
تازه نوشته ام در ادبکدهء تلاو تگاه اشک سخنیست از دختر با حر مت وطنم شاعرهء آگاه وتوانای کشور افغانستان فوزیه جان یلدا.
اینکه او کیست، چیست وچه مینویسد برایم مجالی نیست تا بر نبشته اش آرم. سرود هایش گویای راز های سر به مهر اویند که با چار پاره ها بیان شده وغزلهای سروده شده به زبانهای ازبکی ودری فارسی که روانی ای خاص دارند معرف طبع توانا واستعداد این مادر آگاه ،زن فر زانهء وطن است که در کشور جاپاپان از چندی به اینطرف با سوز وساز های زندگی همنوایی دارد.
تا زه سرود شان زیر عنوان (نیا مدی) بزبان از بکی هست که غرض ملاحظهء شماتقدیم است:
کیلمه دینگ
کــــوزم یولــگه نگــارم کیلــمه د ینگ یار
خزان بولــدی بهــاریـــم کیلــمد ینــگ یـار
تیریک لیک اورنیده مینی اونــوت دینـگ
یاد ایلب ســین عــذاریم کیـــلمد یــــگ یاـر
میــــن عــــزلت بســـتر گه باش قویـــدوم
ســــوراب سیــن غمگساریم کیلمدینگ یاـر
آقیب دور یاش کـــوزوم سین سیز دیـار ده
حیـــاتم چشـــمه ســاریم قیـــلمد ینـــگ یار
حریــف بولــــد وم جفا خو لیــک زمان گه
سیـــن عـــزمم استــــوارم کیلـــمدینگ یـار
جدا لیـــــک لر منـــــی محــزون قیـلــدی
فغانــــم ســــین هزاریــــم کیلمـدینگ یـــار
غمــــم( یلـــدا) ســـــــرودم غصــه بولـــدی
سحر نور آشـــکــاریم کیلمـــد ینــــگ یـــار
اینک تر جمهء دری منظوم ازین شاعرهء آگاه وطن
چـشـمــم بـراه بـود، بـسویـم نـیـامدی
پایـیـز شــد بــهـار، نــکویم، نیا مدی
در عـنـفـوان عـمـرفرامـوش کردی ام
من تشنه کام، جام وسـبویم، نیا مـدی
در کـنـج عزلـتـم وبه غـم سر گذاشـتم
یک لحظـه بر نوا زش مـویم نیامـدی
خشکـیده شــد بجای تــبسـم لـبان مـن
ای چشمهء حـیات به جویــم نیا مـدی
بس جورروز گار مرا نا توان نمود
وی عـزم اسـتـوار بکـو یـم، نیا مدی
خامـوش در جـدایـی روز جزا شـدم
غو غای من، صدای گلویم، نیامـدی
یلدا سرود قصه ام از غصه در گرفت
ای نـور بامـداد وضـویـــم، نـیا مــدی
با پوزش از شما دوستانیکه به زبان از بکی بلدیت دارید اینک تر جمهء تحت الفظی سرود را بدسترس میگذارم: