تبليغاتX
تـــــلا وت ا شـک - ســـــیـــری در شــــــــــعــــر
 

تقدیم به بانو  افسانه(واحد یار)

اینجا کلک کنید   http://afsaneh11.persianblog.ir/

 

می خوانمت به فصل مدر نیزهء زمان


میبینمت که در تلاطم این گیر ودارها

تا تو جوان شدی، افسون ناز من!
من پیر میشوم




آرامش خیال  پژو هش ترا کجاست


کاندر محیط تجربه با انزوای فهم


بی خستگی به رو زنهء فامت نگاه


آسیب را ، ز ضرب زمان سایبان شدی

من بر لبان نازک پندار خاطرات
چون شیر میشوم




در مذهب تلاوت امواج چشم هات

گلدسته های قدس تفکرُ، تقدس اند

صوم وصلات ونعرهء تکبیر ار چه نیست

آنجا صدای تو است،  بلا ل زمان شدی

اینجا نماز را، تا  اقتدا
به مصحف تاء خیر میشوم


با سیر و دید وسعت درک رسالت ات


(رو خ الامین) بدامن تقریظ می تپد

در بطن نقد تو،


سر چشمه ها، سوای فضای تفکر اند


خوش نا قدی! به سیر زمان کامران شدی


هر چند،  در نظام زبان،  گیر میشوم


صبح یکشنبه شهر تامپره کشور فنلاند حضرت ظریفی

لينك ثابت نوشته شده در 2009/5/3ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط حــضــرت ظـر یــفــی |