره وقیح فواحش

یک هاله مقدس نورانی

مانند چتر مشعلی می سوخت

 ایه های زمینی .ف.ف

سوگمندانه باید گفت انسان های  جغرافیای زمان ما انسانهای شرق خفته در خواب غفلت ،شرق دگم اندیش ،شرق فرو رفته در باتلاق سنت و خرفه باوری  به خصوص مردم افغانستان ان دسته از مردمانی اند که سالیان درازی است بهبود حال و انتعاش و لذت از زندگی را در بند تفکرات سنتی محصور می بینند:

 این بیماری نوعی حساسیت دایم نسبت به طبیعی ترین تمایلات و انگیزه های وجودی خویشتن است" حکمت ص 272 و پیام نیجه ص 61ا

مردم گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسد ها شان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

انها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودن شان را

مفلوج کرده بود

فرازی از ایه های زمینی . دفتر تولد دیگر فروغ فرخزاد

 

 

این جاست که نیچه دیوانه وار  در ذهن زمان و انسان غافل  فریاد می زند و با این فریاد حتی  خود به جنون می رسد که باید فرهنگ و اخلاق را از اساس درهم ریخت و انسان نو ،اندیشه نو ،و عقلانیتی نو را حاکم بر هستی نمود .و اما  ایا روزی خواهد رسید که شعله های شجاعت اخلاقی و و جسارت فهامت در اتشفشان ذهنیت این مردم برای به خاکستر کشاندن تابو های زندگی و سر دادن نوژان رهایی و ازاد اندیشی و ازاد زیستس بر بنیاد اصول زیست_انسانی  سر کشانه مشتعل شودو انسانهای محروم   کره زمین نیز به عنوان هستنده ای که باید با نشاط  بزیند ، از زندگی و موهبت های هستی  لذت ببرند  ؟

سرد است

و باد ها حطوط مرا قطع می کنند

ایا در این دیار کسی هست که هنوز

از اشنا شدن با چهره فنا شده خویش

و حشت نداشته باشد؟

ایا زمان ان نرسیده است

که این دریچه باز شود

باز باز باز

و اسمان ببارد؟

شعر دیدار در شب. تولد دیگر. ف. ف

من این امید در ذهنم جوانه می زند که فصل صیرورت و دگردیسی در راه است ،بهار معرفت و اگاهی اریاح بیداری را ازرگه های افکار مرده عبور خواهد داد و در سرزمین یاس ها و حسرت های جاهلیت متمدن معجزه دانای رهایی از انبعاث دانش و خوداگاهی سر بر خواهد اورد و پیام رهای و تعالی انسان را در عروجگاه انسانیت انسانی اش فریاد خواهد زد،این نوید را با شعر ریبای زنده یاد احمد شاملو می امیزم و به گوش جانهای در بند زمزمه می کنم تا حسن ختامی بر این گفتار باشد

در سر زمین حسرت

معجزه فرود امد

و این خود دگرگونه معجزه بود

فریاد کردم :"ای مسافر بامن از ان زنجریان بخت

که چنان سهمناک دوست می داشتم

این مایه ستیز چرا رفت؟

با ایشان جه می بایدم کرد؟"

"به ایشان بگرا"

چنین گفت و چنین کردم

لایه فرو نشست

اب گیر کدر صافی شد

و سنگریزه های زمزمه در ژرفای زلال درخشید

دندانهای خشم به لبخنده زیبا شد

رنج دیزرینه همه کینه هایش را خندید

پای ابله در چمن زاران افتاب فرود  امدم

بی انکه از شب نا اشتی

داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم

نه ،هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای دل بسته بودم

شاملو

شعر وصل .دفتر ایدا در ایین

سیمین غزل حسن زاده

90.11.3

بر گرفته از فسبوک (سیمین حسن زاده)

+ نوشته شده در  2012/1/29ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

غـــربت بـــی بــهــار

غـــربت بیــــــبـــــهـــــار

شاید بهار فلسفه ی فصل من نبود

از من به منطق نگه ی زندگی بگو

بی بهره از عدالت انصاف دیده ای

ظلمت تبار باغ سترون مرا فسرد

پتیاره های  دامن تا ریخ وخنده ها

سرخاب بنگ و سرمه ی افیون کوکنار

اینجا حکایت از وطن من شکایت است

خال لب نگار فرنگی فسون خواب

افیون حب طفلی من را حکایت است

ترسا به بزم صوت کلیسا به غمزه اش

با فور نی   به بسترساقی روایت است

دیریست دربساط تنعم نخفته ام

زیرا

بی بهره از عدا لت انصاف بوده ام

ظلمت تبار باغ سترون مرا فسرد

پتیاره های دامن تاریخ زاده شد

سر خاب بنگ وسر مه ی افیون کوکنار

اینجا حکایت وطن ما شکایت است

افیون چو خال زیر لب یار حب خواب

پیک نگاه بستر طعنم روایت است

آرام  نیستم

اینجا بهار نیست

غربت به بیبهاری من خنده میکند

نیم روز شهرغربت کشور فنلاند جمعه روز شهر تامپره حضرت ظریفی




+ نوشته شده در  2011/3/4ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بــه پـیــشـواز هـشــتـــم مــارچ روز جهانی زن

