
خوشم به بزم غزل یکدمی صدات کنم
بدین بهانه عزیزم شبی نگات کنم
برای نر گس مستت کمی غزل خوانم
حدیث مهر بدین گونه التفات کنم
ودست خویش بدان گردن بلند کنم
شمیم زلف سیاهت رهی نجات کنم
لبت چو بوسه نبخشد به عطش لبهایم
به عجز وناله بسی بوسه ها به پات کنم
حریر حلقهء گوشت که زمزم شعر است
لبان خویش غزل وار این نکات کنم
حیات بخش وجودم تویی امید دلم
توجان و روح منی عمر خود ذکات کنم
به عجز ها وتمنا ترا به بر گیرم
واشک شوق روان درکف حنات کنم
به جوی شیرچه کارم.سیب یا گندم
بهشت خویش همه بر دری سرات کنم
اگر که عشق گناه است من گنه کارم
رهی صواب جزاین نیست گرشمات کنم
هوای عشق عزیزی به سر زدم امروز
بدین وتیره خوشم یادی از هرات کنم
شهر تامپره 6/4/2007