مــقـــام ز ن

(خـدا انـــداخــت زیــر پـای مـادر)

(بهـشتی کـز همه چیز است بهتر)

  قدسیت جوهر انسان مقام زن وخلقت بشر تا جایکه پای خدا در میان است

در باور بخدا مرااند یشه ی درسر افتاد که اینجایش مینویسم:

خـدای لایـزال آن ذات بیــچـون

طّـبیـعت در سرشت حکم قانون

زمـیـن وآسـمـان را داد فــر مان

که درخودجا دهدجان دار وبیجان

بـه مـهـر وانـجم چر خ توانگر

زگردش های پی درپی مکرر

سپیدی وسیــاهی را تـوان داد

به هرچه حکمتی راکرد ار شاد

بدان خلقت که خالق بود در کار

به ذهنش نقش آدم شد پدیدار

به قانون که نص در حکم اوبود

برای حفظ آدم سعـی فر مــود

تحیر در خیالش جلوه گر بود

ودر خلق بشر سعی اثر بود

به موجودات خلقت بار دیگر

زروح حکمتش سعی مکرر

بدین اندیـشه کـز آســیــب دوران

کجاحفظش کنداین جسم انسان

علق در کنـه الطافش نـظر داشــت

به بطن نطفه این اندیشه را کاشت

بـه بـایـــد جــایـگاه پـاک اورا

که باسعیش دهد ادراک اورا

خـــــدا با آن بــزر گی در تـفـکـر

صدف رادیدخوش پوشیده در در

امانت بود در دستش بـهـایی

ضرورت شد که بگذارد بجایی

زمین وآسمان را جستجو کرد

برای حفظ آدم خوش وضوکرد

عطایـش کـرد بـر دامـان مـادر

ندید اندر جهان زان جای بهـتر

وزن زان شد امانت دار پـز دان

بشـر را افـتخاری هـست بر آن

هر آنکس منکر است ازحرمت زن

بدولـعـنـت فـر سـت از جانـب من

ترا گر راه حق باشد سزا وار

نـصوص ضد زن از حکم بر دار

خـدای انــداخـت زیــر پـای مـادر

بهشتی گز همه چیز است بهتر

ز آیاتی که حکمش زن ستیز است

ظریـفـی را نـظر انـدر دو چیـز است

نباشـد این سخن گفتار یــــز دان

اگر باشـد تـو بـر دارش زقـر آن

حضرت ظریفی شهر تامپره کشور فنلاند


+ نوشته شده در  2011/2/23ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

بابـه قران کی بود و چگــونه زیـسـت

اقتباس از تا زه نوشته ی دکتر صبورالله سیاسنگ

تبصره: جناب دکتر صبورالله سیاسگ عزیز مصمم بر این هستند که روی دیوار فسبوک شان در زمینه ی شناخت بابه قران اینکه  چگونه زیست  و در کجا مدفون است وکی بود در چند قسمت باقبول زحمت که پژوهشگران نیز در روشنی قرابگیرند نشوته کنند. لذا سوال را چنین طرح کردند:

آیا کسی میدانداین هنرمند در کجا به خاک سپرده شده است؟

لذا دوستانی در کمنت  شان مطالبی را نوشته اند وهر گاه استاد محترم اجازه بدهند  نقلا نوشته ی شانرا  که در چند قسمت است اینجا قرار خواهم داد تا دوستان علاقه مندیکه به فسبوک دسترسی ندارند ومتمایل باشند مستفید شوند.

+ نوشته شده در  2011/2/11ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

یادی از گـــــــــذشـــــــــــــتــــــــه

و اینک تــــــــــــصــــــویـــــــــری از نــــــظـــــــیفــــــــــــه جــــــــان:

حـــــسن مــــــــهــــــر ویــــــان اگــــــــر بــــــــود ایـــــــزد در کـــلام

ایــنقدر در سـور ه ی یـوسف چــــــــــرا  پـــــــــــیـــــــچــــــیـده است

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید


دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت


یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
 
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد


افسانه های شوق تو را گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ایی که ز عشق خواندی


به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد


می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت
"
فروغ فرّخ‌زاد
+ نوشته شده در  2011/1/10ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  | 

در س زنــــــــــــد گــــــــــــــــی

درس شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن۱. کنجکاوی را دنبال کنید

“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “
چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا
کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستی...د ؟
پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.
۲. پشتکار گرانبها است
“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .
با پشتکار می توانید به مقصد برسید.
۳. تمرکز بر حال
“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “
پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .
۴. تخیل قدرتمند است
“تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “
آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.
آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.
۵. اشتباه کردن
“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “
هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .
من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید .
۶. زندگی در لحظه
“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد”
تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید .
شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد .
۷. خلق ارزش
“سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “
وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید
استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .
تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .
۸. انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید
“دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “
شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.
۹. دانش از تجربه می آید
“اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “
دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !
وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .
۱۰. اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید
“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”
۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود.
+ نوشته شده در  2011/1/5ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط  حــضــرت ظـر یــفــی  |